ما دو پیرهن بودیم بر یک بند....

ما دو پیرهن بودیم بر یک بند....
یکی را باد برد دیگری را هر روز باران خیس میکند‌..
دیدگاه ها (۹)

هم رفتنم خطاست و هم بازگشتنمچون اره در گلوی سپیدار مانده ام....

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود…‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌...

بیخودی شلوغش کرده اند!!بی تو پاییزاتفاقی ست کههر روز در من م...

از تو چه پنهان !دچار لعنتی ترین حسِ ممکنِدنیا شده ام؛چیزی بی...

باران که میباردهمه پرندها به دنبال سر پناهنداماعقاب برای اجت...

انسانها شبیه هم عمر نمیکنندیکی زندگی میکند یکی تحمّلانسانها ...

گفتگو با کافکا|گوستاو یانوشقلب خانه ای است با دو اتاق خواب.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط