#رمان
#رمان
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ²³
اهورا
⁵⁷ : ⁵ بامداد
ولی تنهایی نمیتونستم انجامش بدم و حقیقتا جرعتش رو نداشتم ، پس باید از کی کمک میگرفتم ؟ کی جرعت وارد شدن بدون اجازه به اتاق کار آغاجون رو داره ؟ اونجاهم که پر دوربین و دستگاه شنوده ، اصلا اینها به کنار ، کلیدش رو از کجا گیر بیارم ؟
هوفی کشیدم و از تخت جدا شدم ، لباس های خوابم رو کندم ، با پوشیدن شرتک و تی شرت کوتاهه ورزشی که از خونه آورده بودم و با برداشتن مسواکم اول راهی سرویس بهداشتی و بعد راهی طبقات پایین شدم
وارد آشپزخونه شدم و به خدیجه خانومی که در حال آماده کردن مخلفات صبحانه بود سلام کردم ، خدیجه خانوم آشپز چندین ساله عمارت آغاجون بود و البته دوست و همدم مامان بزرگ
- سلام پسرکم ، چیزی لازم داری برات بیارم ؟
● نه ممنونم
لیوانی آب ولرمی برای خودم ریختم ، نشستم و مشغول نوشیدنش شدم ، بعد از تموم شدنش لیوان رو شستم و رفتم حیات پشتیی که هم چمن داشت و هم یه قسمتش خلوت بود ، درسته داخل خونه باشگاه هست اما چون از همه باشگاه ها چندشم میشه میخواستم اینجا ورزش کنم
نسیم خنک صبگاهی موهام رو به هم میریخت و پوست پاهایی که پوشیده نشده بودن رو نوازش میکرد ، خورشید قصد داشت با آفتابش روی شهر سقف بندازه اما شاخ و برگه بید مجنون زود تر سایه اش رو روی من انداخته بود
داشتم پایک پرِس آپ رو میرفتم ولی با نیکه سرو ته شده مواجه شدم ، همچنان که با تعجب بهش نگاه میکردم یادم اومد پشت بهش تو چه وضعیتیم زودی نشستم اما آبپاشی چمن ها شروع شد و بنده در زیر قطرات آب داشتم خیس و خیس تر میشدم ، صورتم رو دست کشیدم و موهای خیسم رو از روی صورتم کنار زدم ، نیکی که مثل من موش آب کشیده شده بود ی دستش رو زیر بغلش داده و پایه اون یکی دستش کرده بودو داشت گازش میگرفت ، شونه هاش آروم بالا میپریدن و ، داشت میخندید ؟؟؟
● نیکک
اینبار کنترلش رو از دست داد بلند بلند قهقه میزد ، دیگه از خجالت به سمت حموم پرواز کردم
•••
بعد از صبحانه داشتم به عمه خانوم ، خدیجه خانوم و مامان بزرگ برای جمع کردن سفره کمک میکردم ، از شانس قشنگم با مامان بزرگ داخل آشپزخونه تنها شدیم
● گلی خانوم
- جونم عشقم
● میشه من رو به اتاق کار آغاجون ببری ؟ بعد از زندونی شدنم توسط آغاجون یکی از کتابام رو گم کردم و فکر میکنم تو اتاق ایشون باشه
- اون موقع ها یه کتاب آورد اتاق خوابمون صبر کن برات بیارمش
به این فکر میکردم که چرا همه با من مهربونن ؟ واقعا آدم های خوبی هستن یا نقش بازی میکنن ؟
ازش تشکر کردم و همراه کتاب به اتاقم رفتم ، درو قفل کردم و برای چک کردنش گوشه ای نشستم ،اگه آغاجون جلد مخفیش رو پیدا کرده باشه چی ؟
کام اول رو مشاهده بفرمایید زیبارویانقطرات.آب
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من ؟
پارت ²³
اهورا
⁵⁷ : ⁵ بامداد
ولی تنهایی نمیتونستم انجامش بدم و حقیقتا جرعتش رو نداشتم ، پس باید از کی کمک میگرفتم ؟ کی جرعت وارد شدن بدون اجازه به اتاق کار آغاجون رو داره ؟ اونجاهم که پر دوربین و دستگاه شنوده ، اصلا اینها به کنار ، کلیدش رو از کجا گیر بیارم ؟
هوفی کشیدم و از تخت جدا شدم ، لباس های خوابم رو کندم ، با پوشیدن شرتک و تی شرت کوتاهه ورزشی که از خونه آورده بودم و با برداشتن مسواکم اول راهی سرویس بهداشتی و بعد راهی طبقات پایین شدم
وارد آشپزخونه شدم و به خدیجه خانومی که در حال آماده کردن مخلفات صبحانه بود سلام کردم ، خدیجه خانوم آشپز چندین ساله عمارت آغاجون بود و البته دوست و همدم مامان بزرگ
- سلام پسرکم ، چیزی لازم داری برات بیارم ؟
● نه ممنونم
لیوانی آب ولرمی برای خودم ریختم ، نشستم و مشغول نوشیدنش شدم ، بعد از تموم شدنش لیوان رو شستم و رفتم حیات پشتیی که هم چمن داشت و هم یه قسمتش خلوت بود ، درسته داخل خونه باشگاه هست اما چون از همه باشگاه ها چندشم میشه میخواستم اینجا ورزش کنم
نسیم خنک صبگاهی موهام رو به هم میریخت و پوست پاهایی که پوشیده نشده بودن رو نوازش میکرد ، خورشید قصد داشت با آفتابش روی شهر سقف بندازه اما شاخ و برگه بید مجنون زود تر سایه اش رو روی من انداخته بود
داشتم پایک پرِس آپ رو میرفتم ولی با نیکه سرو ته شده مواجه شدم ، همچنان که با تعجب بهش نگاه میکردم یادم اومد پشت بهش تو چه وضعیتیم زودی نشستم اما آبپاشی چمن ها شروع شد و بنده در زیر قطرات آب داشتم خیس و خیس تر میشدم ، صورتم رو دست کشیدم و موهای خیسم رو از روی صورتم کنار زدم ، نیکی که مثل من موش آب کشیده شده بود ی دستش رو زیر بغلش داده و پایه اون یکی دستش کرده بودو داشت گازش میگرفت ، شونه هاش آروم بالا میپریدن و ، داشت میخندید ؟؟؟
● نیکک
اینبار کنترلش رو از دست داد بلند بلند قهقه میزد ، دیگه از خجالت به سمت حموم پرواز کردم
•••
بعد از صبحانه داشتم به عمه خانوم ، خدیجه خانوم و مامان بزرگ برای جمع کردن سفره کمک میکردم ، از شانس قشنگم با مامان بزرگ داخل آشپزخونه تنها شدیم
● گلی خانوم
- جونم عشقم
● میشه من رو به اتاق کار آغاجون ببری ؟ بعد از زندونی شدنم توسط آغاجون یکی از کتابام رو گم کردم و فکر میکنم تو اتاق ایشون باشه
- اون موقع ها یه کتاب آورد اتاق خوابمون صبر کن برات بیارمش
به این فکر میکردم که چرا همه با من مهربونن ؟ واقعا آدم های خوبی هستن یا نقش بازی میکنن ؟
ازش تشکر کردم و همراه کتاب به اتاقم رفتم ، درو قفل کردم و برای چک کردنش گوشه ای نشستم ،اگه آغاجون جلد مخفیش رو پیدا کرده باشه چی ؟
کام اول رو مشاهده بفرمایید زیبارویانقطرات.آب
- ۱۳.۹k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط