چند پارتی جیمین.
چند پارتی جیمین.
وقتی بهت خیانت کرد...
چشمامو باز کردم،با سقف سفیدی مواجه شدم،یکم که به اطرافم نگاه کردم فهمیدمتو بیمارستانم،بیمارستان چرا؟مگه چه اتفاقی افتاده بود؟تنها چیزی که یادمه اینبود که افتادم کف اتاقم و بعدش سیاهی مطلق،یعنی بیهوش شده بودم؟بیخیال حتی اگه قرار بود بمیرمم بازم براماهمیتی نداشت،وقتی عشق زندگیم جلو چشمام بهمخیانت کرد معلومه که زنده موندنم برام ارزشی نداشت و همش درد بود.مخصوصا الان که بیماری قلبی هم دارم و احتمال زنده موندنم کمه.در اتاق باز شد و نگاهمو به سمتدر بردم،با دیدن فردی که وارد اتاق شد چشمام از تعجب باز شده بود،نمیتونستمباور کنم،یعنی چی؟یعنی ممکنه پدر ومادرم بهش زنگ زده باشن؟اهمیتی ندادم وسرمو اون طرف کردم،میخواستم مثلا تظاهر کنم که دیدنش براممهم نیست و تونستم ازش رد بشم.قدمبه قدم بهمنزدیکتر میشد و اومد کنار تختم نشست و سرشو پایین انداخت،صدای فین فینش اومد و سرمو به سمتش بردم.چشماش قرمز شده بود و داشت گریه میکرد،هیچ وقت جیمینو اینجوری ندیده بودم اون معمولا جلوی کسی گریه نمیکرد.با صدای پشیمونی گفت:
_:ا.تعزیزم
بی توجه بهش سرمو به سمت دیگه ای بردم و نگاش نکردم،این بار با لحتمظلومانه تری گفت:
_:ا.ت
با لحنش دلم به رحم اومد اما سعی کردم که تو چهرمنشون ندم،پس سرد و جدی گفتم:
+:چیه؟
_:تروخدا منو ببخش ببخشید وسوسه شدم قول میدم که دیگه تکرار نکنم.
+:نه نمیشه،میدونی چیه اتفاقی باید بیفته که تو یاد بگیری دیگه این کارو نکنی؟
_:نه عزیزم،چی؟
+:این که تو هماز من خیانت ببینی.
سریع چهرش عوض شد و عصبانی شد و با حرص لب زد:
_:چی؟
+:همین کهشن_
_:ا.ت بار آخرت باشه اینو میگی
+:چطور تو کردی؟حالا که من دارم اینو می_
حرفم باکوبیده شدن لباش به لبام قطع شد،خیلی سعی کردم که از خودم دورش کنم و با دستای بی جونم به سینه هاش ضربه میزدم،اما اوننه تنها بس نميکرد بلکه با ولع بیشتری میبوسید.بالاخره بعد از چند دقیقه از من جدا شد و منو رو تخت نشوند...
ادامه دارد...
حمایت یادت نره بانووووو 🎀🎀🎀🎀🤍🤍🤍🤍
وقتی بهت خیانت کرد...
چشمامو باز کردم،با سقف سفیدی مواجه شدم،یکم که به اطرافم نگاه کردم فهمیدمتو بیمارستانم،بیمارستان چرا؟مگه چه اتفاقی افتاده بود؟تنها چیزی که یادمه اینبود که افتادم کف اتاقم و بعدش سیاهی مطلق،یعنی بیهوش شده بودم؟بیخیال حتی اگه قرار بود بمیرمم بازم براماهمیتی نداشت،وقتی عشق زندگیم جلو چشمام بهمخیانت کرد معلومه که زنده موندنم برام ارزشی نداشت و همش درد بود.مخصوصا الان که بیماری قلبی هم دارم و احتمال زنده موندنم کمه.در اتاق باز شد و نگاهمو به سمتدر بردم،با دیدن فردی که وارد اتاق شد چشمام از تعجب باز شده بود،نمیتونستمباور کنم،یعنی چی؟یعنی ممکنه پدر ومادرم بهش زنگ زده باشن؟اهمیتی ندادم وسرمو اون طرف کردم،میخواستم مثلا تظاهر کنم که دیدنش براممهم نیست و تونستم ازش رد بشم.قدمبه قدم بهمنزدیکتر میشد و اومد کنار تختم نشست و سرشو پایین انداخت،صدای فین فینش اومد و سرمو به سمتش بردم.چشماش قرمز شده بود و داشت گریه میکرد،هیچ وقت جیمینو اینجوری ندیده بودم اون معمولا جلوی کسی گریه نمیکرد.با صدای پشیمونی گفت:
_:ا.تعزیزم
بی توجه بهش سرمو به سمت دیگه ای بردم و نگاش نکردم،این بار با لحتمظلومانه تری گفت:
_:ا.ت
با لحنش دلم به رحم اومد اما سعی کردم که تو چهرمنشون ندم،پس سرد و جدی گفتم:
+:چیه؟
_:تروخدا منو ببخش ببخشید وسوسه شدم قول میدم که دیگه تکرار نکنم.
+:نه نمیشه،میدونی چیه اتفاقی باید بیفته که تو یاد بگیری دیگه این کارو نکنی؟
_:نه عزیزم،چی؟
+:این که تو هماز من خیانت ببینی.
سریع چهرش عوض شد و عصبانی شد و با حرص لب زد:
_:چی؟
+:همین کهشن_
_:ا.ت بار آخرت باشه اینو میگی
+:چطور تو کردی؟حالا که من دارم اینو می_
حرفم باکوبیده شدن لباش به لبام قطع شد،خیلی سعی کردم که از خودم دورش کنم و با دستای بی جونم به سینه هاش ضربه میزدم،اما اوننه تنها بس نميکرد بلکه با ولع بیشتری میبوسید.بالاخره بعد از چند دقیقه از من جدا شد و منو رو تخت نشوند...
ادامه دارد...
حمایت یادت نره بانووووو 🎀🎀🎀🎀🤍🤍🤍🤍
- ۳۴۱
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط