.
.
غزل بانوی اشعارم ، بیا ،من واژه کم دارم
بیا تا اسم خوبت را به صدر شعر بگذارم
کمان ابروی من بازآ،نمازم قبله می خواهد
بیا تا مست وبی پروا،به درگاه تو روی آرم
گرفته خواب از چشمم ، خمار چشم های تو
بده جامی دگر،ورنه،سحر خون گریه میبارم
نصیحت میکند واعظ،که مستی ازتو حددارد
به گیسویت بزن شلاق،من از داروغه بیزارم
زمان از شاخه دوری ، برایم دار می سازد
ضمانت کن به دیداری،که من بی جرم بردارم
به جرم عشق ممنوعت،سیاووشانه گر سوزم
بیایی در دل آتش ، برایت سیب می کارم
.
غزل بانوی اشعارم ، بیا ،من واژه کم دارم
بیا تا اسم خوبت را به صدر شعر بگذارم
کمان ابروی من بازآ،نمازم قبله می خواهد
بیا تا مست وبی پروا،به درگاه تو روی آرم
گرفته خواب از چشمم ، خمار چشم های تو
بده جامی دگر،ورنه،سحر خون گریه میبارم
نصیحت میکند واعظ،که مستی ازتو حددارد
به گیسویت بزن شلاق،من از داروغه بیزارم
زمان از شاخه دوری ، برایم دار می سازد
ضمانت کن به دیداری،که من بی جرم بردارم
به جرم عشق ممنوعت،سیاووشانه گر سوزم
بیایی در دل آتش ، برایت سیب می کارم
.
- ۱.۱k
- ۱۱ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط