Part تقاص ابریشمی
✨ Part ¹⁸ : تقاصِ ابریشمی ✨
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود و فقط صدای تیکتیک ساعت دیواری و بارش نرم باران به شیشهها شنیده میشد. نور ضعیف آباژور، سایههای بلندی روی تخت بزرگ و مشکیِ جونگکوک میانداخت. جانگ می. خسته و درهمشکسته، میان بازوان قدرتمند جونگکوک حبس شده بود.
جونگکوک با بالاتنه برهنه، در حالی که تکیه داده بود، با انگشتان کشیدهاش به آرامی روی زخمهای کمر جانگ می میکشید؛ زخمهایی که خودش مسبب آنها بود. اما حالا، لمسِ او بوی شکنجه نمیداد؛ بوی تملکی وحشیانه و عمیق میداد. او جانگ می را به خودش چسباند و لاله گوشش را به دندان گرفت.
«میبینی جانگ می؟» جونگکوک با صدای بم و خشداری زمزمه کرد. «حالا که پوست و گوشتت بوی منو میده، خیلی زیباتر شدی. قبلاً مثل یه مجسمهی یخی بودی که میخواستم خردش کنم... اما حالا، تو مومِ توی دستای منی.»
جانگ می، که سرش روی سینهی پهن جونگکوک بود، ضربان قلب نامنظم او را حس میکرد. او دیگر نمیدانست باید متنفر باشد یا بترسد. سرمای وجودش فقط با گرمای بدن این مرد ذوب میشد، حتی اگر این گرما از آتش جهنم برخاسته بود. او با صدایی لرزان و ضعیف گفت: ارباب... چرا... چرا وقتی درد میدی، بعدش اینطوری بغلم میکنی؟»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش برای لحظهای سرد و بعد دوباره شعلهور شد. او چانهی جانگ می را گرفت و سرش را بالا آورد تا به چشمان خیس او زل بزند. «چون تو تنها کسی هستی که جرات کردی بهم دروغ بگی و زنده بمونی. چون هر تنبیهی که بهت میدم، یه تیکه از وجودت رو میبره و جاش رو من پر میکنم. میخوام وقتی به آینه نگاه میکنی، فقط منو ببینی. وقتی میخوابی، فقط بوی منو حس کنی. تو درد میکشی چون مال منی، و من بهت پاداش میدم چون... چون نمیتونم چشم ازت بردارم.»
او ناگهان جانگ می را به عقب هل داد و روی تخت خواباند و رویش خیمه زد. دستانش را دو طرف سر جانگ می ستون کرد. «بهم بگو جانگ می... وقتی جیمین اونطوری تحقیرت کرد، دلت میخواست من بکشمش، نه؟»
🍓🫐✨
اتاق در سکوتی سنگین فرو رفته بود و فقط صدای تیکتیک ساعت دیواری و بارش نرم باران به شیشهها شنیده میشد. نور ضعیف آباژور، سایههای بلندی روی تخت بزرگ و مشکیِ جونگکوک میانداخت. جانگ می. خسته و درهمشکسته، میان بازوان قدرتمند جونگکوک حبس شده بود.
جونگکوک با بالاتنه برهنه، در حالی که تکیه داده بود، با انگشتان کشیدهاش به آرامی روی زخمهای کمر جانگ می میکشید؛ زخمهایی که خودش مسبب آنها بود. اما حالا، لمسِ او بوی شکنجه نمیداد؛ بوی تملکی وحشیانه و عمیق میداد. او جانگ می را به خودش چسباند و لاله گوشش را به دندان گرفت.
«میبینی جانگ می؟» جونگکوک با صدای بم و خشداری زمزمه کرد. «حالا که پوست و گوشتت بوی منو میده، خیلی زیباتر شدی. قبلاً مثل یه مجسمهی یخی بودی که میخواستم خردش کنم... اما حالا، تو مومِ توی دستای منی.»
جانگ می، که سرش روی سینهی پهن جونگکوک بود، ضربان قلب نامنظم او را حس میکرد. او دیگر نمیدانست باید متنفر باشد یا بترسد. سرمای وجودش فقط با گرمای بدن این مرد ذوب میشد، حتی اگر این گرما از آتش جهنم برخاسته بود. او با صدایی لرزان و ضعیف گفت: ارباب... چرا... چرا وقتی درد میدی، بعدش اینطوری بغلم میکنی؟»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش برای لحظهای سرد و بعد دوباره شعلهور شد. او چانهی جانگ می را گرفت و سرش را بالا آورد تا به چشمان خیس او زل بزند. «چون تو تنها کسی هستی که جرات کردی بهم دروغ بگی و زنده بمونی. چون هر تنبیهی که بهت میدم، یه تیکه از وجودت رو میبره و جاش رو من پر میکنم. میخوام وقتی به آینه نگاه میکنی، فقط منو ببینی. وقتی میخوابی، فقط بوی منو حس کنی. تو درد میکشی چون مال منی، و من بهت پاداش میدم چون... چون نمیتونم چشم ازت بردارم.»
او ناگهان جانگ می را به عقب هل داد و روی تخت خواباند و رویش خیمه زد. دستانش را دو طرف سر جانگ می ستون کرد. «بهم بگو جانگ می... وقتی جیمین اونطوری تحقیرت کرد، دلت میخواست من بکشمش، نه؟»
🍓🫐✨
- ۶۴۱
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط