#سایه_ای_در_خانه_چئون

#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_41

یونا خشک شده بود.

جه‌هون در آستانه‌ی در ایستاده بود، و آن نگاهِ عجیب هنوز از چهره‌اش پاک نشده بود.

«تو…» یونا با صدایی که به زور از گلویش بیرون می‌آمد گفت، «تو از اول اینجا بودی؟»

جه‌هون آرام در را بست. «باید حرف بزنیم.»

«نه.» یونا یک قدم عقب رفت. «اول بگو چرا این ویدئو این‌طوری تموم شد؟ چرا گفتی تنها نیام؟ چرا من باید به تو اعتماد کنم؟»

جه‌هون نگاهش را لحظه‌ای پایین انداخت. «چون اگه جای من بودی، تو هم نمی‌خواستی همه‌چیز رو یک‌جا بشنوی.»

یونا به لپ‌تاپ نگاه کرد. صفحه هنوز روشن بود، اما تصویر ثابت مانده بود.

صدای پدرش، همان جمله‌ی آخر، هنوز در ذهنش می‌چرخید:

«کسی که من رو کشت، از داخل زندگی تو بود.»

«منظورش چی بود؟» یونا این را پرسید. «از داخل زندگی من؟ یعنی چی؟»

جه‌هون پاسخ نداد.

همین سکوت کافی بود تا یونا بفهمد او چیزی می‌داند. چیزی بیشتر از آنچه گفته بود.

«تو می‌دونی، نه؟» یونا نزدیک‌تر آمد. «تو می‌دونی پدرم درباره‌ی کی حرف می‌زد.»

جه‌هون به آرامی گفت: «فقط حدس می‌زنم.»

«حدس؟!»

«یونا، بعضی حدس‌ها اگه گفته بشن، تبدیل به مرگ می‌شن.»

یونا با تلخی خندید. «چه جمله‌ی قشنگی. اما من دیگه از این حرف‌های مبهم خسته شدم.»

جه‌هون چند ثانیه به او نگاه کرد، بعد گفت: «پس مستقیم می‌گم. پدرت از کسی که خیلی نزدیک به تو بود می‌ترسید.»

یونا یخ زد. «مادر من؟»

«نمی‌دونم.»

«لیلا؟»

«نمی‌دونم.»

«پس کی؟ هه‌جون؟ پدربزرگ؟ مین‌جه؟»

جه‌هون هیچ‌کدام را تأیید نکرد. فقط گفت: «پدرت اسم یک نفر رو در دفترش نوشته بود. اما بعد خطش زد.»

یونا نفسش را حبس کرد. «کی؟»

جه‌هون یک قدم جلو آمد و آهسته گفت: «اسم خودت.»
دیدگاه ها (۰)

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_42یونا چند لحظه هیچ نگفت.انگار ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_43جه‌هون فوراً چراغ اتاق را خام...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_40یونا به او نگاه کرد. برای لحظ...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_39ناگهان چراغ‌های آرشیو خاموش ش...

#سایه_ای_در_خانه_چئون # part_30یونا به او نگاه کرد.«یعنی چی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط