می روم از قصّه ات دیگر کنارت نیستم

می روم از قصّه ات دیگر کنارت نیستم
هر چه می خواهی بگو فکر شعارت نیستم

گر چه اقیانوسی و من ماهی بی ادّعا
هر چه بودم عاشقت حالا دچارت نیستم

روزگاری آشیانم گوشه ی دام تو بود
پر زدم از دام تو دیگر شکارت نیستم

هر شب از دیوانگی هایم غزل می بافتم
اندکی عاقل شدم بی اختیارت نیستم

می کشیدی زخمه بر جانم غزل ها قِی کنم
عاشق دل خسته ای ماندم که تارت نیستم

باغ گل هستی گلستانی بهارت پیشکش
با تو دم سردم ببین رنگ بهارت نیستم

خاطراتت مال تو بردار و از اینجا برو
هر قدَر ناراحت امّا بی قرارت نیستم
دیدگاه ها (۱)

می‌نشینم روی پایت تا تو را شیدا کنمتا که شاید من رگ خواب تو ...

حلقه ی دست مرا اسباب بازی کرد و رفتغصه ها را توی قلبم سر جها...

برای عشــــــــــق تمنا کن ولی خار نشوبرای عشــــــــــق قبو...

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

حضرت یار! اجازه است دچارت بشوم؟دوست دارم همه‌ی دار و ندارت ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط