### پارت سوم: فرار از سایهی ملاقه!
### پارت سوم: فرار از سایهی ملاقه!
سکوتِ سنگین و پر از کششِ سالن تمرین، با صدایِ تندِ قدمهایی که توی راهروی اصلی میپیچید، شکست. جونگکوک که هنوز نفسش از اون بوسهی طولانی و عمیق به شماره افتاده بود، با چشمهای گرد شده به در خیره شد.
— «تهیونگ! صدای قدمهاش... جین هیونگ داره میاد!» جونگکوک با صدایی که از هیجان و ترس میلرزید، پچپچ کرد.
تهیونگ، با اینکه خودش هم هنوز گیجِ اون لحظاتِ قرب و عشق بود، سریع خودش رو جمعوجور کرد. لبخندِ شیطنتآمیزی زد و در حالی که سعی میکرد نفسش رو منظم کنه، زمزمه کرد:
— «پس بدو، قبل از اینکه ملاقه به صورت ما برخورد کنه!»
جونگکوک سریع لیوان شکلات رو از روی زمین برداشت و با سرعت از درِ پشتی سالن که مستقیم به راهروهای فرعی و تاریک میرفت، جیم شد. تهیونگ هم بلافاصله پشت سرش راه افتاد. هر دو با سرعتِ یه دزد که از صحنهی جرم فرار میکنه، توی راهروها میدویدن، در حالی که قلبشون هنوز داشت از اون بوسهی پرحرارت، یه ریتمِ نامنظم میزد.
وقتی بالاخره به انتهای راهرو و نزدیکیِ اتاقهای خواب رسیدن، هر دو ایستادن تا نفسهاشون بند بیاد. جونگکوک تکیه داد به دیوار سرد راهرو و سرش رو بالا برد تا بتونه نفس بکشه. چشماش هنوز اون برقِ خاصِ بعد از بوسه رو داشت.
تهیونگ، که کمی از کوک جلوتر ایستاده بود، برگشت و به اون نگاه کرد. با اینکه میدونست باید سریع برن، اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره. آروم اومد جلو، دستشو برد سمت صورتِ خیسِ جونگکوک و با انگشتهای گرمش، گونهش رو نوازش کرد.
— «خیلی سریع بود، نه؟» تهیونگ با اون صدای بم و جذابش، لبخند زد.
جونگکوک که هنوز به تپش قلبش عادت نکرده بود، زیر لب گفت:
— «خیلی سریع بود... ولی فکر کنم هنوز جای بوسهت روی لبام مونده.»
تهیونگ نگاهش رو عمیقتر کرد. این بار دیگه صدای قدمی نمیاومد. فقط صدای بارون بود که روی شیشهها میکوبید. تهیونگ دوباره خم شد، اما این بار با آرامشی که انگار تمام دنیا رو به تاخیر انداخته بود. بوسهی این بار، برخلاف قبلی، خبری از ترسِ مچگیری نبود؛ یه بوسهی طولانی، عمیق و مالکانه بود که انگار میخواست تمامِ اون استرسِ فرار رو با یه لذتِ بیپایان عوض کنه.
جونگکوک دستاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و خودش رو توی آغوش اون گم کرد. توی اون لحظه، نه خبری از جین بود، نه خبری از تمرینات سخت و نه خبری از دوربینهای مخفی. فقط اون دو نفر بودن و یه حقیقتِ ساده: اینکه از اون لحظه به بعد، دیگه هیچچیزی مثل قبل نمیشد.
***
تهیونگ خیلی جونگ کوک رو دوست داره که یه بار همو بوس کردن و دوباره هم بوس کردن😂😂😂
سکوتِ سنگین و پر از کششِ سالن تمرین، با صدایِ تندِ قدمهایی که توی راهروی اصلی میپیچید، شکست. جونگکوک که هنوز نفسش از اون بوسهی طولانی و عمیق به شماره افتاده بود، با چشمهای گرد شده به در خیره شد.
— «تهیونگ! صدای قدمهاش... جین هیونگ داره میاد!» جونگکوک با صدایی که از هیجان و ترس میلرزید، پچپچ کرد.
تهیونگ، با اینکه خودش هم هنوز گیجِ اون لحظاتِ قرب و عشق بود، سریع خودش رو جمعوجور کرد. لبخندِ شیطنتآمیزی زد و در حالی که سعی میکرد نفسش رو منظم کنه، زمزمه کرد:
— «پس بدو، قبل از اینکه ملاقه به صورت ما برخورد کنه!»
جونگکوک سریع لیوان شکلات رو از روی زمین برداشت و با سرعت از درِ پشتی سالن که مستقیم به راهروهای فرعی و تاریک میرفت، جیم شد. تهیونگ هم بلافاصله پشت سرش راه افتاد. هر دو با سرعتِ یه دزد که از صحنهی جرم فرار میکنه، توی راهروها میدویدن، در حالی که قلبشون هنوز داشت از اون بوسهی پرحرارت، یه ریتمِ نامنظم میزد.
وقتی بالاخره به انتهای راهرو و نزدیکیِ اتاقهای خواب رسیدن، هر دو ایستادن تا نفسهاشون بند بیاد. جونگکوک تکیه داد به دیوار سرد راهرو و سرش رو بالا برد تا بتونه نفس بکشه. چشماش هنوز اون برقِ خاصِ بعد از بوسه رو داشت.
تهیونگ، که کمی از کوک جلوتر ایستاده بود، برگشت و به اون نگاه کرد. با اینکه میدونست باید سریع برن، اما نمیتونست جلوی خودش رو بگیره. آروم اومد جلو، دستشو برد سمت صورتِ خیسِ جونگکوک و با انگشتهای گرمش، گونهش رو نوازش کرد.
— «خیلی سریع بود، نه؟» تهیونگ با اون صدای بم و جذابش، لبخند زد.
جونگکوک که هنوز به تپش قلبش عادت نکرده بود، زیر لب گفت:
— «خیلی سریع بود... ولی فکر کنم هنوز جای بوسهت روی لبام مونده.»
تهیونگ نگاهش رو عمیقتر کرد. این بار دیگه صدای قدمی نمیاومد. فقط صدای بارون بود که روی شیشهها میکوبید. تهیونگ دوباره خم شد، اما این بار با آرامشی که انگار تمام دنیا رو به تاخیر انداخته بود. بوسهی این بار، برخلاف قبلی، خبری از ترسِ مچگیری نبود؛ یه بوسهی طولانی، عمیق و مالکانه بود که انگار میخواست تمامِ اون استرسِ فرار رو با یه لذتِ بیپایان عوض کنه.
جونگکوک دستاش رو دور گردن تهیونگ حلقه کرد و خودش رو توی آغوش اون گم کرد. توی اون لحظه، نه خبری از جین بود، نه خبری از تمرینات سخت و نه خبری از دوربینهای مخفی. فقط اون دو نفر بودن و یه حقیقتِ ساده: اینکه از اون لحظه به بعد، دیگه هیچچیزی مثل قبل نمیشد.
***
تهیونگ خیلی جونگ کوک رو دوست داره که یه بار همو بوس کردن و دوباره هم بوس کردن😂😂😂
- ۵۷۶
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط