[☆part⁴⁵☆]
[☆part⁴⁵☆]
ویوی ایزابلا
بعد از اینکه از هم جدا شدیم الکس رو بردم نقاط عمیق تر جزیره تا بگردیم البته الکس هرجا گیر میاورد منو به درخت یا صخره میچسبوند و میبوسید وقتی برگشتیم نزدیک غروب بود و کاپیتان خبر داد کشتی تعمیر شده،میتونستیم به مسیر ادامه بدیم،همه خوشحال به اتاقون رفتن به جز الیس که اخم بزرگی روی صورتش بود که اهمیتی ندادم و با الکس رفتیم توی اتاقمون و من رفتم تو حمام تا یه دوشی بگیرم و بخوابیم که...
ویوی الکساندر.
بلا که رفت حموم یه ایده به سرم زد،اتاق ما رو به روی اتاق الیس بود و با اشنایی که ازش دارم قرار بود نصفه شب بیاد دم در تا شب دو نفره ما رو به هم بزنه.در رو قفل نکردم و چراغارو خاموش کردم،دوتا لیوان و بطری شراب رو گذاشتم روی میز و چندتا شمع تنها روشنایی اتاق بودن،دکمه های پیزاهنم رو باز کردم و روی تخت منتظر بلا نشستم،بعد چند دقیقه بلا از حموم اومد بیرون،فقط یه لباس خواب مشکی که تا رون پاش میرسید و بندای نازک داشت پوشیده بود،با دیدنش تو اون لباس برای لحظه ای یخ زدم،کشوندمش روی پام طوری که افتاد تو بغلم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد،توی اون نور کم واقعا خواستنی بود.
-چیکار داری میکنی؟ممکنه یکی بیاد داخل.
+خب؟بزار بیان
-الکس!
+مگه چی میشه؟به هرحال که بعد این مسافرت قراره زنم بشی.
میتونستم حدس بزنم گونه هاش قرمز شدن،سرم رو خم کردم و گاز ارومی از لپش گرفتم.
-همم.نکن
+نمیتونم.
صورتم رو توی گردنش فرو بردم و محکم گازش گرفتم
هیس ارومی از لبش خارج شد،سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم،بهم زل زده بود،پوزخندی زدم و با دست ازادم توی جام ها شراب ریختم و یکی رو دادم بهش،از دستم گرفت و شروع کرد به نوشیدن.فضا اروم بود تا اینکه.....
ویوی ایزابلا
بعد از اینکه از هم جدا شدیم الکس رو بردم نقاط عمیق تر جزیره تا بگردیم البته الکس هرجا گیر میاورد منو به درخت یا صخره میچسبوند و میبوسید وقتی برگشتیم نزدیک غروب بود و کاپیتان خبر داد کشتی تعمیر شده،میتونستیم به مسیر ادامه بدیم،همه خوشحال به اتاقون رفتن به جز الیس که اخم بزرگی روی صورتش بود که اهمیتی ندادم و با الکس رفتیم توی اتاقمون و من رفتم تو حمام تا یه دوشی بگیرم و بخوابیم که...
ویوی الکساندر.
بلا که رفت حموم یه ایده به سرم زد،اتاق ما رو به روی اتاق الیس بود و با اشنایی که ازش دارم قرار بود نصفه شب بیاد دم در تا شب دو نفره ما رو به هم بزنه.در رو قفل نکردم و چراغارو خاموش کردم،دوتا لیوان و بطری شراب رو گذاشتم روی میز و چندتا شمع تنها روشنایی اتاق بودن،دکمه های پیزاهنم رو باز کردم و روی تخت منتظر بلا نشستم،بعد چند دقیقه بلا از حموم اومد بیرون،فقط یه لباس خواب مشکی که تا رون پاش میرسید و بندای نازک داشت پوشیده بود،با دیدنش تو اون لباس برای لحظه ای یخ زدم،کشوندمش روی پام طوری که افتاد تو بغلم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد،توی اون نور کم واقعا خواستنی بود.
-چیکار داری میکنی؟ممکنه یکی بیاد داخل.
+خب؟بزار بیان
-الکس!
+مگه چی میشه؟به هرحال که بعد این مسافرت قراره زنم بشی.
میتونستم حدس بزنم گونه هاش قرمز شدن،سرم رو خم کردم و گاز ارومی از لپش گرفتم.
-همم.نکن
+نمیتونم.
صورتم رو توی گردنش فرو بردم و محکم گازش گرفتم
هیس ارومی از لبش خارج شد،سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم،بهم زل زده بود،پوزخندی زدم و با دست ازادم توی جام ها شراب ریختم و یکی رو دادم بهش،از دستم گرفت و شروع کرد به نوشیدن.فضا اروم بود تا اینکه.....
- ۲۱۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط