فقط با شوق می خوانی و

فقط با شوق می خوانی و؛
از دردم چه می دانی؟؟!

تو جان می گیری؛
از شعری که من را بارها کشته...!
دیدگاه ها (۳)

دڸ نیست هر آن دڸ که دلارام ندا...

من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهارتا این دو یکی نشد نیامد گل و خ...

‌مدتی هستبه دلسوزیِ خود مشغولمکه دلمبندِ نفس های کسی هست،که ...

بی‌خوابی‌ام را ،یک شبدر آغوش تو چاره می‌کنم !عشق من ،بی‌تابی...

عاشق نشدی زاهد ، از  عشق چه می دانی یک مهر زِ او دیدم ، از غ...

تو نقشی نقش‌بندان را چه دانیتو شکلی پیکری، جان را چه دانیدرخ...

خودم را کشان کشان می رسانم خانه و روی تخت پرت می کنمپلک های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط