بگذار در نگاهت، ای آشنا بمیرم

بگذار در نگاهت، ای آشنا بمیرم
دردامن محبت، پروانه سا بمیرم
دارم هزارنکته،از عشق بی مثالت
گفتم از هزاران، تا انتها بمیرم
فرش تومینمایم،جسمم به زیرپایت
تا درحضور سبزت،ای دلربا بمیرم
قربانی تو هستم ،گر باورت نباشد
بگذار بر لبم لب، تا بی ریا بمیرم
خواهم که باتوباشم،تاجاودان بمانم
گر نیست باتو بودن،بهترکه تا،بمیرم
مردن حضورپاکت،رسم وصال یاراست
یارا تفقّّدی کن، تادر خفا بمیرم
خورشید نازنینی، در ظلمت شبانه
بنما رخت شبانه، ای آشنا بمیرم...
🦋.....‌
#✍شعر#دکترعامری حسن
دیدگاه ها (۰)

در چشــم عقــل، آخرِ حـــال است زندگیبی عشق ، یک دقیقــه محا...

چای دم كن با محبت ميهمانت ميشومैمن همان قند دو پهلوی لبانت م...

💫 باز دل تنگ تو شد کاش خدا رحم کند؛وقت باریدن اشکم  ،  نم با...

تا در طریق عشق تو من جان فشان شدمبی جان شدم ولیک جهان در جها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط