**چپتر ۲: صدای زنگ ناشناس**

**چپتر ۲: صدای زنگ ناشناس**

نور صبح زود از لای پرده‌های نازک آپارتمان آکاری نفوذ می‌کرد. ساعت حدود ۹ صبح بود. بدن آکاری هنوز از اهدای خون دیشب ضعیف بود؛ سرش کمی گیج می‌رفت و عضلاتش سنگین بودند، اما به عنوان پزشک می‌دانست که این علائم موقتی‌اند. شب را تقریباً بدون خواب گذرانده بود، فقط گاهی چشمانش را می‌بست و فوراً دوباره باز می‌کرد تا وضعیت مرد مو صورتی را چک کند.

حالا روی کاناپه نشسته بود و یک فنجان چای داغ در دست داشت. مرد هنوز بیهوش بود، اما تنفسش عمیق‌تر و منظم‌تر شده بود. رنگ لب‌هایش به حالت طبیعی برگشته بود و عرق سرد شب گذشته از روی پیشانیش محو شده بود. آکاری زخم را دوباره بررسی کرد؛ بخیه‌ها تمیز بودند و هیچ نشانه‌ای از عفونت دیده نمی‌شد.

«حداقل زنده موندی…» با صدای آرام به خودش گفت.

کیف پزشکی‌اش هنوز باز روی میز بود. کارت شناسایی مرد را دوباره نگاه کرد: **هاروچیو سانزو**. نام عجیبی بود. هیچ آدرسی، هیچ شماره تماسی داخل کیف پولش نبود. فقط کمی پول نقد، یک چاقوی کوچک تاشو و یک گوشی موبایل سیاه‌رنگ گران‌قیمت.

گوشی ناگهان روی میز لرزید. صفحه روشن شد و نام **Ran** روی آن ظاهر گردید. زنگ برای سومین بار تکرار شد. آکاری لحظه‌ای تردید کرد. این گوشی متعلق به مرد بیهوش بود و او حق نداشت جواب بدهد، اما شاید تماس مهمی باشد. شاید کسی دنبالش باشد و اگر جواب ندهد، ممکن بود بدتر شود.

دستش را دراز کرد و گوشی را برداشت. با صدای آرام و حرفه‌ای گفت:
«الو؟»

از آن طرف خط، سکوت کوتاهی برقرار شد. سپس صدای مردی جوان، با لحنی شیطنت‌آمیز و کمی متعجب آمد:
«سانزو؟ این صدای کیه؟ تو که اینجوری حرف نمی‌زنی.»

آکاری نفس عمیقی کشید. «آقای سانزو الان... نمی‌تونه صحبت کنه. اون زخمیه و هنوز بیهوشه.»

دوباره سکوت. بعد صدای خنده‌ای کوتاه و پر از کنجکاوی:
«زخمی؟ جدی؟ و تو کی هستی دختر؟ دوست‌دختر جدیدش؟ وای، سانزو بالاخره یکی پیدا کرده؟»

آکاری ابروهایش را بالا برد. صورتش کمی گرم شد، اما سریع خودش را جمع کرد.
«نه، من دوست‌دخترش نیستم. من دکتر آکاری سوزوکی‌ام. دیشب جلوی در خونه‌م پیدا شد، غرق خون. من بهش کمک کردم. اگر تماس مهمی داری، می‌تونی بعداً زنگ بزنی وقتی حالش بهتر شد.»

ران (که آکاری هنوز نمی‌دانست کیست) دوباره خندید، این بار بلندتر.
«دکتر؟ جالب شد. سانزو همیشه تو دردسر می‌افته، اما این بار انگار خوش‌شانس بوده. آدرس بده خانم دکتر. ما می‌آیم دنبالش.»

آکاری لحظه‌ای مکث کرد. آیا درست بود آدرس بدهد؟ این مردها به نظر خطرناک می‌آمدند. اما مرد روی کاناپه هم خطرناک به نظر می‌رسید. خالکوبی‌ها، ظاهرش، همه چیز فریاد می‌زد که او بخشی از دنیای زیرزمینی است.

در نهایت آدرس را داد، اما با قاطعیت گفت:
«تا وقتی حالش کاملاً خوب نشده، بهتره حرکت نکنه. ممکنه زخم باز بشه.»

ران با لحن بازیگوش جواب داد:
«نگران نباش. ما مراقبش هستیم. و... ممنون که جونش رو نجات دادی، دکتر. بعداً جبران می‌کنیم.»

تماس قطع شد. آکاری گوشی را روی میز گذاشت و به مرد بیهوش نگاه کرد. قلبش تندتر می‌زد. احساس می‌کرد درگیر چیزی شده که نباید.

حدود یک ساعت بعد، سانزو بالاخره تکان خورد. پلک‌هایش لرزیدند و به آرامی باز شدند. اولین چیزی که دید، سقف سفید آپارتمان غریبه و سپس چهره آکاری بود که با نگرانی به او خیره شده بود.

سانزو سعی کرد بلند شود، اما درد شدیدی در پهلویش پیچید و با ناله‌ای کوتاه دوباره افتاد روی کاناپه.
«تچ... من کجام؟ تو کی هستی؟»

آکاری سریع کنارش نشست و دستش را روی شانه‌اش گذاشت تا آرام شود.
«آروم باش. تو آپارتمان منی. دیشب جلوی درم پیدا شدی، تقریباً مرده بودی. من دکترم، زخمت رو بخیه زدم و... خونم رو بهت دادم. گروه خونیت مشخص نبود و وضعیتت بحرانی بود.»

سانزو برای لحظه‌ای طولانی به چشم‌های آکاری خیره شد. نگاهش سرد و نافذ بود، اما چیزی شبیه تعجب هم در آن دیده می‌شد. انگار برای اولین بار بود که کسی بدون ترس و با این همه مهربانی به او کمک کرده بود.

«خون خودت رو... به من دادی؟» صدای سانزو گرفته و ضعیف بود.

آکاری سرش را تکان داد. «چاره‌ای نداشتم. اگر نمی‌دادم، زنده نمی‌موندی.»

سانزو سکوت کرد. دستش را آرام روی باندپیچی پهلویش گذاشت و سپس به اطراف نگاه کرد. گوشی‌اش را دید و به یاد تماس دیشب افتاد.

در همان لحظه، گوشی دوباره زنگ خورد. این بار سانزو خودش با زحمت دست دراز کرد و جواب داد.
«ران... آره، زنده‌م.»

ادامه پست بعد...

_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#بانتن
#ران
دیدگاه ها (۰)

ادامه چپتر دومصدای ران از آن طرف آمد، اما آکاری فقط تکه‌هایی...

چپتر پنجمانتقال به طبقه بالا، یعنی ورود به «منطقه ممنوعه». ح...

چپتر ۱: خون روی سنگفرشباران ریز و سرد توکیو مثل همیشه بی‌رحم...

چپتر سوم: چند روز از ورود تو به عمارت می‌گذشت. هانما بیش از ...

فرشته کوچولو.......پارت ۲۰ و آخر

فرشته کوچولو(۲).......پارت ۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط