نشعه ی شعرم ولی دارم خماری میکشم

نشعه ی شعرم ولی دارم خماری میکشم
گوشه دنج اتاقم بی قراری میکشم

تکه های خاطراتم را کنارم چیده ام
پشت عکس یادگاری،یادگاری میکشم

روزگارم رااگریک روز نقاشی کنم
یک قفس با خاطرات یک قناری میکشم

مثل گربه،دوردیزی،بی قرارو باحیا
باهمه دارایی ام درد نداری میکشم

خواب دیدم ماه بانوی دیارمادری
آذری می رقصدومن هم هزاری میکشم

بسکه میسازدخرابم میکند باخاطرش
حسرت یک استکان زهرماری میکشم

بی جوابم هرکه می پرسد(کفن پوشی چرا)
حبس سنگینی به جرم رازداری میکشم

ازازل بامن غریبی کرد،حالاغرق خواب
ملحفه روی تن بخت فراری میکشم

بازهم پایان بازیهای تکراری رسید
شب سحرشدهمچنان دارم خماری میکشم
دیدگاه ها (۶)

بیا بیا به یاریم تمام زندگانیمتو گر شوی نگار من به عرش میرسا...

شده است نام کسی ورد زبانت باشد؟شوق دیدار مهش جان جهانت باشد...

مهربانترین بابای دنیاصادقانه دوستت داریم و هزاران شاخه گل شق...

ای که شبنم عشقت زیباترین شبنمی بود که بر روی گلبرگ های قلبم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط