تو یک شعر را که ناتمام یاد گرفته‌ای میخوانی. میرسی و مشت‌

تو یک شعر را که ناتمام یاد گرفته‌ای میخوانی. میرسی و مشت‌گره شده‌ات را پیش میاوری.

-اگر گفتی توی دست من چیست؟
-آب نبات.
- نه.
- پسته.
- نه.
- سنجاق سر مامان.
= نه ، نه ، نه ، نه ...

و مشتت را بازمیکنی.
خالی‌ست.




بگذار انسان ساده‌ترین دروغهای خوب را باور کند.
دیدگاه ها (۴)

🌧️ بیا بارون...بعضی بارون‌ها فقط خیابون‌ها رو خیس نمی‌کنن......

پارت ۳

از تو می باید گفت...از تو ای پاک ، نجیب...از تو ای حرمت عشق....

سال ها بعد از این که چرا این چنین رهایم کردی پشیمان می شوی.ب...

#دلنوشتهسال ها بعد از این که چرا این چنین رهایم کردی پشیمان ...

من فکر نان شب فقط بودماو از لب و از روسری میگفتدر من زنی با ...

لبانت     به ظرافتِ شعرشهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان ...

dark life = 16

مبادا در این شهر رنگارنگ ؛ کسی باشد که در قلبش بیشتر از قلب ...

#نان_شب #لب #زنی_بادرد #دلبری#جهان_سُست_بی_بنیاد #نامرد #بغض...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط