pain

#pain
#²⁰
«ویو تهیونگ»
دستشو پایین تر کشید و رسید به شلوارم خواست از روی شلوار عضومو حس کنه که یدفعه در باز شد و آقای کانگ با صدای بلند گفت
اقای کانگ: شماها دارید چه غلطی میکنید؟
یدفعه با هین بلندی از خواب پریدم
پیشونیم با عرق پوشیده شده بود
بلند شدم و نشستم دستی به صورتم کشیدم
دستمو جلوی صورتم گرفتم که ببینمش و در کمال تعجب دستم خیس بود یعنی من توی خواب گریه کردم اون یکی دستمم به طرفه دیگه ی صورتم کشیدم و اونم خیس بود
پس تمام اتفاقات اینکه نوچه های جونگکوک برا من بودن، مهربونی پدرم، گریه ی جونگکوک، رفتار پدرامون، دعوامون و در آخر اون بوسه یه خوابه طولانی بود
یعنی هیچ تغییری توی زندگیه کسل کننده ام ایجاد نشده بود
من هنوزم کیم تهیونگ بودم با یه ناپدری که مثل دشمنش بود و خانواده ی سختگیر و پولدار، و جئون جونگکوکم هنوز همون جئون جونگکوکه قلدر و زورگو که پسره یه مافیا ی موفق بود اما هرکسی از مافیا بودنه پدرش خبر نداشت که یه وقت به دردسر نیوفتن
آه بلندی از سره ناراحتی سر دادم که یدفعه صحنه بوسه ای که تو خواب داشتم اومد جلوی چشمم
به نظر نمیومد خواب باشه خیلی واقعی بود من میتونستم اون بافته نرمی که لبای جونگکوک داشت رو حس کنم، اون طعمه بهشتیش، اون لمس های آرامشبخش، همه و همه خیلی واقعی بودن و باعث میشدن قلبم خیلی محکم تالاپ تولوپ کنه با خودم زمزمه کردم
تهیونگ: چته کیم تهیونگ؟ الان اون پسره رو بدون فامیلیش صدا کردی؟
بعد یکم منطقی تر و متفکرانه زمزمه کردم
تهیونگ: بیا با خودم رو راست باشم نمیدونم چمه ولی هر چی هست این حسو دوس دارم
از روی تخت بلند شدم رفتم سمت حموم و یه دوشه طولانی گرفتم امروز روزه تعطیل بود باید هم یکم تفریح میکردم هم استراحت میکردم
از حموم اومدم بیرون لباسامو پوشیدم
یکم کرم به پوستم زدم و ادکلن ملایمی زدم
از اتاق رفتم بیرون که نا پدریم صدام کرد و گفت
ناپدری تهیونگ: امشب مهمونی بزرگی دعوت شدیم به موقع برگرد و لباسه مناسبی برای اونجا انتخاب کن، احتمالا چند تا از دوستات مثل پسره آقای جئون هم میان پس بهتره وقار خانواده رو نشونشون بدی حواست باشه
بعد مثل همیشه بدون اینکه منتظر جوابم باشه رفت، البته اگر میموند هم جوابی نداشتم بهش بدم جز «چشم» یا مثلا«بله حتما به موقع میام، خیالتون راحت»
سری از سره تاسف برای خودم تکون دادم و به سمت دره خروج رفتم
توی خیابون قدم زدم که رسیدم به کافه ای که همیشه روزای تعطیل میرم
رفتم داخل که جیمین صاحب کافه از دور بهم دست تکون داد و بلند سلام کرد رفتم سمتش و باهم دست دادیم بعد رفتم سمته یکی از میزا و پشت میز نشستم و لپتاپمو باز کردم خواستم چیزی که میخوام رو سرچ کنم که یدفعه دستی روی شونه ام حس کردم
دیدگاه ها (۰)

#pain #P²¹یدفعه دستی روی شونه ام حس کردم برگشتم سمتش جیمین ب...

یسری صح.نه ها توی داستان بود که برای تصور بهتر شما من اینا ع...

خانواده جونگکوک پدر جونگکوک مادر جونگکوک اینا هم باقی کارکتر...

#pain #P¹⁷تهیونگ: بیا بریم یه کاره خیلی مهم دارم بعد به سمت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط