از بی خبری متنفرم، از دلواپسی و دلشوره های مدام، از نگران

از بی خبری متنفرم، از دلواپسی و دلشوره های مدام، از نگرانی های موزی، از ندانستن، ترس از گم کردن. ترسی که مثل موریانه ای سمج به جان اعصابت می افتد و آرامش خیالت را ذره ذره می جود. هرجا می روی برو اما بی خبر نه. قبل رفتن به سفر های کوتاه و بلندت حتی اگر روزی خواستی بروی و دیگر بر نگردی، اصلاً اگر خواستی از دنیا هم بروی به من بگو. بگو برای یک روز، یک هفته، یک ماه مسافرم. بگو مسافر نیستم اما دیگر در دسترس هم نیستم. آن وقت با خیال راحت بدرقه ات می کنم. یک دل سیر نگاهت می کنم و حسرت خداحافظی بر دلم نمی ماند. یا حتی بگو تا دو ساعت بعد سفر بی بازگشتی به آسمان دارم. آن وقت شاید بخواهم که سلام محترمانه مرا به روح جد بزرگم ابلاغ کنی. یک مشت یاس سپید هم برای مادربزرگم ببری و مبالغی هم عرض محبت و دلتنگی و سلام های سفارشی برای رویا های جوان مرگم، دستت بسپارم. تازه دستمالی سپید هم برایت تکان می دهم. خب لااقل تکلیفم روشن است. می دانم باید یک جوری با نبودن ها کنار بیایم. اقلاً عمری آزار دلشوره های بی پایان را به جانم ندارم. از بی خبری، دل نگرانی، از دلواپسی های تاریک بیزارم...

مژده لواسانی
دیدگاه ها (۱)

روزگاری بود که با یک شاخه گل پژمرده عطر گلستانی را به مشام م...

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی......

ماجرای ما از نگاه تو شروع می شودهمان جا که به آسمان خیره می ...

دوبارهنیمه شب استوخودت که میدانیمن و خیال تو و این سکوتطولان...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ⁶ ات مظلوم : پدر جان...

Mine✨Part:18رایلی حس عجیبی رو این چند وقت احساس کرده بود نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط