I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁷²
سریع بلند شد..خواست بیاد سمتم،اما دستمو مشت کردم و زدم توی دلش
کمی عقب رفت..درسته بوکس بلد نیستم،ولی دعوا که بلدم!
دستمو جلوی صورتم گرفتم تا از صورتم دربرابر مشت هاش محافظت کنم
خم شدم و دقیقا زمانی که خواست بفهمه چی شده،پاشو گرفتم و انداختمش زمین
با قدم هایی که از خشم میلرزیدن،رفتم عقب
اگر بلند میشد،کارم تموم بود..عصبانیتش رو به اوج رسونده بودم
اومد سمتم..سریع و با درد..
دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم..ضربه ی محکمی به دلم زد..سعی کردم قوی بمونم..فقط زرهای خم شدم
صورتم از درد جمع شد..
موج شدیدی از درد توی دلم پیچید..واقعا الان وقت دعوا نبود،اصلا!
وقتی میخواست ضربه ی دوم رو بزنه،یه دست مانعش شد
تهیونگ،اونقدر دستش رو محکم گرفته بود که انگشت های سوهو قرمز شدن
دستشو به زور از دست تهیونگ کشید بیرون..اروم و خیلی سوسکی پشت لباس تهیونگ قایم شدم
هنوز دلم درد میکرد..ولی نمیتونم دوباره جلوی تهیونگ خودمو شکسته نشون بدم
تهیونگ دست سوهو رو با شتاب ول کرد..جوری که سوهو چند قدمی تکون خورد
گوشه ی لباسشو محکم گرفتم..از درد و استرس
تاحالا دعواشون رو ندیده بودم،نمیدونستم کدوم قوی تره؟
تهیونگ دستشو توی جیبش فرو کردم..کم کم به سوهو نزدیک میشد
دستم شل شد..و اون دیگه کنارم نبود
جونگکوک اومد پیشم
جونگکوک:هی دختر حالت خوبه؟چرا باهاش درگیر میشی؟
دوباره دلم درد گرفتم..چشمام رو بستم و اخم کردم
جونگکوک دستم رو گرفت و برد داخل خونه
اروم لباسم رو بالا داد..
روی پهلوم،یه کبودی بود..دقیقا اندازه ی دست سوهو
جونگکوک با قیافه ی طلبکارانه نگاهم کرد
-نباید باهاش دعوا میکردم
جونگکوک:وقتی بلد نیستی دعوا کنی،چرا میری پیشش؟
-فقط یه مشت سادس!
دستشو گذاشت روی کبودی
-اخ..چرا میزنی؟
جونگکوک:من فقط انگشتمو گذاشتم..اینجوری نمیشه باید تهیونگ بوکس یادت بده!
-دیوونه شدی؟
جونگکوک:نچ!
لباسم رو پایین دادم
رفتم بیرون تا دعوای تهیونگ و سوهو رو ببینم
ولی تنها چیزی که دیدم،سوهو بود که جلوی تهیونگ زانو زده بود و التماس میکرد ولش کنه
خندم گرفته بود..فقط زورش به زنا میرسه..
تهیونگ لحظهای صورتشو چرخوند و با من مواجه شد
سریع اومد سمتم..صورتمو قاب کرد و مدام تکون میداد..با لحن استرسی گفت:
+چیزیت نشد؟به کجات زد؟دیوونهای؟چرا میری دعوا؟ها؟
-خوبم چیزیم نیست
جونگکوک:مطمئنی؟
-خب..فقط یه کبودی کوچولو
و اروم لباسمو بالا دادم..تهیونگ با دیدنش دهنش باز موند
+به این میگی کوچولو؟
جونگکوک:به نظرت نباید بکس یادش بدیم؟
+موافقم
-نه نوموخواااااااام
تهیونگ خندهای کرد..طولی نکشید که صدای خنده ی جونگکوک هم اومد
سوهو با دیدن من توی اون وضعیت پوزخندی زد..که از دید من پنهون نموند..
همه ی اتفاقات در عرض چند ثانیه افتادن:
رفتم جلوی سوهو،پامو زدم توی صورتش،پرت شد عقب،دماغش خون اومد
جونگکوک و تهیونگ هنوز نفهمیده بودن چی شده..اما زمانی فهمیدن که سوهو دستشو روی دماغش گذاشت و اخ بلندی گفت
اینبار،همه ی پسرا اومده بودن..سوهو دستشو از روی دماغش برداشت،با همون پوزخند،بهم گفت:
-همه ی زورت همینه؟
این داره دیوونهام میکنه..خدایا من باید اینو بکشمممم
میخواستم برم دوباره بزنمش،که تهیونگ دستشو دور کمرم حلقه کرد و با خنده گفت:
+نیلسو..اروم باش..ولش اینو
-نه تو ولم کن..میخوام مادرشو به عزاش بشونم
چندتا از...
*ادامه دارد...
Part⁷²
سریع بلند شد..خواست بیاد سمتم،اما دستمو مشت کردم و زدم توی دلش
کمی عقب رفت..درسته بوکس بلد نیستم،ولی دعوا که بلدم!
دستمو جلوی صورتم گرفتم تا از صورتم دربرابر مشت هاش محافظت کنم
خم شدم و دقیقا زمانی که خواست بفهمه چی شده،پاشو گرفتم و انداختمش زمین
با قدم هایی که از خشم میلرزیدن،رفتم عقب
اگر بلند میشد،کارم تموم بود..عصبانیتش رو به اوج رسونده بودم
اومد سمتم..سریع و با درد..
دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم..ضربه ی محکمی به دلم زد..سعی کردم قوی بمونم..فقط زرهای خم شدم
صورتم از درد جمع شد..
موج شدیدی از درد توی دلم پیچید..واقعا الان وقت دعوا نبود،اصلا!
وقتی میخواست ضربه ی دوم رو بزنه،یه دست مانعش شد
تهیونگ،اونقدر دستش رو محکم گرفته بود که انگشت های سوهو قرمز شدن
دستشو به زور از دست تهیونگ کشید بیرون..اروم و خیلی سوسکی پشت لباس تهیونگ قایم شدم
هنوز دلم درد میکرد..ولی نمیتونم دوباره جلوی تهیونگ خودمو شکسته نشون بدم
تهیونگ دست سوهو رو با شتاب ول کرد..جوری که سوهو چند قدمی تکون خورد
گوشه ی لباسشو محکم گرفتم..از درد و استرس
تاحالا دعواشون رو ندیده بودم،نمیدونستم کدوم قوی تره؟
تهیونگ دستشو توی جیبش فرو کردم..کم کم به سوهو نزدیک میشد
دستم شل شد..و اون دیگه کنارم نبود
جونگکوک اومد پیشم
جونگکوک:هی دختر حالت خوبه؟چرا باهاش درگیر میشی؟
دوباره دلم درد گرفتم..چشمام رو بستم و اخم کردم
جونگکوک دستم رو گرفت و برد داخل خونه
اروم لباسم رو بالا داد..
روی پهلوم،یه کبودی بود..دقیقا اندازه ی دست سوهو
جونگکوک با قیافه ی طلبکارانه نگاهم کرد
-نباید باهاش دعوا میکردم
جونگکوک:وقتی بلد نیستی دعوا کنی،چرا میری پیشش؟
-فقط یه مشت سادس!
دستشو گذاشت روی کبودی
-اخ..چرا میزنی؟
جونگکوک:من فقط انگشتمو گذاشتم..اینجوری نمیشه باید تهیونگ بوکس یادت بده!
-دیوونه شدی؟
جونگکوک:نچ!
لباسم رو پایین دادم
رفتم بیرون تا دعوای تهیونگ و سوهو رو ببینم
ولی تنها چیزی که دیدم،سوهو بود که جلوی تهیونگ زانو زده بود و التماس میکرد ولش کنه
خندم گرفته بود..فقط زورش به زنا میرسه..
تهیونگ لحظهای صورتشو چرخوند و با من مواجه شد
سریع اومد سمتم..صورتمو قاب کرد و مدام تکون میداد..با لحن استرسی گفت:
+چیزیت نشد؟به کجات زد؟دیوونهای؟چرا میری دعوا؟ها؟
-خوبم چیزیم نیست
جونگکوک:مطمئنی؟
-خب..فقط یه کبودی کوچولو
و اروم لباسمو بالا دادم..تهیونگ با دیدنش دهنش باز موند
+به این میگی کوچولو؟
جونگکوک:به نظرت نباید بکس یادش بدیم؟
+موافقم
-نه نوموخواااااااام
تهیونگ خندهای کرد..طولی نکشید که صدای خنده ی جونگکوک هم اومد
سوهو با دیدن من توی اون وضعیت پوزخندی زد..که از دید من پنهون نموند..
همه ی اتفاقات در عرض چند ثانیه افتادن:
رفتم جلوی سوهو،پامو زدم توی صورتش،پرت شد عقب،دماغش خون اومد
جونگکوک و تهیونگ هنوز نفهمیده بودن چی شده..اما زمانی فهمیدن که سوهو دستشو روی دماغش گذاشت و اخ بلندی گفت
اینبار،همه ی پسرا اومده بودن..سوهو دستشو از روی دماغش برداشت،با همون پوزخند،بهم گفت:
-همه ی زورت همینه؟
این داره دیوونهام میکنه..خدایا من باید اینو بکشمممم
میخواستم برم دوباره بزنمش،که تهیونگ دستشو دور کمرم حلقه کرد و با خنده گفت:
+نیلسو..اروم باش..ولش اینو
-نه تو ولم کن..میخوام مادرشو به عزاش بشونم
چندتا از...
*ادامه دارد...
- ۹۵۶
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط