《☆CALL MY DADY☆》
《☆CALL MY DADY☆》
part 9
ویو آنیا
بالاخره ی نفس راحت کشیدم (دور از اینکه بدونم خطر تهدیدم میکنه)
داشتم لم می دادم که دوباره اون پیام اومد=
_ از وقتت لذت ببر چون ی روز دیگه رنگشو نمی بینی
+_ تو دیگه کدوم خری هستی
_ همون خری که باید مرگ یکی از عزیزانت میشه
+_ واده فاخ برو بمیر بابا لاشی
_ به هر حال خودت میفهمی
ی لحظه واقعا ترسیدم ولی خب مهم نبود بابا چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد لارا بود=
_ سلام (بلند)
+_ سلام (بلند تر)
_ دلم برات تنگ شد آنیا
+_ منم(😭)
_ میگم کوک رو دیدی (شیطونی گفت)
_ خب چیا گفتین به هم
+_ هیچی بابا حوصله اون ل.ا.ش.ی. رو ندارم
_ خیلی خب
+_ شب میبینمت (برای مراسم پدربزرگش)
_ بای بای
+_ بای بایی
چند لحظه پلکامو روهم گذاشتم متوجه نشدم که کی به خوابی عمیق رفتم))
در اتاق باز شد مامان آنیا اومد=
بیدار شو بچه باید آماده شی بریم
+_ نمی خوام خوابم میاد (خسته)
_ بلند شو بلندشو
+_ باشه الان میام
ویو آنیا
موهامو مرتب کردم لباس پوشیدم یکمم آرایش کردم :))
ویو اونجا
ذهن جونگکوک :
دلم می خواد به آنیا بگم که دلم براش تنگ شده بود ولی می ترسم اون دیگه دوستم نداشته باشه *))
بعد مراسم خانواده ی کوک اومدن خونمون چون رابطه زیادی با پدرم داشت ))
پدرکوک=خیلی خب برای اینکه این دو خانواده پایدار بمونه باید فرزندان دو خاندان باهم ازدواج کنند
آنیا =ببخشبد حرفتونو قطع می کنم ولی همین الانشم هانا و کوک باهمن
پدرآنیا=دخترم هانا دیگه عضوی از این خانواده نیست
آنیا =ولی بابا
پدر آنیا =حرف رو حرف نزن دو روز دیگه ازدواج میکنید
(خشکم زره بود نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت)
----------------------------------------
سلام بچه ها اینم پارت ۹ لطفا حمایت کنید پارت ۸ خیلی کم لایک خورد🙄🔪
حمایت فراموش نشه🌌💅🏻🎀
part 9
ویو آنیا
بالاخره ی نفس راحت کشیدم (دور از اینکه بدونم خطر تهدیدم میکنه)
داشتم لم می دادم که دوباره اون پیام اومد=
_ از وقتت لذت ببر چون ی روز دیگه رنگشو نمی بینی
+_ تو دیگه کدوم خری هستی
_ همون خری که باید مرگ یکی از عزیزانت میشه
+_ واده فاخ برو بمیر بابا لاشی
_ به هر حال خودت میفهمی
ی لحظه واقعا ترسیدم ولی خب مهم نبود بابا چند دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد لارا بود=
_ سلام (بلند)
+_ سلام (بلند تر)
_ دلم برات تنگ شد آنیا
+_ منم(😭)
_ میگم کوک رو دیدی (شیطونی گفت)
_ خب چیا گفتین به هم
+_ هیچی بابا حوصله اون ل.ا.ش.ی. رو ندارم
_ خیلی خب
+_ شب میبینمت (برای مراسم پدربزرگش)
_ بای بای
+_ بای بایی
چند لحظه پلکامو روهم گذاشتم متوجه نشدم که کی به خوابی عمیق رفتم))
در اتاق باز شد مامان آنیا اومد=
بیدار شو بچه باید آماده شی بریم
+_ نمی خوام خوابم میاد (خسته)
_ بلند شو بلندشو
+_ باشه الان میام
ویو آنیا
موهامو مرتب کردم لباس پوشیدم یکمم آرایش کردم :))
ویو اونجا
ذهن جونگکوک :
دلم می خواد به آنیا بگم که دلم براش تنگ شده بود ولی می ترسم اون دیگه دوستم نداشته باشه *))
بعد مراسم خانواده ی کوک اومدن خونمون چون رابطه زیادی با پدرم داشت ))
پدرکوک=خیلی خب برای اینکه این دو خانواده پایدار بمونه باید فرزندان دو خاندان باهم ازدواج کنند
آنیا =ببخشبد حرفتونو قطع می کنم ولی همین الانشم هانا و کوک باهمن
پدرآنیا=دخترم هانا دیگه عضوی از این خانواده نیست
آنیا =ولی بابا
پدر آنیا =حرف رو حرف نزن دو روز دیگه ازدواج میکنید
(خشکم زره بود نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت)
----------------------------------------
سلام بچه ها اینم پارت ۹ لطفا حمایت کنید پارت ۸ خیلی کم لایک خورد🙄🔪
حمایت فراموش نشه🌌💅🏻🎀
- ۵۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط