اسم فیک: اون واسه منه
اسم فیک: اون واسه منه
p59
ویو جونگکوک
سرمو از روی ناامیدی پایین گرفته بوم و به قدم هایی که برمیداشتم نگاه میکردم.... تو فکرحرفای تهیونگ بدم... ولی آخه هیونگ دیشب بهم گفت که ات همه چی رو فراموش میکنه، اما هنوز رفتارش باهام سرد بود... به سمت صندوق رفتم تا کارای ترخیص ات رو انجام بدم...
$: اسم بیمار؟
جونگکوک: کیم ات... دیلینگ... یهو صدای پیام گوشیم اومد... با بی حوصلگی از توی جیبم درآوردمش... یه پیام از طرف ات بود؟؟!!.... چشامو یه بار مالوندم تا ببینم دارم درست میبینم یا نه...انقد دستپاچه شده بودم که حتی رمزگوشیمو یادم رفته بود....
رفتم توی پیام ها.... «جونگکوک شی... من... من دوست دارم:)»
واییی... از شدت ذوق داشتم بال درمی آوردم.... انگار همه دنیا یه لحظه وایساده بودم و قلبم با صدای بلند میگفت: دیدییی! بالاخره گفتتت
به دور و برم نگاه کردم، همه داشتن با تعجب به من نگاه میکردن...
$: آقا حالتون خوبه؟
جونگکوک: امم.... چیزه... بلههه من عالیممم.... راستش یه کارفوری برام پیش اومده... با...باید سریع برم... چیزه... اینم کارت من... هرچقد شده ازش بکشید.... ا..اصلا سه برابرشو بکشید... رمزش هم 1234هست
$: آقا یه لحظه صبرکنید... آخه کارتتون...
جونگکوک: بعدا ازتون میگیرمش...به سمت اتاق ات میدوییدم، دکمه ی آسانسور رو پشت سر هم میزدم ولی نمیومد... ایششش... نخواستیم بابا... از پله رفتم... پله هارو دو تا یکی بالا میرفتم...آخر به اتاقش رسیدم.... نفس نفس میزدم... دیگه صبرم نبود... سریع در اتاق رو باز کردم...
ویو ات
از شدت استرس آروم و قرار نداشتم..
&: خانم ببخشید من شیشه هارو جمع کردم... کار دیگه ای ندارید؟
ات: نه، ممنونم ازتون... بعدش خدافظی کرد و رفت... پتو رو کشیدم رو سرم و سعی میکردم از فکرش بیام بیرون... که در اتاق با شتاب زیادی باز شد... احساسکردم الان سکته میکنم... پتو رو از روی سرم برداشتم تا به یارو فحش بدم.... با دیدن کوکی خواستم دوباره پتو رو بکشم که دستای پرقدرتش مانع این کارم شد...
جونگکوک: لبخند بزرگی روی لبام بود...پیامت... قشنگ بود... دوسش داشتم...:)
ات: نگاهش هی از روی چشام به سمت لبام میرفت و این داشت منو معذب میکردم.... هوا چقد گرمه... میشه کولر رو...
جونگکوک: دیگه نمیتونستم تحمل کنم... لبام رو روی لباش گذاشتم و آروم مک زدم... با حرکتم یه چند لحظه شوک شد ولی باز گازی ریزی که از لباش گرفتم همراهیم کرد.... و اینطوری بود که دوباره تونستم اون لبای نرمش رو لمس کنم!
ات: آروم به شونش زدم تا بوسه رو تموم کنه چون نفسم داشت بند میومد...
جونگکوک: ازش فاصله گرفتم و به چشماش نگاه کردم... کنارش روی تخت نشستم... ات... من عاشقتم.... میدونم کارم بد بود ولی قول میدم دیگه هیچ چیزی رو ازت مخفی نکنم...
ات: روی تخت نشستم... لبخندی بهش زدم و دستمو توی موهاش فرو بردم...
جونگکوک: آاه... ادامه بده....
ات: خندیدم...چشماتو ببند...
جونگکوک: چشمامو؟
ات: اوهوم... چشماشو بست... این دفعه من بوسه رو شروع کردم.... از لباسش گرفتم و درحالی که میبوسیدمش خودمو روی پاهاش نشوندم... دستمو دوباره توی موهاش فرو بردم و بوسمون رو ادامه دادم.. جوری همو میبوسیدیم انگار هزار سال بود همو ندیده بودیم.... آروم... عاشقانه... ولی با ولع!
شرطا برای پارت بعد
۲٠ تا لایک
۳۵ تا کامنت
۵ تا بازنشر
(چون شرطارو رسوندین براتون گذاشتمششش🫠✨🫶، مرسی از حمایتاتون🎀🙂💓... بازم از این کارا بکنیدد😂🌚🎀)
p59
ویو جونگکوک
سرمو از روی ناامیدی پایین گرفته بوم و به قدم هایی که برمیداشتم نگاه میکردم.... تو فکرحرفای تهیونگ بدم... ولی آخه هیونگ دیشب بهم گفت که ات همه چی رو فراموش میکنه، اما هنوز رفتارش باهام سرد بود... به سمت صندوق رفتم تا کارای ترخیص ات رو انجام بدم...
$: اسم بیمار؟
جونگکوک: کیم ات... دیلینگ... یهو صدای پیام گوشیم اومد... با بی حوصلگی از توی جیبم درآوردمش... یه پیام از طرف ات بود؟؟!!.... چشامو یه بار مالوندم تا ببینم دارم درست میبینم یا نه...انقد دستپاچه شده بودم که حتی رمزگوشیمو یادم رفته بود....
رفتم توی پیام ها.... «جونگکوک شی... من... من دوست دارم:)»
واییی... از شدت ذوق داشتم بال درمی آوردم.... انگار همه دنیا یه لحظه وایساده بودم و قلبم با صدای بلند میگفت: دیدییی! بالاخره گفتتت
به دور و برم نگاه کردم، همه داشتن با تعجب به من نگاه میکردن...
$: آقا حالتون خوبه؟
جونگکوک: امم.... چیزه... بلههه من عالیممم.... راستش یه کارفوری برام پیش اومده... با...باید سریع برم... چیزه... اینم کارت من... هرچقد شده ازش بکشید.... ا..اصلا سه برابرشو بکشید... رمزش هم 1234هست
$: آقا یه لحظه صبرکنید... آخه کارتتون...
جونگکوک: بعدا ازتون میگیرمش...به سمت اتاق ات میدوییدم، دکمه ی آسانسور رو پشت سر هم میزدم ولی نمیومد... ایششش... نخواستیم بابا... از پله رفتم... پله هارو دو تا یکی بالا میرفتم...آخر به اتاقش رسیدم.... نفس نفس میزدم... دیگه صبرم نبود... سریع در اتاق رو باز کردم...
ویو ات
از شدت استرس آروم و قرار نداشتم..
&: خانم ببخشید من شیشه هارو جمع کردم... کار دیگه ای ندارید؟
ات: نه، ممنونم ازتون... بعدش خدافظی کرد و رفت... پتو رو کشیدم رو سرم و سعی میکردم از فکرش بیام بیرون... که در اتاق با شتاب زیادی باز شد... احساسکردم الان سکته میکنم... پتو رو از روی سرم برداشتم تا به یارو فحش بدم.... با دیدن کوکی خواستم دوباره پتو رو بکشم که دستای پرقدرتش مانع این کارم شد...
جونگکوک: لبخند بزرگی روی لبام بود...پیامت... قشنگ بود... دوسش داشتم...:)
ات: نگاهش هی از روی چشام به سمت لبام میرفت و این داشت منو معذب میکردم.... هوا چقد گرمه... میشه کولر رو...
جونگکوک: دیگه نمیتونستم تحمل کنم... لبام رو روی لباش گذاشتم و آروم مک زدم... با حرکتم یه چند لحظه شوک شد ولی باز گازی ریزی که از لباش گرفتم همراهیم کرد.... و اینطوری بود که دوباره تونستم اون لبای نرمش رو لمس کنم!
ات: آروم به شونش زدم تا بوسه رو تموم کنه چون نفسم داشت بند میومد...
جونگکوک: ازش فاصله گرفتم و به چشماش نگاه کردم... کنارش روی تخت نشستم... ات... من عاشقتم.... میدونم کارم بد بود ولی قول میدم دیگه هیچ چیزی رو ازت مخفی نکنم...
ات: روی تخت نشستم... لبخندی بهش زدم و دستمو توی موهاش فرو بردم...
جونگکوک: آاه... ادامه بده....
ات: خندیدم...چشماتو ببند...
جونگکوک: چشمامو؟
ات: اوهوم... چشماشو بست... این دفعه من بوسه رو شروع کردم.... از لباسش گرفتم و درحالی که میبوسیدمش خودمو روی پاهاش نشوندم... دستمو دوباره توی موهاش فرو بردم و بوسمون رو ادامه دادم.. جوری همو میبوسیدیم انگار هزار سال بود همو ندیده بودیم.... آروم... عاشقانه... ولی با ولع!
شرطا برای پارت بعد
۲٠ تا لایک
۳۵ تا کامنت
۵ تا بازنشر
(چون شرطارو رسوندین براتون گذاشتمششش🫠✨🫶، مرسی از حمایتاتون🎀🙂💓... بازم از این کارا بکنیدد😂🌚🎀)
- ۱.۰k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط