تو جمعی داشتن شاهنامه میخوندن

تو جمعی داشتن شاهنامه میخوندن
یکی این بیت رو خوند
جهان آفرین چو جهان آفرید
سواری چو رستم نیامد پدید
پیر مردی بلند شد و گفت
آن روز که عشق سر افرازی میکرد
بر سر قله عشق یکه تازی میکرد
آن روز که عباس یل زینب بود
رستم سر کوچه خاک بازی میکرد
دیدگاه ها (۲)

شب است و سکوت است و ماه است و من فغان و غم اشک و آه است و من...

جانم به این دو بیتخدابه عباس گفت قمرالعشیره :دردسر هایی کشی...

من مشتری ثابت بازار حسینمهرچند تهی دست خریدار حسینمگِردِ رخ ...

از اون دخترا که وقتی تو خیابون تیکه میشنون!! لام تا کام حرف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط