موضوع صفحه بعد تکپارتی
| موضوع صفحه بعد ،تکپارتی |
°فیک: ما هشت نفر هستیم(:
( وقتی ما هشت نفر بودیم دنیا رنگ دیگه ای داشت، هنوز هیجان دبیو داشتیم هر روز درگیر یادگیری بودیم من عضو تازه کار بودم نگاهی تحسین آمیز به اعضا میکردم مخصوصاً به جونگکوک اون جوونترین (کوچیکترین)عضو گروه اما توی تمرین ها خیلی جدی و با انگیزه بود.وقتایی که همه خسته و ناامید میشدیم اون با لبخند شیطونش و حرفاش انگیزه میداد و اعضا دوباره شروع به تلاش میکردن اما اینبار قویتر گاهی اعضا جایگزین مربی میشدند و دنس رو آموزش میدادن من و جونگکوک خیلی با هم صمیمی بودیم ساعت ها میخندیدیم و میرقصیدیم....خستگی و دردامونو تقسیم میکردیم .وقتی مربی هامون سرزنشمون میکردن جونگکوک یه بغل پر از محبت بهمون هدیه میداد اون فراتر از یه همتیمی بود یه تکیه گاه واقعی بود....بعد اون همه ما به یه برنامه ای دعوت شدیم همه آماده شدیم و رفتیم برنامه شروع شد همهمون استرس داشتیم و تلاش میکردیم تا کنترل کنیم بعد کمی صحبت و گرم گرفتن مجری فضا دوستانه تر شد )
مجری: خب من ازتون سوالی دارم که خیلی از طرفدارانتون سواله براشون
(چون به انگلیسی صحبت میکرد نامجون به کره ای برای اعضا ترجمه میکرد)
نامجون: بپرسید جواب میدیم
مجری: در دوران کارآموزی کدومتون با دیگری تمرین بیشتری (تلاش بیشتری) میکرد؟
[نامجون ترجمه کرد و گفت: من و جین بیشتر با هم تمرین میکردیم
تهیونگ: من و شوگا با هم انجامش میدادیم
جیمین: من و جیهوپ هم با هم سازگاری بهتری داشتیم[با خنده]
جونگکوک: من و ا.ت[عضو هشتم] با هم تمرین میکردیم اما فقط تمرین بود نه چیز دیگهای لطفاً شایعه نکنید
مجری: اوووو رابطهات با ا.ت خیلی خوبه درسته؟
نامجون: اون فقط عضو گروه هست و این اطلاعات شخصی ماست
(نامجون موضوع رو جمعش کرد و بعد تموم شدن برنامه به سمت خونه حرکت کردن....جونگکوک از گفتن اون حرف پشیمون بود و ا.ت هم نگران شایعه بود خیلی طول نکشید که اوضاع بهم بریزه بعد یه هفته توی همه رسانه ها خبرهای الکی مینوشتن و عکس هایی فتوشاپ کرده بودن که خودم خجالت میکشیدم اگه این موضوع ادامه پیدا میکرد جونگکوک ضربه شدیدی میخورد..........بعد از چند روز به دیدنش رفتم ساعت ۱۱ شب کمی سر و صدا بود در اتاقش رو زدم داخل رفتم دیدم روی تخت نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود دلم برای اون روزها تنگ شده بدون هیچ نگرانی همدیگه رو بغل میکردیم و میرقصیدیم و مثل خواهر و برادر با هم رفتار میکردیم......)
[با تردید به سمتش رفتم و کنارش نشستم]
ا.ت: کوک؟ همه چیز خوبه؟
ادامه در کامنت......
°فیک: ما هشت نفر هستیم(:
( وقتی ما هشت نفر بودیم دنیا رنگ دیگه ای داشت، هنوز هیجان دبیو داشتیم هر روز درگیر یادگیری بودیم من عضو تازه کار بودم نگاهی تحسین آمیز به اعضا میکردم مخصوصاً به جونگکوک اون جوونترین (کوچیکترین)عضو گروه اما توی تمرین ها خیلی جدی و با انگیزه بود.وقتایی که همه خسته و ناامید میشدیم اون با لبخند شیطونش و حرفاش انگیزه میداد و اعضا دوباره شروع به تلاش میکردن اما اینبار قویتر گاهی اعضا جایگزین مربی میشدند و دنس رو آموزش میدادن من و جونگکوک خیلی با هم صمیمی بودیم ساعت ها میخندیدیم و میرقصیدیم....خستگی و دردامونو تقسیم میکردیم .وقتی مربی هامون سرزنشمون میکردن جونگکوک یه بغل پر از محبت بهمون هدیه میداد اون فراتر از یه همتیمی بود یه تکیه گاه واقعی بود....بعد اون همه ما به یه برنامه ای دعوت شدیم همه آماده شدیم و رفتیم برنامه شروع شد همهمون استرس داشتیم و تلاش میکردیم تا کنترل کنیم بعد کمی صحبت و گرم گرفتن مجری فضا دوستانه تر شد )
مجری: خب من ازتون سوالی دارم که خیلی از طرفدارانتون سواله براشون
(چون به انگلیسی صحبت میکرد نامجون به کره ای برای اعضا ترجمه میکرد)
نامجون: بپرسید جواب میدیم
مجری: در دوران کارآموزی کدومتون با دیگری تمرین بیشتری (تلاش بیشتری) میکرد؟
[نامجون ترجمه کرد و گفت: من و جین بیشتر با هم تمرین میکردیم
تهیونگ: من و شوگا با هم انجامش میدادیم
جیمین: من و جیهوپ هم با هم سازگاری بهتری داشتیم[با خنده]
جونگکوک: من و ا.ت[عضو هشتم] با هم تمرین میکردیم اما فقط تمرین بود نه چیز دیگهای لطفاً شایعه نکنید
مجری: اوووو رابطهات با ا.ت خیلی خوبه درسته؟
نامجون: اون فقط عضو گروه هست و این اطلاعات شخصی ماست
(نامجون موضوع رو جمعش کرد و بعد تموم شدن برنامه به سمت خونه حرکت کردن....جونگکوک از گفتن اون حرف پشیمون بود و ا.ت هم نگران شایعه بود خیلی طول نکشید که اوضاع بهم بریزه بعد یه هفته توی همه رسانه ها خبرهای الکی مینوشتن و عکس هایی فتوشاپ کرده بودن که خودم خجالت میکشیدم اگه این موضوع ادامه پیدا میکرد جونگکوک ضربه شدیدی میخورد..........بعد از چند روز به دیدنش رفتم ساعت ۱۱ شب کمی سر و صدا بود در اتاقش رو زدم داخل رفتم دیدم روی تخت نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود دلم برای اون روزها تنگ شده بدون هیچ نگرانی همدیگه رو بغل میکردیم و میرقصیدیم و مثل خواهر و برادر با هم رفتار میکردیم......)
[با تردید به سمتش رفتم و کنارش نشستم]
ا.ت: کوک؟ همه چیز خوبه؟
ادامه در کامنت......
- ۲.۳k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط