چندپارتی از جیمین
چندپارتی از جیمین
Prince of the seas ( پرنس دریاها )
پارت دوم
بیدرنگ تصمیم گرفتی.
با تمام توانت بدن سنگین و خیسش را در آغوش گرفتی.
سردی پوستش از لباسهایت عبور کرد.
هر قدمی که برمیداشتی، شنهای نرم زیر پایت فرو میرفت و موجها تا زانوهایت بالا میآمدند، انگار دریا نمیخواست او را رها کند. اما تو، با ن*فسهای بریده و قلبی لرزان، خودت را به ویلا رساندی.
خوشبختانه کسی ندید.
او را به وان حمام بردی و وان را از آب سرد پر کردی.
وقتی بدنش با آب تماس پیدا کرد، فلسهای دمش درخششی ضعیف یافتند، گویی جان دوبارهای در آنها جاری شد.
کنار وان زانو زدی و با فاصلهای محتاطانه نگاهش کردی.
صورتش ظریف بود، با مژههایی بلند و ابروهایی هلالی.
ل*بهایش کمی باز بود، انگار در خواب چیزی را زمزمه میکرد.
ساعتی گذشت.
ناگهان پلکهایش لرزید.
چشمانش باز شد؛ چشمانی به رنگ دریا در ع*میقترین شب.
نگاهش نخست آشفته بود، سپس وحشتزده.
با تلاشی ناگهانی خواست از وان بیرون بیاید اما دمش به لبهی سرامیکی برخورد کرد.
با صدایی آرام گفتی:
«آروم باش… من بهت آسیبی نمیزنم.»
او به زبان تو سخن نمیگفت، اما صدایش در ذهن تو طنین انداخت.
نه از طریق گوشهایت، بلکه در عمق افکارت.
«…کجا هستم؟»
جا خوردی.
«تو… تو توی خونهی منی. کنار ساحل پیدات کردم.»
چشمانش نرمتر شد.
نگاهش روی صورتت مکث کرد. انگار چیزی را میسنجید.
«تو مرا از صیادان پنهان کردی.»
سر تکان دادی.
لحظهای سکوت میان شما کش آمد؛ سکوتی سنگین و سرنوشتساز.
او آرام گفت:
«من جیمین هستم. شاهزادهی دریاها.»
نامش مثل موجی ملایم در ذهنت نشست.
جیمین.
ناگهان خاطرهای در ذهنش درخشید و موجی از اضطراب در نگاهش جاری شد.
«پدرم… اگر مرا نیابد…»
ادامه دارد....
Prince of the seas ( پرنس دریاها )
پارت دوم
بیدرنگ تصمیم گرفتی.
با تمام توانت بدن سنگین و خیسش را در آغوش گرفتی.
سردی پوستش از لباسهایت عبور کرد.
هر قدمی که برمیداشتی، شنهای نرم زیر پایت فرو میرفت و موجها تا زانوهایت بالا میآمدند، انگار دریا نمیخواست او را رها کند. اما تو، با ن*فسهای بریده و قلبی لرزان، خودت را به ویلا رساندی.
خوشبختانه کسی ندید.
او را به وان حمام بردی و وان را از آب سرد پر کردی.
وقتی بدنش با آب تماس پیدا کرد، فلسهای دمش درخششی ضعیف یافتند، گویی جان دوبارهای در آنها جاری شد.
کنار وان زانو زدی و با فاصلهای محتاطانه نگاهش کردی.
صورتش ظریف بود، با مژههایی بلند و ابروهایی هلالی.
ل*بهایش کمی باز بود، انگار در خواب چیزی را زمزمه میکرد.
ساعتی گذشت.
ناگهان پلکهایش لرزید.
چشمانش باز شد؛ چشمانی به رنگ دریا در ع*میقترین شب.
نگاهش نخست آشفته بود، سپس وحشتزده.
با تلاشی ناگهانی خواست از وان بیرون بیاید اما دمش به لبهی سرامیکی برخورد کرد.
با صدایی آرام گفتی:
«آروم باش… من بهت آسیبی نمیزنم.»
او به زبان تو سخن نمیگفت، اما صدایش در ذهن تو طنین انداخت.
نه از طریق گوشهایت، بلکه در عمق افکارت.
«…کجا هستم؟»
جا خوردی.
«تو… تو توی خونهی منی. کنار ساحل پیدات کردم.»
چشمانش نرمتر شد.
نگاهش روی صورتت مکث کرد. انگار چیزی را میسنجید.
«تو مرا از صیادان پنهان کردی.»
سر تکان دادی.
لحظهای سکوت میان شما کش آمد؛ سکوتی سنگین و سرنوشتساز.
او آرام گفت:
«من جیمین هستم. شاهزادهی دریاها.»
نامش مثل موجی ملایم در ذهنت نشست.
جیمین.
ناگهان خاطرهای در ذهنش درخشید و موجی از اضطراب در نگاهش جاری شد.
«پدرم… اگر مرا نیابد…»
ادامه دارد....
- ۲.۸k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط