Part
Part ⁹
ا.ت ویو:
تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی پشتم نشدم..با برخورد دوتا انگشت کنار دوتا پهلوم از ترس جیغ کشیدم قاشقی که توی دستم بود افتاد روی زمین و همه جارو کثیف کرد..با اعصبانیت برگشتم و کسی که پشتم بود رو دیدم..همون جور که حدس زده بودم یونگی بود که داشت به سختی جلوی خندشو میگرفت
ا.ت:چند بار گفتم از این کار متنفرم..
یونگی اروم اروم از اشپز خونه رفت بیرون گفت
یونگی:چون میدونم متنفری انجام میدم
نگاه اطرافم کردم یه ظرف سیب روی میز بود سمتش خم شدم و یکی از سیب هارو برداشتم و سمتش پرتاب کردم ولی گرفتش گفت
یونگی:ممنون خیلی گشنم بود
بعضی اوقات دلم میخواست با همین دستام خفش کنم ولی بعضی وقتا هم دوست داشتم بگیرمش و فقط بوسش کنم..
با اخم خم شدم سمت قاشقی که افتاده بود روی زمین افتاده بود و برش داشتم و بعد از اون زمین رو تمیز کرد..کار هام که تموم شد رفتم سمت حمام و یه دوش حسابی گرفتم اومدم بیرون..
درحال چیدن میز بودم که در خونه باز شد و بابا وارد خونه شد..سلام زیر لبی کردم و مشغول کارم شدم..بعد از اون همه پشت میز نشسته بودیم و در حال خوردن غذا بودیم که بابا گفت
بابا:ا.ت میتونی پسری که باهاش اشنا شدی رو توی همین روز ها معرفی کنی
با حرفی که زد غذا پرید تو گلوم و مدام سرفه میکرد..مامان برام اب ریخت داد دستم و یونگی هم با دستش به کمرم میزد..وقتی سرفم تموم شد اب رو خوردم و نگاه مامان کردم..مامان سرش رو تکون داد که اونم در جریان نیست..نگاه بابا کردم گفتم
ا.ت:بنظرتون یکم زود نیست..
بابا نگاهی بهم انداخت گفت
بابا:هرچه زودتر بهتر..
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم که مامان گفت
مامان:ا.ت توکه هنوز هیچی نخوردی
ا.ت:خیلی ممنون دیگه میل ندارم
و رفتم توی اتاقم..فکرم درگیر بود چیکار کنم که بیخیال بشه.. اگه بفهمه بهش دروغ گفتم خیلی بد برام تموم میشه..از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفتم و فکر میکردم که جرقه ای توی ذهنم زده شد..از کاری که قرار بود انجام بدم مطمعن نبودم..با تموم استرسی که داشتم رفتم توی تخت کمی فکر کردم..و در نهایت خوابم برد
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
ا.ت ویو:
تمام حواسمو داده بودم به غذا و اصلا متوجه کسی پشتم نشدم..با برخورد دوتا انگشت کنار دوتا پهلوم از ترس جیغ کشیدم قاشقی که توی دستم بود افتاد روی زمین و همه جارو کثیف کرد..با اعصبانیت برگشتم و کسی که پشتم بود رو دیدم..همون جور که حدس زده بودم یونگی بود که داشت به سختی جلوی خندشو میگرفت
ا.ت:چند بار گفتم از این کار متنفرم..
یونگی اروم اروم از اشپز خونه رفت بیرون گفت
یونگی:چون میدونم متنفری انجام میدم
نگاه اطرافم کردم یه ظرف سیب روی میز بود سمتش خم شدم و یکی از سیب هارو برداشتم و سمتش پرتاب کردم ولی گرفتش گفت
یونگی:ممنون خیلی گشنم بود
بعضی اوقات دلم میخواست با همین دستام خفش کنم ولی بعضی وقتا هم دوست داشتم بگیرمش و فقط بوسش کنم..
با اخم خم شدم سمت قاشقی که افتاده بود روی زمین افتاده بود و برش داشتم و بعد از اون زمین رو تمیز کرد..کار هام که تموم شد رفتم سمت حمام و یه دوش حسابی گرفتم اومدم بیرون..
درحال چیدن میز بودم که در خونه باز شد و بابا وارد خونه شد..سلام زیر لبی کردم و مشغول کارم شدم..بعد از اون همه پشت میز نشسته بودیم و در حال خوردن غذا بودیم که بابا گفت
بابا:ا.ت میتونی پسری که باهاش اشنا شدی رو توی همین روز ها معرفی کنی
با حرفی که زد غذا پرید تو گلوم و مدام سرفه میکرد..مامان برام اب ریخت داد دستم و یونگی هم با دستش به کمرم میزد..وقتی سرفم تموم شد اب رو خوردم و نگاه مامان کردم..مامان سرش رو تکون داد که اونم در جریان نیست..نگاه بابا کردم گفتم
ا.ت:بنظرتون یکم زود نیست..
بابا نگاهی بهم انداخت گفت
بابا:هرچه زودتر بهتر..
باشه ای گفتم و از جام بلند شدم که مامان گفت
مامان:ا.ت توکه هنوز هیچی نخوردی
ا.ت:خیلی ممنون دیگه میل ندارم
و رفتم توی اتاقم..فکرم درگیر بود چیکار کنم که بیخیال بشه.. اگه بفهمه بهش دروغ گفتم خیلی بد برام تموم میشه..از این ور اتاق به اون ور اتاق میرفتم و فکر میکردم که جرقه ای توی ذهنم زده شد..از کاری که قرار بود انجام بدم مطمعن نبودم..با تموم استرسی که داشتم رفتم توی تخت کمی فکر کردم..و در نهایت خوابم برد
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
- ۴.۸k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط