همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 100.
"ویو جئون جونگ کوک"
چند دقیقه بعد...
دونگ وو بالاخره آرومتر نفس میکشید.
اشکهاش هنوز بند نیومده بود.
به سختی از روی زمین بلند شد.
نگاهش سرخ و خسته بود.
بدون اینکه به چشمهام نگاه کنه، آروم گفت:
_«...دیگه مزاحمت نمیشم.»
_«دونگ وو...»
سرش رو تکون داد.
_«نه.»
_«اگه الان بمونم...»
_«فقط اوضاع بدتر میشه.»
کتش رو برداشت.
با دست لرزون کلید ماشینش رو از روی میز برداشت.
چند قدم به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن...
برای چند ثانیه ایستاد.
بدون اینکه برگرده، با صدایی گرفته گفت:
_«امیدوارم...»
_«یه روز...»
_«کسی که دوستش داری...»
_«همونقدر دوستت داشته باشه...»
در رو باز کرد.
تق...
و رفت.
صدای بسته شدن در...
تمام خونه رو توی سکوت فرو برد.
من همونجا ایستاده بودم.
به دری که بسته شده بود خیره شدم.
زیر لب گفتم:
_«...متأسفم.»
همون موقع...
صدای قدمهای آرومی از سمت حیاط اومد.
برگشتم.
دوین کنار در تراس ایستاده بود.
چشمهاش کمی قرمز شده بود.
انگار اون هم گریه کرده بود.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
هیچکدوممون حرفی نزدیم.
بعد آروم وارد پذیرایی شد.
نگاهش روی لیوان آب افتاد...
روی صندلی افتاده...
و دستمال کاغذیهای مچالهشده.
آهسته پرسید:
+«...رفت؟»
سرم رو تکون دادم.
_«آره.»
دوباره سکوت.
دوین چند قدم جلو اومد.
این بار برای اولین بار بعد از چند روز...
مستقیم روبهروم ایستاد.
+«حالت خوبه؟»
از شنیدن این سؤال...
برای چند لحظه ماتش شدم.
لبخند خیلی تلخی زدم.
_«باید من از تو اینو بپرسم.»
سرش رو پایین انداخت.
+«من خوبم.»
_«دروغ میگی.»
یه خندهی کوتاه و بیجون کرد.
+«شاید.»
نفسم رو بیرون دادم.
_«تو...»
_«همهچی رو شنیدی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم سرش رو تکون داد.
+«آره...»
+«همهشو.»
منتظر بودم چیزی بگه.
اما فقط چند قدم جلوتر اومد.
اونقدر نزدیک که فقط یه دست بینمون فاصله بود.
آروم گفت:
+«...سخت بود.»
_«برای اون...»
سرم رو پایین انداختم.
_«میدونم.»
چند لحظه بعد...
حس کردم دست گرمی، خیلی آروم روی ساعدم نشست.
سرم رو بلند کردم.
دوین بود.
بدون هیچ شیطنت...
بدون کلکل...
فقط با نگاهی آروم.
+«گاهی...»
+«رد کردن یه نفر...»
+«برای هر دو طرف درد داره.»
برای اولین بار اون شب...
احساس کردم یکی...
دردی رو که توی دلم بود، بدون توضیح فهمیده.
بیاختیار لبخند محوی زدم.
_«مرسی...»
دوین هم لبخند خیلی کوچیکی زد.
و برای چند ثانیه...
فقط سکوت بینمون بود.
اما این بار...
سکوت، آزاردهنده نبود.
بلکه شبیه آرامشی بود که هر دومون، بعد از اون شب سخت، بهش احتیاج داشتیم.
پارت 100.
"ویو جئون جونگ کوک"
چند دقیقه بعد...
دونگ وو بالاخره آرومتر نفس میکشید.
اشکهاش هنوز بند نیومده بود.
به سختی از روی زمین بلند شد.
نگاهش سرخ و خسته بود.
بدون اینکه به چشمهام نگاه کنه، آروم گفت:
_«...دیگه مزاحمت نمیشم.»
_«دونگ وو...»
سرش رو تکون داد.
_«نه.»
_«اگه الان بمونم...»
_«فقط اوضاع بدتر میشه.»
کتش رو برداشت.
با دست لرزون کلید ماشینش رو از روی میز برداشت.
چند قدم به سمت در رفت.
قبل از بیرون رفتن...
برای چند ثانیه ایستاد.
بدون اینکه برگرده، با صدایی گرفته گفت:
_«امیدوارم...»
_«یه روز...»
_«کسی که دوستش داری...»
_«همونقدر دوستت داشته باشه...»
در رو باز کرد.
تق...
و رفت.
صدای بسته شدن در...
تمام خونه رو توی سکوت فرو برد.
من همونجا ایستاده بودم.
به دری که بسته شده بود خیره شدم.
زیر لب گفتم:
_«...متأسفم.»
همون موقع...
صدای قدمهای آرومی از سمت حیاط اومد.
برگشتم.
دوین کنار در تراس ایستاده بود.
چشمهاش کمی قرمز شده بود.
انگار اون هم گریه کرده بود.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم.
هیچکدوممون حرفی نزدیم.
بعد آروم وارد پذیرایی شد.
نگاهش روی لیوان آب افتاد...
روی صندلی افتاده...
و دستمال کاغذیهای مچالهشده.
آهسته پرسید:
+«...رفت؟»
سرم رو تکون دادم.
_«آره.»
دوباره سکوت.
دوین چند قدم جلو اومد.
این بار برای اولین بار بعد از چند روز...
مستقیم روبهروم ایستاد.
+«حالت خوبه؟»
از شنیدن این سؤال...
برای چند لحظه ماتش شدم.
لبخند خیلی تلخی زدم.
_«باید من از تو اینو بپرسم.»
سرش رو پایین انداخت.
+«من خوبم.»
_«دروغ میگی.»
یه خندهی کوتاه و بیجون کرد.
+«شاید.»
نفسم رو بیرون دادم.
_«تو...»
_«همهچی رو شنیدی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم سرش رو تکون داد.
+«آره...»
+«همهشو.»
منتظر بودم چیزی بگه.
اما فقط چند قدم جلوتر اومد.
اونقدر نزدیک که فقط یه دست بینمون فاصله بود.
آروم گفت:
+«...سخت بود.»
_«برای اون...»
سرم رو پایین انداختم.
_«میدونم.»
چند لحظه بعد...
حس کردم دست گرمی، خیلی آروم روی ساعدم نشست.
سرم رو بلند کردم.
دوین بود.
بدون هیچ شیطنت...
بدون کلکل...
فقط با نگاهی آروم.
+«گاهی...»
+«رد کردن یه نفر...»
+«برای هر دو طرف درد داره.»
برای اولین بار اون شب...
احساس کردم یکی...
دردی رو که توی دلم بود، بدون توضیح فهمیده.
بیاختیار لبخند محوی زدم.
_«مرسی...»
دوین هم لبخند خیلی کوچیکی زد.
و برای چند ثانیه...
فقط سکوت بینمون بود.
اما این بار...
سکوت، آزاردهنده نبود.
بلکه شبیه آرامشی بود که هر دومون، بعد از اون شب سخت، بهش احتیاج داشتیم.
- ۳.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط