از رقص تو

از رقص تو
شڪوفہ مے بارد
گلستانہ اى است
دامن پر چين ات
مرا بہ غوغاى ستارگان مى برد
بہ تو مے نگرم
و مهتابى مى شوم
يار آن سوى سايہ روشن هاست
اما انگار
در رقص تو
هم آغوش من است
دیدگاه ها (۰)

شب است و قصہ ى شبو ماہ پرىبیا و قصہ اى بگوقصہ گوى پيرهن زرى ...

چگونہ استڪہ خورشیدهر روز مرا بہ آغوشخویش مى كشدو من هنوزداغ ...

در خواب رویا دیدمدر رویاتو رابدنت هشیار تراز همیشه بودروان ا...

جهان تو امن استجهان توهمان بال هاینجات بخشیکه مآواى توستكاش...

#نیایش_صبحگاهی به نام خدایی که برذات وی محال است هرگز برد عق...

امام #زمانمدلم برای ورود تو لحظه شماری می‌کند و حنجره ام تو ...

«دیگر از مرگ نمی‌هراسم؛ خانه اصلی آنجاست»بابا...🖤🥀این روزها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط