خاطرات یک سرباز:
خاطرات یک سرباز:
سرباز که بودم یه روز سر پست، مورچه ها ی رو که پشت سر هم به ردیف میرفتن نظرم رو جلب کردن رفتم جلو دیدم هرکدمشون یه تخمه هندونه دهن گرفتن و میبرن منم که حوصلم سر رفته بود یکی یکی تخمه ها رو از اونا میگرفتم و میخوردم خام بودن ولی خوشمزه
نیم ساعتی گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم برم انبارشونو پیدا کنم و راحت بشینم یه جا تخمه بخورم یه خورده که ردشونو گرفتم وای وای چشمتون روز بد نبینه یه خیر ندیده که یه سیر هندونه با تخم خورده بود یه جا ریده بود بقیش دیگه... خودتون بذارین جای اون..
سرباز که بودم یه روز سر پست، مورچه ها ی رو که پشت سر هم به ردیف میرفتن نظرم رو جلب کردن رفتم جلو دیدم هرکدمشون یه تخمه هندونه دهن گرفتن و میبرن منم که حوصلم سر رفته بود یکی یکی تخمه ها رو از اونا میگرفتم و میخوردم خام بودن ولی خوشمزه
نیم ساعتی گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم برم انبارشونو پیدا کنم و راحت بشینم یه جا تخمه بخورم یه خورده که ردشونو گرفتم وای وای چشمتون روز بد نبینه یه خیر ندیده که یه سیر هندونه با تخم خورده بود یه جا ریده بود بقیش دیگه... خودتون بذارین جای اون..
- ۲.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط