میدونست که من زود ناراحت میشم...

میدونست که من زود ناراحت میشم...
میدونست که چقدر زیاد دوستش دارم، هی بیشتر بی محلی میکرد و عذابم میداد؛ منم که حساس بودم هی به جونش غُر میزدم، هی به روش میاوردم بی محلیشو! اونم نقطه ضعفمو میدونست و هی میگفت: تو حساس شدی، تو دیگه خسته شدی از این رابطه، داری بهونه میگیری!
داشت حرفه دلِ خودشو به من میفهموند و منِ ساده هربار خودمو مقصر میدونستم...
آدما بعضی وقتا برایِ اینکه حسو حالشونو بهت بفهمونن مجبورن حرفِ دلِ خودشونو به اجبار تو ذهنت بندازن تا درگیرش بشی و خسته! بعد تمامِ اشتباهاتو میندازن گردن تو و به راحتی میذارن میرن و تو میمونی با وجدانی همیشه ناراحتِ...
و باور میکنی که مقصری...
دیدگاه ها (۳)

دروغ سیزده تو این باشد که "دوستم داری"!و دروغ سیزده من هم ای...

امیدها شبیه هم نیستند !دست یکی به آسمان چنگ می‌زند ،دست یکی ...

اینجا نفس کشیدن چقدر سخت شده استشب می خوابیم و به صبح امیدی ...

دلت که گیر باشد کارت تمام استهر کاری کنیکنده نمی‌ شود از یاد...

اگه به کارکترا بادشکن بی توجهی کنید{پارت ۲}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط