Dark life
Dark life..
P)13
ویو مادر ات:
× اون پسرا چشون شده..چرا اینجوری میکنن مشکوک بودن صبرکن ببینم اونا از قبل همدیگرو میشناختن؟نه نه غیر ممکنه اخه ات؟ کسی که دیر به دیر با کسی ارتباط میگیره؟ فک نکنم بازم فکرای مسخره به ذهنم میرسیدن چی بهتر اینکه از اونا بپرسم...گلومو صاف کردم و گفتم..
× بچهها ..شما همدیگرو میشناسید؟
+/-/؛ اره..
سه تاشون یه زمان و هماهنگ گفتن اره..اونا همدیگرو میشناسن ولی چجوری... کنجکاویام هر دقیقه بیشتر قبل گل میکردن پس دوباره گفتم...
× چجوری باهم دیگه اشنا شدین
+ مامان..این چه سوالیه..
- هرکدوممون دیدار متفاوتی داشتیم.
×دیدار متفاوت..؟ یعنی چی؟منظورت چیه پسرم؟
- هوم..مثلا دیدار من با ات تو ساحل بود ات مست بود و منو با پد...
ویو جونگ کوک:
- مادر ات داشت سوال پیچم میکرد میخواستم نحوه دیدار منو ات رو بگم ولی تا اومدم کلمه اخر یعنی پدرش رو بگم دستی جلو دهنم احساس کردم که حرفمو قطع کرد اون ات بود با چشمای خرگوشیش داشت بهم هشدار میداد ادامه ندم قصیه رو فهمیدم پس گلومو صاف کردم و ساکت شدم و ات گفت....
+ عا...هیچی هیچی اون منو تو ساحل دید و باهم احوال پرسی کردیم و دوست شدیم همین.
بعد ات مادرش با شک بهم نگاه میکرد تصمیم گرفتم تایید کنم پس گفتم..
- اره..ات درست میگه..
× اوه..باشه و ات دیدار تو و تهیونگ چجور بود؟
+ همو تو کافه دیدیم همین ، مگه نه تهیونگ؟
؛ آ.. اره ات درست میگه
× که اینطور ...
ویو تهیونگ:
؛ با حرف یهویی ات قهوه تو گلوم پرید کمی سرفه کردم بعد شروع به تایید کردن کردم..بعد اون مادر ات راحت شد و هیچ شک دیگه ای تو چهرش معلوم نبود البته نبایدم شک کنه ما فقد حقیقتو گفتیم..همین
نگاهی به اطراف خانه انداختم تقریبا هم اندازه خونه ماست بی حوصلگیم دیگه داشت گل میکرد پس گفتم...
از نوشته های سانها..
P)13
ویو مادر ات:
× اون پسرا چشون شده..چرا اینجوری میکنن مشکوک بودن صبرکن ببینم اونا از قبل همدیگرو میشناختن؟نه نه غیر ممکنه اخه ات؟ کسی که دیر به دیر با کسی ارتباط میگیره؟ فک نکنم بازم فکرای مسخره به ذهنم میرسیدن چی بهتر اینکه از اونا بپرسم...گلومو صاف کردم و گفتم..
× بچهها ..شما همدیگرو میشناسید؟
+/-/؛ اره..
سه تاشون یه زمان و هماهنگ گفتن اره..اونا همدیگرو میشناسن ولی چجوری... کنجکاویام هر دقیقه بیشتر قبل گل میکردن پس دوباره گفتم...
× چجوری باهم دیگه اشنا شدین
+ مامان..این چه سوالیه..
- هرکدوممون دیدار متفاوتی داشتیم.
×دیدار متفاوت..؟ یعنی چی؟منظورت چیه پسرم؟
- هوم..مثلا دیدار من با ات تو ساحل بود ات مست بود و منو با پد...
ویو جونگ کوک:
- مادر ات داشت سوال پیچم میکرد میخواستم نحوه دیدار منو ات رو بگم ولی تا اومدم کلمه اخر یعنی پدرش رو بگم دستی جلو دهنم احساس کردم که حرفمو قطع کرد اون ات بود با چشمای خرگوشیش داشت بهم هشدار میداد ادامه ندم قصیه رو فهمیدم پس گلومو صاف کردم و ساکت شدم و ات گفت....
+ عا...هیچی هیچی اون منو تو ساحل دید و باهم احوال پرسی کردیم و دوست شدیم همین.
بعد ات مادرش با شک بهم نگاه میکرد تصمیم گرفتم تایید کنم پس گفتم..
- اره..ات درست میگه..
× اوه..باشه و ات دیدار تو و تهیونگ چجور بود؟
+ همو تو کافه دیدیم همین ، مگه نه تهیونگ؟
؛ آ.. اره ات درست میگه
× که اینطور ...
ویو تهیونگ:
؛ با حرف یهویی ات قهوه تو گلوم پرید کمی سرفه کردم بعد شروع به تایید کردن کردم..بعد اون مادر ات راحت شد و هیچ شک دیگه ای تو چهرش معلوم نبود البته نبایدم شک کنه ما فقد حقیقتو گفتیم..همین
نگاهی به اطراف خانه انداختم تقریبا هم اندازه خونه ماست بی حوصلگیم دیگه داشت گل میکرد پس گفتم...
از نوشته های سانها..
- ۱۵۳
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط