سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبود

شب...

سکوت سنگینی روی جنگل افتاده بود.

کاوه هنوز کنار نیمکت ایستاده بود.

نگاهش روی جمله‌ی حک‌شده روی درخت قفل شده بود:

«۲۴ ساعت...»

می‌دانست نیما شوخی نمی‌کند.

اگر خودش حقیقت را نگوید...

نیما آن را طوری تعریف می‌کند که آوا برای همیشه از او متنفر شود.

آوا آرام پرسید:

ـ «دیگه بسه، کاوه...»

ـ «...»

ـ «داری از چی فرار می‌کنی؟»

کاوه برای چند لحظه چشم‌هایش را بست.

بعد آهسته گفت:

ـ «از گذشته‌ای که هر شب دوباره زندگی‌ش می‌کنم.»


---

او آوا را به کلبه‌ای متروکه در دل جنگل برد.

کلبه‌ای که سال‌ها کسی واردش نشده بود.

داخل، فقط یک میز چوبی، چند شمع خاموش و یک پیانوی قدیمی دیده می‌شد.

کاوه دستش را روی پیانو کشید.

گرد و غبار بلند شد.

لبخند تلخی زد.

ـ «اینجا... آخرین جاییه که خانواده‌م رو کامل دیدم.»

آوا بی‌صدا کنارش ایستاد.


---

کاوه شروع کرد.

نه با غرور...

نه با شوخی...

فقط با صدایی خسته.

ـ «من و نیما برادر بودیم...»

مکث کرد.

ـ «اما یه روز، پدرمون مجبورمون کرد بین خانواده و وجدانمون یکی رو انتخاب کنیم.»

آوا با دقت گوش می‌داد.

ـ «اون شب، به من دستور دادن رئیس خاندان کلاغ رو بکشم.»

نفس آوا بند آمد.

ـ «...چی؟»

کاوه نگاهش را پایین انداخت.

ـ «من قبول نکردم.»

اشک برای اولین بار در چشم‌هایش جمع شد.

ـ «ولی وقتی رسیدم... دیر شده بود.»


---

فلش‌بک...

شعله‌های آتش...

خانه‌ای در حال سوختن...

دختربچه‌ای که پشت درخت پنهان شده بود.

کاوه‌ی هجده‌ساله، با صورت خون‌آلود، او را پیدا کرد.

همان دختر...

آوا.

او دخترک را در آغوش گرفت و زیر لب گفت:

ـ «هیچی نگو... فقط بدو.»

آوا با چشمانی پر از اشک به او خیره شده بود.

اما در همان لحظه...

نیما رسید.

و با دیدن آن صحنه، از دور عکس گرفت.

عکسی که نشان می‌داد کاوه کنار جسد رئیس خاندان کلاغ ایستاده است.

همان عکس، سال‌ها بعد مدرکی شد که همه باور کنند کاوه قاتل بوده.


---

فلش‌بک تمام شد.

آوا بی‌حرکت مانده بود.

ـ «پس...»

صدایش می‌لرزید.

ـ «تو... منو نجات دادی؟»

کاوه سرش را پایین انداخت.

ـ «تنها کاری بود که تونستم انجام بدم.»

ـ «چرا هیچ‌وقت نگفتی؟»

لبخند تلخی زد.

ـ «چون هیچ‌کس حرف یه آدم متهم رو باور نمی‌کنه.»


---

اشک‌های آوا آرام روی گونه‌هایش جاری شد.

چند قدم جلو رفت.

بدون هیچ حرفی...

دستش را روی گونه‌ی کاوه گذاشت.

ـ «تمام این سال‌ها...»

زمزمه کرد.

ـ «این بارو تنهایی کشیدی؟»

کاوه دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد.

سال‌ها بود که گریه نکرده بود.

اما آن شب...

یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

ـ «هر شب.»


---

آوا آرام او را در آغوش گرفت.

نه از روی عشق...

نه از روی ترحم...

از روی درک.

کاوه برای چند ثانیه مقاومت کرد.

بعد آرام سرش را روی شانه‌ی آوا گذاشت.

انگار بعد از سال‌ها...

برای اولین بار اجازه داد خسته باشد.


---

اما...

صدای کف زدن از پشت در کلبه آمد.

تق...

تق...

تق...

هر دو با وحشت برگشتند.

نیما در چارچوب در ایستاده بود.

لبخند می‌زد.

اما چشم‌هایش...

هیچ احساسی نداشت.

ـ «چه صحنه‌ی قشنگی...»

آرام وارد شد.

ـ «فقط یه بخشش رو نگفتی، داداش.»

کاوه فوراً جلوی آوا ایستاد.

ـ «خفه شو.»

نیما خندید.

ـ «بهش نگفتی که...»

نگاهش را مستقیم به آوا دوخت.

ـ «همون شب، کسی که تو رو از آتیش بیرون برد... بعد از نجاتت، حافظه‌ت رو هم ازت گرفت.»

سکوت...

آوا رنگش پرید.

ـ «چی...؟»

نیما لبخندش عمیق‌تر شد.

ـ «و اون آدم...»

انگشتش را به سمت کاوه گرفت.

ـ «خودش بود.»

کاوه با خشم فریاد زد:

«دروغ نگو!»

اما نگاهش...

برای اولین بار...

کاملاً شکسته بود.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط