مدتها مدادرنگی های من مرده بودند.

مدتها مدادرنگی های من مرده بودند.

در تابوت کاغذی خود دراز کشیده بودند.

من خواستم که آنها بمیرند.خواستم به بهانه ای کودکانه آنقدر آنها را به تیغ تراش ، بسپارم که تمام شوند .

کلافه بودم اما تصمیم خودم را گرفتم .

بی رنگ ترین کاغذ هایم را آوردم ، تا رنگی ترین آرزو هایم را بکشم.

به مدادرنگی ها سلام کردم .

سلام ...

هنوز زنده بودند ، اما غمگین و کمرنگ بودند.

امیدوار شدم

الان چند وقتی است که امیدوارم و مدتی است که مدادرنگی هایم خوشحالند.

آخر میدانی ...

این مداد رنگی ها کودک درون من هستند ...
دیدگاه ها (۱)

#فندک_طلایی#پارت_71سه روزی از دعوای طناز و سهیل میگذشت ...سه...

#مثل_هیچکس ۳۳همیشه زمستان ها در کوچه شان عطر گل یخ می آمد. ب...

فَصلُ‌الخِطابِ بَهرام مُحَمَّدی: انهدامِ سیستمیِ مافیا و مسئ...

«قهرِ حَد: ترازِ خونینِ بهرام محمدی با مافیایِ غارتگر»۸. خدا...

୨୧ ───────── ୨୧ خاله سوهی[ @celin.official ]

୨୧ ───────── ୨୧ خاله سوهی[ @celin.official ]

୨୧ ───────── ୨୧ ♡ 𝑯𝑬𝑳𝑳𝑶, 𝑳𝑶𝑽𝑬𝑺 ♡ 𐙚 [ژورنال. Journal]...

«اما اصالت یه چیز دیگست»#لر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط