☀سناریو ساسونارو🌙💙
☀سناریو ساسونارو🌙💙
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
༺پارت ۸༻
ساسوکه تا اومد داخل رفت سراغ کیفش. کیفش رو برداشت و اون چیزی که بقیه بهش می گفتن گوشی رو از کیفش بیرون آورد، با یه نفری حرف زد و سریع رفت دم در خروجی و از توی ماشنی که دم در بود یه فردی که معلوم بود انسانه رو آورد بیرون و رفت روی پشت بوم، اون انسان رو پرت کرد و شروع کرد به خوردن خونش.
تا این صحنه رو دیدم اعصابم ریخت بهم و هرچی سعی کردم که ساسوکه رو از این کار منصرف کنم نشد. می دونستم که نباید الان چاکرام رو هدر بدم ولی باید چیکار می کردم. یه فکری زد به سرم و ساسوکه ای که غرق خون شده بود رو، روبه خودم کردم.
_ساسوکه........ و... ولش کن اینو...... می..... میخوای از خون من بخوری؟
_باشه حالا که خودت مشکلی نداری.
به سمت گردنم هجوم اورد. برای اینکه نتونه گردنم رو گاز بگیره دستم رو آوردم جلوی دهنش.
**ساسوکه**
ای بابا خودش میگه بعد نمی زاره قشنگ از خون گردنش بخورم😒
دندون هام رفت توی دستش. جیغش به هوا بلند شد.
یکمی که از خونش خوردم، چشم هام گرد شد.
_ناروتو نگفته بودی که انقدر خونت خوش مزست🤤
_اه... ساسوکه، اول برو اون رو بزار توی همون ماشین و بعد من بهت اجازه میدم که از خون گردنم بخوری.
_باشه ولی بعد زیرش نزن.
(یادم رفت بگم 😅یه مکانی توی این جهان وجود داشته که تمام افرادش انسان بودن که این خوناشام ها اون هارو برده کردن و فروختن برای همین اون انسان هایی که برده نشده بودن خودشون رو مخفی کرده بودن.)
ساسوکه رفت اون آدم رو گذاشت توی ماشین و بعد اومد که بره خون ناروتو رو بخوره ولی یک دختری که در آینده قرار نیست ازش خوشتون بیاد.... اومد ساسوکه رو صدا زد. ساسوکه رفت که ببینه این یارو چشه که کارش خیلی طول کشید. ناروتوی بد بخت هم که منتظر ساسوکه مونده بود روی پوشت بوم همونجا خوابش برد😴😴
ساسوکه رفت پشت بوم که دید ناروتو خوابه. ساسوکه ناروتو رو بغل کرد(پرنسسی👸🏻✨) و برد خونشون (چون نمی دونست خونه ی ناروتو کجاست)
ناروتو رو گذاشت روی تختش و رفت که لباس هاش رو عوض کنه که یک دفعه........
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
༺پارت ۸༻
ساسوکه تا اومد داخل رفت سراغ کیفش. کیفش رو برداشت و اون چیزی که بقیه بهش می گفتن گوشی رو از کیفش بیرون آورد، با یه نفری حرف زد و سریع رفت دم در خروجی و از توی ماشنی که دم در بود یه فردی که معلوم بود انسانه رو آورد بیرون و رفت روی پشت بوم، اون انسان رو پرت کرد و شروع کرد به خوردن خونش.
تا این صحنه رو دیدم اعصابم ریخت بهم و هرچی سعی کردم که ساسوکه رو از این کار منصرف کنم نشد. می دونستم که نباید الان چاکرام رو هدر بدم ولی باید چیکار می کردم. یه فکری زد به سرم و ساسوکه ای که غرق خون شده بود رو، روبه خودم کردم.
_ساسوکه........ و... ولش کن اینو...... می..... میخوای از خون من بخوری؟
_باشه حالا که خودت مشکلی نداری.
به سمت گردنم هجوم اورد. برای اینکه نتونه گردنم رو گاز بگیره دستم رو آوردم جلوی دهنش.
**ساسوکه**
ای بابا خودش میگه بعد نمی زاره قشنگ از خون گردنش بخورم😒
دندون هام رفت توی دستش. جیغش به هوا بلند شد.
یکمی که از خونش خوردم، چشم هام گرد شد.
_ناروتو نگفته بودی که انقدر خونت خوش مزست🤤
_اه... ساسوکه، اول برو اون رو بزار توی همون ماشین و بعد من بهت اجازه میدم که از خون گردنم بخوری.
_باشه ولی بعد زیرش نزن.
(یادم رفت بگم 😅یه مکانی توی این جهان وجود داشته که تمام افرادش انسان بودن که این خوناشام ها اون هارو برده کردن و فروختن برای همین اون انسان هایی که برده نشده بودن خودشون رو مخفی کرده بودن.)
ساسوکه رفت اون آدم رو گذاشت توی ماشین و بعد اومد که بره خون ناروتو رو بخوره ولی یک دختری که در آینده قرار نیست ازش خوشتون بیاد.... اومد ساسوکه رو صدا زد. ساسوکه رفت که ببینه این یارو چشه که کارش خیلی طول کشید. ناروتوی بد بخت هم که منتظر ساسوکه مونده بود روی پوشت بوم همونجا خوابش برد😴😴
ساسوکه رفت پشت بوم که دید ناروتو خوابه. ساسوکه ناروتو رو بغل کرد(پرنسسی👸🏻✨) و برد خونشون (چون نمی دونست خونه ی ناروتو کجاست)
ناروتو رو گذاشت روی تختش و رفت که لباس هاش رو عوض کنه که یک دفعه........
- ۴۶۴
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط