بزرگش کردم

بزرگش کردم...
"عشقم را میگویم"
آنقدر بزرگ که از باورِ خودش هم خارج شده بود
آنقدر بردمش بالا
که دیگر دستِ خودم هم بهش نرسید
او بزرگ و بزرگتر میشد و
من کوچک و کوچک و کوچکتر...
هرچقدر دست تکان میدادم،انگار نه انگار
داد میزدم
"لعنتی...من خودم بزرگت کردم..."
صدایم نمیرسید که نمیرسید...
من
همه چیز را یکجا از دست دادم...
دیدگاه ها (۱)

#بانو خوب نیستیک #زن زیبا اخبارِ#جنگ را از #رسانه هاتعقیب کن...

خسته ام از تکرار شنیدن مواظب خودت باش تو اگر نگران حال من بو...

عشق مانند نواختن پیانو است ابتدا باید قواعد را یاد بگیری وسپ...

اردیبهشتتمام می شود...و روسیاهی می ماندبه پیاده روهاییکه بی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط