من یک زنم

من یک زنم
زنی خانه دار
که در کنج مطبخش
گاه گاهی
شعری زمزمه می کند
و دنیایش
پر است از حرفهای ناگفته
که در سکوت چشمانش
خاموش می نشیند
گویی سالهاست
از دنیای بیرون پرت شده
دستهایش را
میان تهاجم روزگار گره میزند
و هر صبح را
با تپش پنجره های آشپزخانه اش
آغاز می کند
زنی تنها که در
روزگاری تلخ
لبخندهای دروغین را
به کودکانش می بخشد
و زیر سایه ئ مردیست
که گاه شک می کند
به دوست داشتنش
زنی که در
آستانه ئ هرصبح
با تلالو آفتاب
به زندگی
سلام میدهد
و چشمان گردش
را می بیند که هر روز
چیزی در او فرو می ریزد
و تا انتهای شب
ثانیه ثانیه
قلبش واژگون می شود ...
دیدگاه ها (۵)

گفتند عاشق نشو اما میان این دلتنگی خدایی نبود که پرستش کنم چ...

واژه اگر واژه بود خودش شعر می شد برای چشمهایت هجا هجا تغزل م...

صحبت از عشق نکن!سجده ی واجب دارد بی وضو دست نجنبان که قلم می...

یک لحظه کنارم بنشین، حرف زیاد استبازار غــَـزل بـعـد تو بدجو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط