از سرزمینی می‌‌آمد

از سرزمینی می‌‌آمد
که مردمانش
دوستت دارم را
با دوست داشتنی‌ترین لهجه‌ها می‌‌گفتند
و دلی‌ اگر می‌لرزید
یا کنارِ عشق بود
یا به راهِ عشق
و هر بار که دلش می‌شکست
ریسه می‌‌رفت
می‌خندید
بوسه‌ای میداد
و می‌‌گفت
عاشقان چنین اند
بی‌ رحمانه می‌‌سوزند
بی‌ رحمانه تر‌ می‌‌سازند





نیکی‌ فیروزکوهی
دیدگاه ها (۶)

خانوم مدیرعاملپارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شدصبح روز بعد، ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وهفتم: کسی که ماند---از مهمان‌خانه رف...

فصل دومپارت بیست و دوم | حرف‌هایی که شنیده نشدچند ساعت از پی...

از همان روز اولی که باجی را دیدی، فهمیدی قرار نیست هیچ‌چیز د...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

سناریو از دشمنان تا عاشقان

P : 28

غر غر می‌کرد همین باعث شد سانزو از خواب بیدار بشه. و قهقه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط