❤به اتفاق مجتبی و چند نفر از دوستان برای تفریح رفتیم منطق

❤به اتفاق مجتبی و چند نفر از دوستان برای تفریح رفتیم منطقه سبزپوشان.
با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم که بریم سرچشمه که صد متری با محل
اسکان فاصله داشت. به نزدیکی چشمه که رسیدیم متوجه صدای گریه ای شدیم که
در کوه می پیچید. ایستادیم. صدای مجتبی بود. در گوشه ای خلوت، تنها و
بلند اشک می ریخت و از خداوند طلب شهادت می کرد. حدود بیست دقیقه این اشک
ریختن ها در برابر پروردگار ادامه داشت...
دیدگاه ها (۳)

رسول اکرم(ص): کودک را نزن ، بلکه بااو قهر کن ولی نه به مدت ط...

امروز آخرین جمعه تابستان سال 94... کلی آرزوهای قشنگ واستون د...

❤ لبخندبا شهدا❤یادی از شهدای طلبه و روحانی❤اوایل سال 60 بود....

بین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای من ...

تکاپو پارت 58:سقوط🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍دامیان با لرزشی که در دستانش بود...

پارت ۱۸۶

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 46["ویو تهیونگ"]رد پاها روی چمن‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط