قمآرتآریک
::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::2
شب آن روز...ایوری،یک لباس کت و دامنی رو هم،که بدن زیبا و ظریفش رو تقریبا مخفی میکرد پوشید. به هر حال او نمیخواست که جلوی کسی که تا به حال ندیده بود،مثل یک هرزه به نظر برسد.(اسلاید دو)
او هنوز در شوک بود،درونش،کاملا به هم ریخته بود.چهره اش چنان در جمع شده بود که گویی چیزی ترش/تلخ را خورده بود.در هم آمیختگی احساساتش،اورا به جنونی کنترل ناپذیر نزدیک کرده بود.او روی لب تیغ بود.تیغی که به هر طرف برود،سقوط میکند و تقریبا حمله ی عصبی به او دست داده بود.
صدای در زدن رشته ی افکارش را پاره کرد...برادرش آکیرا بود.
«نِه_سان،آماده ای؟»
یوری با صدایی شکسته گفت:«آره...آره من...من آمادم...»سپس اخم هایش در هم رفتند،او واقعا آماده بود؟یا آمادگی فقط نقابی بر چهره ی ظریفش اش بود؟آکیرا وارد شد و گفت:«نِه_سان میخواستم،میخواستم بدونم که...بدونم که وقتی ازدواج کردی...برمیگردی؟»نگاهی مظلومانه و صدایی تقریبا بم،و لحنی غمگین و صادق داشت.«نمیدونم آکی،نمیدونم...ولی،اینو میدونم که تا ابد دوستت دارم،داداشی...»
«خواهری،تو که مثل بقیه ولم نمیکنی،نه؟»
«منظورت چیه؟کعلومه که نه!»آکیرا بغضی سنگین داشت،این را از چشمانش میشد فهمید...«آکی،میخوای...بغلت کنم؟داداشی؟ببا اینجا»و بعد دستام رو باز کردم و منتظر موندم که بیاد.با تردید قدم برداشت و بعد سریع پرید تو بغلم و سرش رو توی گودی گردنم قایم کرد و گریه میکرد.یکم ازم بلند تو بود.دستم رو روی کمرش گذاشتم و مالشش دادم.
بعد از مدتی،اون آروم آروم سرش رو از روی گودی گردنم بلند کرد و میفش رو بالا کشید و بهم نگاه کرد اما هنوز هم اشک های از هم سبقت میگرفتن و لب هایش هم میلرزید.سرش را گرفتم و روی گودی گردنم گذاشتم و نوازشش کردم.
لایک و فالو فراموش نشه💋✨
P:::2
شب آن روز...ایوری،یک لباس کت و دامنی رو هم،که بدن زیبا و ظریفش رو تقریبا مخفی میکرد پوشید. به هر حال او نمیخواست که جلوی کسی که تا به حال ندیده بود،مثل یک هرزه به نظر برسد.(اسلاید دو)
او هنوز در شوک بود،درونش،کاملا به هم ریخته بود.چهره اش چنان در جمع شده بود که گویی چیزی ترش/تلخ را خورده بود.در هم آمیختگی احساساتش،اورا به جنونی کنترل ناپذیر نزدیک کرده بود.او روی لب تیغ بود.تیغی که به هر طرف برود،سقوط میکند و تقریبا حمله ی عصبی به او دست داده بود.
صدای در زدن رشته ی افکارش را پاره کرد...برادرش آکیرا بود.
«نِه_سان،آماده ای؟»
یوری با صدایی شکسته گفت:«آره...آره من...من آمادم...»سپس اخم هایش در هم رفتند،او واقعا آماده بود؟یا آمادگی فقط نقابی بر چهره ی ظریفش اش بود؟آکیرا وارد شد و گفت:«نِه_سان میخواستم،میخواستم بدونم که...بدونم که وقتی ازدواج کردی...برمیگردی؟»نگاهی مظلومانه و صدایی تقریبا بم،و لحنی غمگین و صادق داشت.«نمیدونم آکی،نمیدونم...ولی،اینو میدونم که تا ابد دوستت دارم،داداشی...»
«خواهری،تو که مثل بقیه ولم نمیکنی،نه؟»
«منظورت چیه؟کعلومه که نه!»آکیرا بغضی سنگین داشت،این را از چشمانش میشد فهمید...«آکی،میخوای...بغلت کنم؟داداشی؟ببا اینجا»و بعد دستام رو باز کردم و منتظر موندم که بیاد.با تردید قدم برداشت و بعد سریع پرید تو بغلم و سرش رو توی گودی گردنم قایم کرد و گریه میکرد.یکم ازم بلند تو بود.دستم رو روی کمرش گذاشتم و مالشش دادم.
بعد از مدتی،اون آروم آروم سرش رو از روی گودی گردنم بلند کرد و میفش رو بالا کشید و بهم نگاه کرد اما هنوز هم اشک های از هم سبقت میگرفتن و لب هایش هم میلرزید.سرش را گرفتم و روی گودی گردنم گذاشتم و نوازشش کردم.
لایک و فالو فراموش نشه💋✨
- ۳.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط