پارت ۳۱
پارت ۳۱
ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی بالش نرمش فرو رفت، اولین چیزی که توی صورتش نقش بست یک اخم کوچک بود.
تشک مخملی اش کمی زیر وزنش فرو رفت، پرده های بلند بالای قاب تخت که دور او را گرفته بودند، جلوی نور ماه را میگرفتند.
نور نقره ای فقط پایین تخت را روشن میکرد، یک باریکه ی کوچک.
ناروتو به پهلویش چرخید، خواب به چشمانش نمیرسید. چرا او کسی بود که باید انجا میخوابید در حالی که بقیه جانشان را کف دستشان میگذاشتند و به میدان جنگ میرفتند.
ناعادلانه به نظر میرسید، طوری که سینه ی او درد گرفت.
وقتی که پلک هایش کمی سنگین شدند، چشم هایش نیمه باز بود، از بینمژه های روشنش به کنار تخت خیره شده بود. جایی که پرده اجازه ی دیدن فراتر را نمیداد.
کم کم ساسکه توی ذهنش جا خوش کرد، دوباره. ذهنش مثل شکرپاشی که دانه های شکر را تویش میریختند، از ساسکه پر شد.
اخرین باری که او را دیده بود، اخرین باری که بازوهایش را دور او حلقه کرده بود.
گرمای بدنش [هرچند ساسکه معمولا پوست سردی داشت]، موهای تیره و صافش که زیر نور افتاب برق میزدند.
N:"ساسکه خر خدا"
زمزمه ی کوچکی از بین لب هایش خارج شد و بعد لب هایش با شکاف نازکی باز ماندند. پلک هایش بسته شدند انگار که نیرویی نامرئی انها را به پایین هل داده باشد.
اتاق توی سکوت فرو رفت.
فقط تیک تاک ساعت، نفس های ارام و سبک ناروتو.
...
..
.
هنوز هم تیک تاک ساعت.
صدای منظم و ارامی که توی اتاق ساکت محو میشد، عدد ها را نشان میداد.
از ۱۲ به ۱، از ۱ به ۲ و....از ۲ به ۲ و نیم.
کم کم ناروتو در خواب و بیداری متوجه صدایی اضافه شد، صدایی که حالا با تیک تاک ساعت مخلوط میشد.
تق
تق
کمی مکث
دوباره تق
تق
مثل صدای کفش کسی
چشم های ناروتو به اندازه ی کافی باز شدند تا دید تارش را اطراف اتاق درست کند. هنوز گیج بود.
ولی صدای تق تق ارام از بین نرفته بود، بلکه انگار کم کم داشت نزدیک تر هم میشد.
پشت در بزرگ اتاقش
انگار کسی از راهروی اصلی پیچیده باشد و راه اتاق او را در پیش گرفته باشد.
لابد ندیمه س.
ناروتو با خودش گفت، سعی کرد دوباره چشم هایش را ببندد.
ولی به طرز غیر ممکنی موفق نشد وقتی که صدای کفش متوقف شد، درست جایی که ناروتو حس میکرد پشت در است.
و بعد؟ دستگیره ی طلایی به ارامی چرخید.
نگین براق ان برق زد، مثل تیر بیداری ناروتو را از گیجی بیرون کشید. باعث شد او سرش را بلند کند.
در بزرگ با جیر جیر ارامی باز شد، تشخیص فرد از شکاف تاریک بیرون کار سختی به نظر میرسید.
ناروتو چشم هایش را تنگ کرد.
هیکل لاغر، جثه ای کشیده
سر شانه های طلایی، شنل سیاه
چکمه های بلند با زنجیر طلای دورشان و...موهای صاف سیاه.
ساسکه.
چشم های ناروتو اندازه ی نعلبکی گشاد شد.
بلافاصله روی ارنجش بلند شد تا بهتر ببیند.
واقعا ساسکه بود یا داشت خواب میدید؟ او اینجا چیکار میکرد؟
سکوت بینشان طولانی شد در حالی که سایه ی تیره ای روی صورت ساسکه را پوشانده بود.
N:"ساسکه؟"
ناروتو زمزمه کرد، برای مطمئن شدن. مردمک های ابی اش هنوز انجا قفل شده بودند.
یک ثانیه
دو ثانیه
و بعد ساسکه به جلو قدم برداشت. اهسته و سنجیده بدون هیچ حرفی.
و این باعث شد لرزه ای توی شانه های ناروتو بیفتد:"ساسکه؟ تویی؟"
جوابی نرسید، ولی او ناپدید هم نشد. کم کم به فضای پایین تخت ناروتو رسید، زیر نور مهتاب.
نور نقره ای از بین چتری های صاف و تیره اش رد شدند، پوست رنگ پریده اش را مشخص کردند.
انحنای نرم بینی اش و چشم های سیاهش.
چشم های خنثی.
ناروتو روی زانوهایش بلند شد. کم کم لبخند امید و تعجب گوشه های لب هایش را روی بالا خم کرد در حالی که چهار دست و پا روی تخت کمی جلوتر خزید:"خودتی واقعا؟!"
Sa:"اره، خودمم."
بالاخره. ان کلمات زیر و ارام لحظه ای بعد از جمله ی ناروتو از دهان ساسکه بیرون امدند.
باعث شدند چشم های ناروتو برق بزنند، ابروهایش با شادی بالا رفتند:"چجوری اومدی اینجا؟"
و قبل از اینکه ساسکه بتواند واکنشی نشان دهد یا خودش را عقب بکشد، ناروتو به جلو پرید.
بازوهایش دور شانه های او حلقه شدند در حالی که صورتش توی انحنای گردن او فرو رفت.
تارهای بلوندش بین موهای مشکی ساسکه پخش شدند، عطر تلخ و گرم او به صورتش برخورد کرد.
Sa:"راه طولانی ای بود."
جواب واضحی نبود، ولی در ان لحظه؟ ناروتو هیچ اهمیتی نمیداد.
_______
بچه ها فقط منم حس میکنم ناروتو روانیه با ساسکه زندانیه خیلی شیپ خوبی میشن؟🌚🎀
ناروتو به ارامی روی تخت دراز کشید، لحظه ای که سرش روی بالش نرمش فرو رفت، اولین چیزی که توی صورتش نقش بست یک اخم کوچک بود.
تشک مخملی اش کمی زیر وزنش فرو رفت، پرده های بلند بالای قاب تخت که دور او را گرفته بودند، جلوی نور ماه را میگرفتند.
نور نقره ای فقط پایین تخت را روشن میکرد، یک باریکه ی کوچک.
ناروتو به پهلویش چرخید، خواب به چشمانش نمیرسید. چرا او کسی بود که باید انجا میخوابید در حالی که بقیه جانشان را کف دستشان میگذاشتند و به میدان جنگ میرفتند.
ناعادلانه به نظر میرسید، طوری که سینه ی او درد گرفت.
وقتی که پلک هایش کمی سنگین شدند، چشم هایش نیمه باز بود، از بینمژه های روشنش به کنار تخت خیره شده بود. جایی که پرده اجازه ی دیدن فراتر را نمیداد.
کم کم ساسکه توی ذهنش جا خوش کرد، دوباره. ذهنش مثل شکرپاشی که دانه های شکر را تویش میریختند، از ساسکه پر شد.
اخرین باری که او را دیده بود، اخرین باری که بازوهایش را دور او حلقه کرده بود.
گرمای بدنش [هرچند ساسکه معمولا پوست سردی داشت]، موهای تیره و صافش که زیر نور افتاب برق میزدند.
N:"ساسکه خر خدا"
زمزمه ی کوچکی از بین لب هایش خارج شد و بعد لب هایش با شکاف نازکی باز ماندند. پلک هایش بسته شدند انگار که نیرویی نامرئی انها را به پایین هل داده باشد.
اتاق توی سکوت فرو رفت.
فقط تیک تاک ساعت، نفس های ارام و سبک ناروتو.
...
..
.
هنوز هم تیک تاک ساعت.
صدای منظم و ارامی که توی اتاق ساکت محو میشد، عدد ها را نشان میداد.
از ۱۲ به ۱، از ۱ به ۲ و....از ۲ به ۲ و نیم.
کم کم ناروتو در خواب و بیداری متوجه صدایی اضافه شد، صدایی که حالا با تیک تاک ساعت مخلوط میشد.
تق
تق
کمی مکث
دوباره تق
تق
مثل صدای کفش کسی
چشم های ناروتو به اندازه ی کافی باز شدند تا دید تارش را اطراف اتاق درست کند. هنوز گیج بود.
ولی صدای تق تق ارام از بین نرفته بود، بلکه انگار کم کم داشت نزدیک تر هم میشد.
پشت در بزرگ اتاقش
انگار کسی از راهروی اصلی پیچیده باشد و راه اتاق او را در پیش گرفته باشد.
لابد ندیمه س.
ناروتو با خودش گفت، سعی کرد دوباره چشم هایش را ببندد.
ولی به طرز غیر ممکنی موفق نشد وقتی که صدای کفش متوقف شد، درست جایی که ناروتو حس میکرد پشت در است.
و بعد؟ دستگیره ی طلایی به ارامی چرخید.
نگین براق ان برق زد، مثل تیر بیداری ناروتو را از گیجی بیرون کشید. باعث شد او سرش را بلند کند.
در بزرگ با جیر جیر ارامی باز شد، تشخیص فرد از شکاف تاریک بیرون کار سختی به نظر میرسید.
ناروتو چشم هایش را تنگ کرد.
هیکل لاغر، جثه ای کشیده
سر شانه های طلایی، شنل سیاه
چکمه های بلند با زنجیر طلای دورشان و...موهای صاف سیاه.
ساسکه.
چشم های ناروتو اندازه ی نعلبکی گشاد شد.
بلافاصله روی ارنجش بلند شد تا بهتر ببیند.
واقعا ساسکه بود یا داشت خواب میدید؟ او اینجا چیکار میکرد؟
سکوت بینشان طولانی شد در حالی که سایه ی تیره ای روی صورت ساسکه را پوشانده بود.
N:"ساسکه؟"
ناروتو زمزمه کرد، برای مطمئن شدن. مردمک های ابی اش هنوز انجا قفل شده بودند.
یک ثانیه
دو ثانیه
و بعد ساسکه به جلو قدم برداشت. اهسته و سنجیده بدون هیچ حرفی.
و این باعث شد لرزه ای توی شانه های ناروتو بیفتد:"ساسکه؟ تویی؟"
جوابی نرسید، ولی او ناپدید هم نشد. کم کم به فضای پایین تخت ناروتو رسید، زیر نور مهتاب.
نور نقره ای از بین چتری های صاف و تیره اش رد شدند، پوست رنگ پریده اش را مشخص کردند.
انحنای نرم بینی اش و چشم های سیاهش.
چشم های خنثی.
ناروتو روی زانوهایش بلند شد. کم کم لبخند امید و تعجب گوشه های لب هایش را روی بالا خم کرد در حالی که چهار دست و پا روی تخت کمی جلوتر خزید:"خودتی واقعا؟!"
Sa:"اره، خودمم."
بالاخره. ان کلمات زیر و ارام لحظه ای بعد از جمله ی ناروتو از دهان ساسکه بیرون امدند.
باعث شدند چشم های ناروتو برق بزنند، ابروهایش با شادی بالا رفتند:"چجوری اومدی اینجا؟"
و قبل از اینکه ساسکه بتواند واکنشی نشان دهد یا خودش را عقب بکشد، ناروتو به جلو پرید.
بازوهایش دور شانه های او حلقه شدند در حالی که صورتش توی انحنای گردن او فرو رفت.
تارهای بلوندش بین موهای مشکی ساسکه پخش شدند، عطر تلخ و گرم او به صورتش برخورد کرد.
Sa:"راه طولانی ای بود."
جواب واضحی نبود، ولی در ان لحظه؟ ناروتو هیچ اهمیتی نمیداد.
_______
بچه ها فقط منم حس میکنم ناروتو روانیه با ساسکه زندانیه خیلی شیپ خوبی میشن؟🌚🎀
- ۸۰۱
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط