قاصدک های پریشان را که باد با خود برد

قاصدک های پریشان را که باد با خود برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد

ای که می پرسی چرا نامی زما باقی نماند
سیل وقتی خانه ایی را برد از بنیاد برد

عشق میبازم که غیراز باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین هر کس به خاک افتاد برد


شور شیرین تورا نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم ازفرهاد برد


جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هرچه بردازآنچه روزی خودبه دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد
دیدگاه ها (۱)

پنهان مکن ز آینه رخسار خویش راچندانکه کسب نور کند از صفای تو

هواے نداشتنٺ را "هوار" باید زد....

کمی به مهمانی شعر هایم بیامدتیست عاشقانه هایمچشم انتظارمهمان...

ﻣﻲ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﺼﻮﻳﺮ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ. ﻧﻘﺎﺷﻲ ﮐﻨﻢﺩﻳﺪﻡ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻴﻨﻤﺎﻥ ﺩﺭ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط