نام=)سایه مافیا

نام=)سایه مافیا


### پارت چهاردهم: طعمِ ممنوعه‌ی گیلاس

جونگ‌کوک با قدم‌هایی بلند، اتاقِ لیها را ترک کرد و به سمتِ دفترِ کارش رفت. هنوز در راهرو بود که لبِ پایینش را با زبان خیس کرد. طعمِ لذیذ و شیمیاییِ گیلاس که از رژلبِ لیها روی لب‌هایش باقی مانده بود، هنوز حس می‌شد. برای مردی که سال‌ها با طعمِ فلزِ اسلحه و سردیِ خون زندگی کرده بود، این طعمِ شیرین و ممنوعه، مانندِ یک اعتیادِ جدید بود. پوزخندی از سرِ رضایت روی لب‌هایش نشست؛ اولین جرقه‌ی حقیقیِ چیزی که مدت‌ها در اعماقِ وجودش دفن شده بود، با همان برخوردِ کوتاه شعله‌ور شده بود.

اما این خوشحالیِ گذرا، با صدایِ لرزشِ گوشیِ سنگینش روی میز، به سرعت رنگ باخت. شماره‌ی «لی رانگ»، پدربزرگِ لیها، روی صفحه می‌درخشید. جونگ‌کوک با خونسردی گوشی را برداشت و پاسخ داد. صدایِ پیرمرد از پشتِ خط، با تزلزلِ همیشگی‌اش آمیخته بود:
«جونگ‌کوک... من یه گروگانِ باارزش پیدا کردم. یکی که جایگاهِ بالایی تو سازمان داره. اون رو به تو می‌دم، فقط لیها رو برگردون.»

جونگ‌کوک نگاهش را به پنجره‌ی تاریکِ عمارت دوخت. قلبش برای یک لحظه ایستاد. او می‌دانست که طبقِ قوانینِ قمار، وقتی بدهی پرداخت شود، مالکیت از بین می‌رود. با صدایی که هیچ احساسی را برملا نمی‌کرد، گفت:
«باید از خودش بپرسم.»

لی رانگ با طمعی که در صدایش موج می‌زد، ادامه داد:
«گروگان رو با نصفِ پولِ قمار مبادله می‌کنم... این معامله‌ای نیست که بتونی رد کنی.»

جونگ‌کوک می‌دانست که نمی‌تواند نه بگوید؛ نه به خاطرِ پول، بلکه به خاطرِ قانونی که خود ساخته بود: *«تا وقتی پول به دست نیاید، لیها در تسلطِ من است.»* حالا که راهی برایِ پرداختِ بدهی پیدا شده بود، بهانه‌ای برای نگه داشتنِ او نداشت. این حقیقتی بود که مثلِ تیغ در سینه‌اش فرو رفت. او نمی‌خواست لیها را پس بدهد، اما قانونِ مافیا، تنها زبانی بود که او می‌شناخت.

با خشمی که سعی داشت آن را در پشتِ نقابِ سنگی‌اش پنهان کند، به تهیونگ که در نزدیکیِ در ایستاده بود، اشاره کرد. او با صدایی بم و دستوری زمزمه کرد:
«برو پیشش. مطمئن شو که خوابیده... یه دوزِ خواب‌آور بهش بزن. می‌خوام تا وقتی می‌رسیم به محلِ مبادله، بیدار نشه. نذار بفهمه چه اتفاقی داره می‌افته. فقط... مراقب باش آسیبی نبینه.»

تهیونگ، که متوجهِ آشفتگیِ درونیِ رئیسش شده بود، تنها سری تکان داد و به سمتِ اتاقِ لیها رفت. جونگ‌کوک دوباره به لب‌هایش فکر کرد؛ به طعمِ گیلاس که حالا با بویِ جدایی و خیانتِ پدربزرگش آمیخته شده بود. او باید آماده می‌شد؛ برای یک خداحافظیِ اجباری که به هیچ‌وجه آماده‌ی پذیرشش نبود.

جونگ‌کوک اسلحه اش را برداشت و چک کرد، در حالی که در ذهنش زمزمه می‌کرد: *«این بازی هنوز تموم نشده، لی رانگ. حتی اگه مجبور بشم پسش بدم، کسی که صاحبِ اصلیِ اون دختره، همیشه من می‌مونم.»*
دیدگاه ها (۰)

نام=)سایه مافیا### پارت پانزدهم: زندانِ امنِ سایه‌هاوقتی لیه...

نام=)سایه مافیا### پارت سیزدهم: بازیِ بی‌رحمانه‌ی فاصله‌هاسک...

نام=)سایه مافیا### پارت دوازدهم: مرهمِ برآمده از تیغسکوتی سن...

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط