پارت

پارت ۱
ویو جیمین(ساعت ۹ صبح توی ایتالیا)
صبح که از خواب پا شدم رفتم دستشویی و کارای لازم رو انجام دادم و اومدم بیرون ۵ تا خدمتکار با لباس هایی که همشون تیره بودن وارد اتاقم شدن و بعد از تعظیم‌:
همگیشون: صبح بخیر ارباب زاده
یکیشون: ارباب گفتن این لباس ها برند جدید هستن و شما باید یکیشون رو انتخاب کنین و بپوشید
با عصبانیت رفتم و یه مشت زدم تو دهن اون خدمتکار که افتاد روی زمین و منم داد زدم:
¢مگه نگفتم بدون اجازه من حق ورود ندارید(عربده)
ویو خدمتکار
همگی اومدیم بیرون...اینا دیگه عادی شده وقتی ارباب می‌ره عمارت خودش ارباب زاده تا می‌تونه بهمون سخت میگیره و همیشه هم صبح ها حوصله نداره ولی من دلم براش میسوزه چون شنیدم وقتی ارباب پائولو رفته بود کره تو پرورشگاه اونو دیده و به فرزند خوندگی گرفتتش ولی از اخلاق صفره..تو فکر بودم که بادیگارد اومد و گف
بادیگارد: صبحونه رو آماده کردی آخه ارباب اومدن..
خدمتکار: وای الان سریع آماده میکنم تو برو به ارباب زاده کمک کن آماده شه
ویو میسو
صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدم و بعد از یه دوش ۳۰ مینی رفتم سراغ لباسام و یه لباس سفید خوشگل انتخاب کردم و بعد از برانداز کردن خودم تو آینه رفتم پایین و دیدم همه آماده سر میز صبحانه بودن منم نشستم و گفتم
°صبحتون بخیر
کوک و سنا: صبح توهم بخیر دخترم
°پدر امروز هم یه ماموریت بهم داده شده و تا شب فک نکنم بتونم بیام خونه
÷ببین دخترم...
×کوک..بسه الان وقتش نیست
÷اتفاقا الان وقتشه..دخترم تو دیگه نمیتونی به شغل پلیس بودنت ادامه بدی
°ولی یعنی...چ..چ...چی
÷چون تو باید با پسرعموت ازدواج کنی
°ولی من اصلا علاقه ای به پسرعموم ندارم حتی یه بار هم ندیدمش چه برسه بخوام باهاش ازدواج کنم
÷دخترم متاسفم..ولی انتخابی نیست باید باهاش ازدواج کنی
°ولی من اینو نمیخام بابا تو خودت میدونی که چقد شغلمو دوست دارم
÷همین که گفتم...دیگه رو حرف من حرف نیار..قراره تو عمارت جیمین هم بهترین زندگی رو داشته باشی..الآنم برو تو اتاقت چون شب تو عمارت جیمین مهمونی داریم برای آشنایی شما دوتا...
°بسهههه من نمیام تو اون مهمونی
با عصبانیت و گریه رفتم سمت در اتاقم و محکم در رو بستم
÷یواششششش(داد)
×بنظرت زیادی تند نرفتی؟
÷نه اصلا
ویو جیمین
یه لباس خودم از کمدم انتخاب کردم و پوشیدم و رفتم پایین که دیدم پدرخواندم سر میز صبحانه منتظرم بود:
¢صبح بخیر پائولو
$صبح توهم بخیر پسر جون
¢برای چی اومدی؟
$اول اینکه خودتو ببینم دوم اینکه قراره با دخترعموت ازدواج کنی
¢خودتم میدونی که اون دخترعموی واقعیم نیست
$چه باشه چه نباشه مهم اینه که تو باید باهاش ازدواج کنی
¢نه اصلا حوصلشو ندارم
$ببین‌...مگه تو قدرت نمیخای؟
¢چطور؟
$خب معلومه دیگه وقتی باهاش ازدواج کنی تو میشی دامادشون و اون موقع میتونی قدرت جئون جونگکوک رو تو دستت بگیری چون اون پسری برای جانشینی نداره..گرفتی چی میگم؟
¢اوکیه..ولی اگه بلایی به سر دخترش اومد به من ربطی نداره
$اوکیه پس برای امشب آماده باش چون میان خونت و منم هستم..یه مهمونی سادست برای آشنایی شما دوتا
ویو میسو(ساعت ۶شب)
اعصابم به شدت خورد بود درطول روز هزار بار مامانم اومد پشت در اتاقم ولی من بهش گفتم بره چون واقعا ناراحت بودم..شاید باورتون نشه ولی این اولین بارمه که گریه میکنم چون از بچگی مامان و بابام برام همه چی رو فراهم کردن و عادت نداشتم به کاری مجبور شم که دیدم همکارم بورام داره به گوشیم زنگ میزنه جواب دادم:
£الو دختر کجاییی؟..باورم نمیشه مأموریت رو بدون تو انجام دادیم
°راستش..بابام مجبورم کرده با یکی ازدواج کنم که تا الان اصلا ندیدمش
£طرف چیکارست؟
°مثل اینکه مافیاست
£خب اینکه خیلی عالیه میتونی به عنوان جاسوس باهاش ازدواج کنی و بهمون اطلاعات بدی..اینطوری از طرف رئیس ترفیع هم میگیری..
°باشه بهش فک میکنم
£فعلا بای
الان که با خودم فکر میکنم راست میگه ها..اینطوری شغلم رو از دست نمیدم و این خیلی خوبه..پس سریع رفتم یه لباس مشکی کوتاه ورداشتم..موهام رو باز گذاشتم و رفتم پایین...دیدم مامان و بابام منتظرم بودن..باهم سوار ماشین شدم و راه افتادیم
ویو جیمین
خدمتکار داشت کرواتم رو می‌بست و انقد طولش داد که اعصابم خورد شد و بازم یکی زدم تو صورتش و داد زدم
¢گمشو لاشخور..هیچی بلد نیستی یکی دیگه بیاد اینو ببنده(داد)(قربونت بشم خو خودت ببند🤣🫂)
بقیه: چشم
یکی دیگه اومد و سریع کرواتم رو بست و بعد از اینکه عطر سرد همیشگیمو زدم رفتم پایین و دیدم که مهمونا رسیده بودن...
......ادامه دارد......
هرچی حمایتا بیشتر باشه زودتر پارت بعد رو می‌زارم...
دیدگاه ها (۲۰)

پارت ۲ویو میسوبعد از اینکه رسیدیم با یه قصر خیلی بزرگ مواجه ...

پارت ۳ویو میسوسریع به بورام زنگ زدم و اونم بلافاصله جواب داد...

معرفی فیک...

امروز تولد یونگیههههههههههه مهم نیست بایسمون کیه مهم اینه که...

part ۶

Part 14ا،ت ویو رفتم در و وا کردم و دیدم داخلش کلی لباس هست ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط