معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹¹
ـــهیوناـــ
+خب...چند روزی میشه منو گرفته.ازم میخواد برای کشتنت کمکش کنم اما قرارم این بود که بیام و نزارم بگیرنت
-به این فکر کردی که اگه منو نگیره تورو میگره؟
مگه من در مقایسه با تو مهم بودم؟چرا اینو نمیفهمید؟
فقط با سکوت بهش نگاه میکردم اونم با همون چشمای سرد و خشکش بهم نگاه میکرد
باد از پشت سرم وزید و باعث شد هم سردم بشه هم موهام توی هوا نامرتب بشن
به روی خودم نیاووردم.سریع کت سفیدی که پوشیده بود رو در اوورد و بدون اطلاع قبلی روی دوشم انداخت
+نمیخواد سردم نیست
ولی خب میتونست از دون دون شدن پوستم این حرفی که زدم رو نقص کنه.خودش زیر کتش فقط یه تیشرت پوشیده بود
-من میرم.اما نه بدون تو
با چشمای نگرانم و فک منقبض شدهم بهش التماس وار نگاه کردم
+خواهش میکنم یه بارم شده به حرفم گوش کن
انگار حرفم عصبانیش کرد.مچ دستم رو گرفت و راه افتاد سمت در
+هی هی...کوک خواهش میکنم
ایستاد.درواقع فکر کنم از تقلا های من خسته شد.
عصبانی بود و از نفس هایی که میکشید سینش بالا پایین میشد
-کی قراره تمومش کنی ها؟بنا به دلایلی نمیتونم بزارم کنارم نباشی و من نمیدونم اینو چجوری میتونم بهت بفهمونم
+چه دلایلی؟من که قسم خوردم قرار نیست اطلاعی راجب باند لعنتیت یا خود عوضیت به کسی بدم پس چرا ولم نمیکنی؟الان اینجام چون قراره نزارم جنابعالی بمیره وگرنه خودم تاحالا مرده بودم.من اینو چجوری میتونم بهت بفهمونم؟
اونقدری گفتن این جملات توی ذهنم اونم الان برام تو الویت بود که به تُن صدای بلندم توجه نکردم
-باند بره به درک.تو از کجا اینقدر مطمئنی که برای اینا میخوام پیشم باشی
زبونم دیگه توی جواب دادن به این حرفش یاریم نکرد.درواقع حتی ذهنم هم ایده ای برای جواب نداشت
باد یخ دوباره وزید اما این بار بخاطر کتش که گرمای تنش رو داشت،مانع برخورد باد به تنم شد.
+کوک...
حرفم توی دهنم نصفه موند چون صدای کوبنده در حرفمو قطع کرد
نگاهمون سریع به در جلب شد
اوه نه
خدایا من تو زندگی قبلیم چیکار کردم که اینطوری باید تقاص پس بدم؟
آلیا بود.با مکس و یه سری ادم دیگه
آلیا:میدونستم امیدی بهت نیست عزیزم.معلومه که تو برای گرفتن جئون بزرگ کمکی برام نیستی.مثل همون آرتم احمق
احمق؟بهش نمیومد داداشش رو احمق خطاب کنه.
اروم و جوری که فقط اون بشنوه گفتم
+دیدی؟حالا قرار نیست هیچکدوممون ازینجا زنده برگردیم
-مطمئنی کسایی که قربانی میشن ما ایم؟
حرفش...یکم امید بخش بود
+ببینم توقع نداری که با این لباس جفتگ بندازم؟
از سرتا پام نگاهی انداخت.سرشو تکون داد
-حالا یکاریش میکنیم
+سلاح داری؟
-یکی
شُکر رو از توی کیف کوچیکم در اووردم و کیف رو یه گوشه انداختم
الان وقتی جواب دادن به آلیا بود که تمام مدت دست به سینه منتظر تموم شدن گفت گو مون بود
قدری بی اعصاب و سگ شده بودم که حتی حوصلم به سوال هایی که تو ذهنم بالا پایین میپریدن نمیکشید
+چی میخوای؟
خندید.جوری که انگار جکی رو تعریف کردم.
موهامو عصبی به عقب دادم.
+آه خدای من
قطعا داشت مسخرمون میکرد،نه؟
آلیا در حالی که داشت اشک حاصل از خنده های چندشش رو با گوشه انگشت هاش پاک میکرد گفت
آلیا:هوف... عزیزم تو زیادی احمقی! واقعا فکر کردی من اونقدری خرم که بخوام بیام به یه مامور سازمان اطلاعات کشور اعتماد کنم برای تحویل یه مافیا؟اونم معشوقهت؟
معشوقه؟
فهمیدم که بعد گفتن کلمه "معشوقه" نگاه جونگکوک روی من افتاد.این لحظه دلم میخواست از حالت جامد به مایع دربیام و با کمک بافت زمین تو زمین فرو برم
شایدم گاز بشم و توی اکسیژن هایی که توی هوا وجود دارن حل بشم
اما واقعا من اینقد احمق بودم؟
خدای من
اینقدری به نجات دادنش فکر کردم که ذهنم به اینجاها نکشید.راست میگفت.
مگه خره که بخواد از یه پلیس کمک بخواد.
هنوز بهم جواب ندادی، چی میخوای؟
میدونستم چی میخواست و قصدش ازین کارا چیه
«جون من و شخص کنارم»
قطعا همین بود.
فصل دوم
P⁹¹
ـــهیوناـــ
+خب...چند روزی میشه منو گرفته.ازم میخواد برای کشتنت کمکش کنم اما قرارم این بود که بیام و نزارم بگیرنت
-به این فکر کردی که اگه منو نگیره تورو میگره؟
مگه من در مقایسه با تو مهم بودم؟چرا اینو نمیفهمید؟
فقط با سکوت بهش نگاه میکردم اونم با همون چشمای سرد و خشکش بهم نگاه میکرد
باد از پشت سرم وزید و باعث شد هم سردم بشه هم موهام توی هوا نامرتب بشن
به روی خودم نیاووردم.سریع کت سفیدی که پوشیده بود رو در اوورد و بدون اطلاع قبلی روی دوشم انداخت
+نمیخواد سردم نیست
ولی خب میتونست از دون دون شدن پوستم این حرفی که زدم رو نقص کنه.خودش زیر کتش فقط یه تیشرت پوشیده بود
-من میرم.اما نه بدون تو
با چشمای نگرانم و فک منقبض شدهم بهش التماس وار نگاه کردم
+خواهش میکنم یه بارم شده به حرفم گوش کن
انگار حرفم عصبانیش کرد.مچ دستم رو گرفت و راه افتاد سمت در
+هی هی...کوک خواهش میکنم
ایستاد.درواقع فکر کنم از تقلا های من خسته شد.
عصبانی بود و از نفس هایی که میکشید سینش بالا پایین میشد
-کی قراره تمومش کنی ها؟بنا به دلایلی نمیتونم بزارم کنارم نباشی و من نمیدونم اینو چجوری میتونم بهت بفهمونم
+چه دلایلی؟من که قسم خوردم قرار نیست اطلاعی راجب باند لعنتیت یا خود عوضیت به کسی بدم پس چرا ولم نمیکنی؟الان اینجام چون قراره نزارم جنابعالی بمیره وگرنه خودم تاحالا مرده بودم.من اینو چجوری میتونم بهت بفهمونم؟
اونقدری گفتن این جملات توی ذهنم اونم الان برام تو الویت بود که به تُن صدای بلندم توجه نکردم
-باند بره به درک.تو از کجا اینقدر مطمئنی که برای اینا میخوام پیشم باشی
زبونم دیگه توی جواب دادن به این حرفش یاریم نکرد.درواقع حتی ذهنم هم ایده ای برای جواب نداشت
باد یخ دوباره وزید اما این بار بخاطر کتش که گرمای تنش رو داشت،مانع برخورد باد به تنم شد.
+کوک...
حرفم توی دهنم نصفه موند چون صدای کوبنده در حرفمو قطع کرد
نگاهمون سریع به در جلب شد
اوه نه
خدایا من تو زندگی قبلیم چیکار کردم که اینطوری باید تقاص پس بدم؟
آلیا بود.با مکس و یه سری ادم دیگه
آلیا:میدونستم امیدی بهت نیست عزیزم.معلومه که تو برای گرفتن جئون بزرگ کمکی برام نیستی.مثل همون آرتم احمق
احمق؟بهش نمیومد داداشش رو احمق خطاب کنه.
اروم و جوری که فقط اون بشنوه گفتم
+دیدی؟حالا قرار نیست هیچکدوممون ازینجا زنده برگردیم
-مطمئنی کسایی که قربانی میشن ما ایم؟
حرفش...یکم امید بخش بود
+ببینم توقع نداری که با این لباس جفتگ بندازم؟
از سرتا پام نگاهی انداخت.سرشو تکون داد
-حالا یکاریش میکنیم
+سلاح داری؟
-یکی
شُکر رو از توی کیف کوچیکم در اووردم و کیف رو یه گوشه انداختم
الان وقتی جواب دادن به آلیا بود که تمام مدت دست به سینه منتظر تموم شدن گفت گو مون بود
قدری بی اعصاب و سگ شده بودم که حتی حوصلم به سوال هایی که تو ذهنم بالا پایین میپریدن نمیکشید
+چی میخوای؟
خندید.جوری که انگار جکی رو تعریف کردم.
موهامو عصبی به عقب دادم.
+آه خدای من
قطعا داشت مسخرمون میکرد،نه؟
آلیا در حالی که داشت اشک حاصل از خنده های چندشش رو با گوشه انگشت هاش پاک میکرد گفت
آلیا:هوف... عزیزم تو زیادی احمقی! واقعا فکر کردی من اونقدری خرم که بخوام بیام به یه مامور سازمان اطلاعات کشور اعتماد کنم برای تحویل یه مافیا؟اونم معشوقهت؟
معشوقه؟
فهمیدم که بعد گفتن کلمه "معشوقه" نگاه جونگکوک روی من افتاد.این لحظه دلم میخواست از حالت جامد به مایع دربیام و با کمک بافت زمین تو زمین فرو برم
شایدم گاز بشم و توی اکسیژن هایی که توی هوا وجود دارن حل بشم
اما واقعا من اینقد احمق بودم؟
خدای من
اینقدری به نجات دادنش فکر کردم که ذهنم به اینجاها نکشید.راست میگفت.
مگه خره که بخواد از یه پلیس کمک بخواد.
هنوز بهم جواب ندادی، چی میخوای؟
میدونستم چی میخواست و قصدش ازین کارا چیه
«جون من و شخص کنارم»
قطعا همین بود.
- ۷۳۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط