دلم را سپردم به بنگاه دنیا

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هِی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم مشتری آمد و رفت
و هِی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاقِ دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفلِ قلب مرا وانکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصّه و ماتم است!
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی‌مشتری
و من تازه آن‌وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می‌خری؟!
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید دیگر،
برای شما جا نداریم!
از این پس به جز او
کسی را نداریم...
دیدگاه ها (۴۱)

بندیَم و در پیِ آزادیَمدر بدیَم شهره ی آبادیَمباز به مهمانی ...

دوستت دارم ولے ، هرگز نیا دنبال منحق من بودے چرا ، هرگز نبود...

آن روزها که نخواهم بودابری ست با توسایه اش مدام بر تومنم آن ...

شب که می شود یادت همچون نفس تمام وجودم را در بر می گیردبغض خ...

فراموشی

سلامممممم چطورین؟اینم خدمت شما[ازمایشگاه سرد]♧فصل اول♧پارت ه...

✨ Part ⁸ : تقاصِ ابریشمی ✨رگ گردن جونگ‌کوک از شدت خشم و هیجا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط