درخواستی برای رفیقم imjennie عشقم چرا جوابمو نمیدیییییی
درخواستی برای رفیقم im_jennie✨ عشقم چرا جوابمو نمیدیییییی قهریییی؟؟؟ قهر نکنیاااااااا
همون جنی در نظر میگیرم اسمتو، بزنیم بریم ازین بچه نینی گوگوری اکوری پکوری بنویسیم:
🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜
꧁زمان: بعد از آرک دهکده شمشیرسازی꧂
-مویچیرو! مویچیرو! بیا اینور اینو ببینننن!!!!
صدای جنی بود که در گوش پسرک مو بلند پیچید. مویچیرو به سمتش آمد:«چی شده؟!»
جنی با ذوق بچه گربه ای که پیدا کرده بود را به او نشان داد:«گوربههه🥺»
مویچیرو لبخند کوچکی زد:«خیلی نازه... ولی نه در حد تو!»
جنی کمی سرخ شد و با آرنج به بازوی مویچیرو زد:«تو کی ازین حرفا یاد گرفتی؟!»
مویچیرو کمی خندید:«من فقط هرچی ببینم به زبون میارم»
جنی در حال نوازش گربه بود که لبخندی زد:«از دست تو...»
مویچیرو بلند شد و دست جنی را گرفت:«بیا میخوام ببرمت یجایی»
جنی با کنجکاوی به دنبال مویچیرو راه افتاد. پسرک اورا به سمت یک آبشار برد. آب خنک آبشار، از گرمای هوای تابستان کم میکرد.
جنی لب زد:«الان این یه قرار-...»
قبل از اینکه بتواند حرفش را کامل کند، مویچیرو کمی آب رویش پاشید. کمی خشکش زد. سپس گفت:«مویچیرو! دارم برات!»
جنی افتاد دنبال مویچیرو. مویچیرو هم فرار کرد:«دستت بهم نمیرسه!»
-عه؟! نشونت میدم! منو خیس میکنی، ها؟!
بلخره بعد از کمی دنبال کردن، جنی روی مویچیرو پرید. مویچیرو برای یک لحظه تعادش را از دست داد و افتاد. جنی هم رویش افتاد.
دخترک کمی سرخ شد:«شت...»
جنی خواست بلند شود، ولی مویچیرو دستانش را دور کمر باریک او حلقه کرد:«کجا میری...؟ تازه اومدی!»
مویچیرو آرام صورتش را به سمت جنی برد. دخترک خیال کرد که الان همان صحنه است که بوسه اتفاق میوفتد. لب هایش را برای بوسه غنچه کرد و چشمانش را بست.
اما... خب، مویچیرو لبش را روی گونه دخترک گذاشت. جنی دوباره سرخ شد.
مویچیرو کمی خندید:«چی فکر میکردی؟!»
جنی اخمی کرد و از روی مویچیرو بلند شد و به سمت آبشار رفت:«برو گمشو باهات قهرم»
مویچیرو به سمتش رفت:«قهر...؟ نکن! قلبم طاقت نداره...»
جنی پوزخندی زد. از آب آبشار روی مویچیرو ریخت. مویچیرو که انتظار این کار را نداشت، لحظه ای خشکش زد:«ها...؟»
.
.
.
بعد از کمی آب بازی کردن و خیس کردن یکدیگر، زیر آفتاب نشستند. جنی سرش را روی شانه مویچیرو گذاشت:«مویچیرو... خیلی دوستت دارم...»
-من بیشتر...
دخترک چشمان زیبایش را به پسرک دوخت:«یه سوال بپرسم...؟»
-بپرس
-مویچیرو قول بده... قول بده تو ترکم نکنی... همشون منو ول کردن...
مویچیرو دستانش را دور جنی حلقه کرد:«من قول میدم... قول میدم تا آخر عمرم کنارت بمونم... هیچ وقت ناراحتت نکنم هیچ وقت تنهات نذارم... من... من آینده درخشانی دارم(واکنش اونایی که میدونن: 😭😭😭)...»
جنی سرش را در موهای بلند مویچیرو فرو کرد:«زیر قولت نزن... خواهش میکنم...»
꧁مویچیرو به قولت وفادار میمونی...؟ ꧂
🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜
اینم ازین... میدونم ریدم...
همون جنی در نظر میگیرم اسمتو، بزنیم بریم ازین بچه نینی گوگوری اکوری پکوری بنویسیم:
🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜
꧁زمان: بعد از آرک دهکده شمشیرسازی꧂
-مویچیرو! مویچیرو! بیا اینور اینو ببینننن!!!!
صدای جنی بود که در گوش پسرک مو بلند پیچید. مویچیرو به سمتش آمد:«چی شده؟!»
جنی با ذوق بچه گربه ای که پیدا کرده بود را به او نشان داد:«گوربههه🥺»
مویچیرو لبخند کوچکی زد:«خیلی نازه... ولی نه در حد تو!»
جنی کمی سرخ شد و با آرنج به بازوی مویچیرو زد:«تو کی ازین حرفا یاد گرفتی؟!»
مویچیرو کمی خندید:«من فقط هرچی ببینم به زبون میارم»
جنی در حال نوازش گربه بود که لبخندی زد:«از دست تو...»
مویچیرو بلند شد و دست جنی را گرفت:«بیا میخوام ببرمت یجایی»
جنی با کنجکاوی به دنبال مویچیرو راه افتاد. پسرک اورا به سمت یک آبشار برد. آب خنک آبشار، از گرمای هوای تابستان کم میکرد.
جنی لب زد:«الان این یه قرار-...»
قبل از اینکه بتواند حرفش را کامل کند، مویچیرو کمی آب رویش پاشید. کمی خشکش زد. سپس گفت:«مویچیرو! دارم برات!»
جنی افتاد دنبال مویچیرو. مویچیرو هم فرار کرد:«دستت بهم نمیرسه!»
-عه؟! نشونت میدم! منو خیس میکنی، ها؟!
بلخره بعد از کمی دنبال کردن، جنی روی مویچیرو پرید. مویچیرو برای یک لحظه تعادش را از دست داد و افتاد. جنی هم رویش افتاد.
دخترک کمی سرخ شد:«شت...»
جنی خواست بلند شود، ولی مویچیرو دستانش را دور کمر باریک او حلقه کرد:«کجا میری...؟ تازه اومدی!»
مویچیرو آرام صورتش را به سمت جنی برد. دخترک خیال کرد که الان همان صحنه است که بوسه اتفاق میوفتد. لب هایش را برای بوسه غنچه کرد و چشمانش را بست.
اما... خب، مویچیرو لبش را روی گونه دخترک گذاشت. جنی دوباره سرخ شد.
مویچیرو کمی خندید:«چی فکر میکردی؟!»
جنی اخمی کرد و از روی مویچیرو بلند شد و به سمت آبشار رفت:«برو گمشو باهات قهرم»
مویچیرو به سمتش رفت:«قهر...؟ نکن! قلبم طاقت نداره...»
جنی پوزخندی زد. از آب آبشار روی مویچیرو ریخت. مویچیرو که انتظار این کار را نداشت، لحظه ای خشکش زد:«ها...؟»
.
.
.
بعد از کمی آب بازی کردن و خیس کردن یکدیگر، زیر آفتاب نشستند. جنی سرش را روی شانه مویچیرو گذاشت:«مویچیرو... خیلی دوستت دارم...»
-من بیشتر...
دخترک چشمان زیبایش را به پسرک دوخت:«یه سوال بپرسم...؟»
-بپرس
-مویچیرو قول بده... قول بده تو ترکم نکنی... همشون منو ول کردن...
مویچیرو دستانش را دور جنی حلقه کرد:«من قول میدم... قول میدم تا آخر عمرم کنارت بمونم... هیچ وقت ناراحتت نکنم هیچ وقت تنهات نذارم... من... من آینده درخشانی دارم(واکنش اونایی که میدونن: 😭😭😭)...»
جنی سرش را در موهای بلند مویچیرو فرو کرد:«زیر قولت نزن... خواهش میکنم...»
꧁مویچیرو به قولت وفادار میمونی...؟ ꧂
🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜🫐💜
اینم ازین... میدونم ریدم...
- ۲۴۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط