پارت ۵۱
پارت ۵۱
آریانا هنوز گوشی را در دستش گرفته بود.
جونگکوک با نگرانی نزدیک شد.
ـ صدای خودت بود؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ آره...
جین با تعجب گفت:
ـ امکان نداره.
ـ چرا؟
ـ چون اگه صدای خودت بوده، یعنی کسی صدات رو ضبط کرده.
مینسو آرام گفت:
ـ یا...
همه به سمتش برگشتند.
ـ کسی که تماس گرفت، سالها صدای آریانا رو داشته.
آریانا با ترس پرسید:
ـ یعنی اونها از قبل منو زیر نظر داشتن؟
مینسو جواب نداد.
مردی که سالها همه فکر میکردند مرده، ناگهان گفت:
ـ نه.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ پس چی؟
ـ اون صدا از گذشتهست.
جونگکوک اخم کرد.
ـ واضحتر حرف بزن.
مرد به لپتاپ اشاره کرد.
ـ فایل دوربین رو دوباره پخش کنید.
جین و مینسو به هم نگاه کردند.
مینسو فایل را باز کرد.
تصویر اتاق شمارهی هفت دوباره روی صفحه ظاهر شد.
اما این بار...
چند ثانیه قبل از ورود مدیر، صدای آریانا از داخل اتاق شنیده شد.
«اگه یه روز چیزی یادم رفت... یکی باید بهم یادآوری کنه.»
آریانا خشکش زد.
ـ این صدای منه...
جین آرام گفت:
ـ ولی تو اون موقع خیلی کوچیک بودی.
آریانا به صفحه خیره شد.
صدای خودش دوباره پخش شد:
«اسمش رو هیچوقت فراموش نکن...»
ویدیو قطع شد.
جونگکوک پرسید:
ـ اسم کی؟
چند ثانیه سکوت.
آریانا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
ـ صبر کنید...
چشمهایش را بست.
تصاویر یکییکی در ذهنش ظاهر شدند.
اتاق سفید.
چراغهای سقف.
جین.
مدیر.
پدر جونگکوک.
و یک پسربچه که گوشهی اتاق نشسته بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ یه بچهی دیگه هم اونجا بود.
جین با تعجب گفت:
ـ چی؟
ـ یه پسر.
ـ کی بود؟
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ نمیدونم...
اما ناگهان اسمش را به یاد آورد.
ـ تهیونگ.
همه ساکت شدند.
جونگکوک گفت:
ـ همون اسمی که توی پرونده دیده بودیم؟
مینسو با تعجب به صفحه نگاه کرد.
ـ پس اون هم اونجا بوده...
آریانا ادامه داد:
ـ اون پسر...
مکث کرد.
ـ به من یه چیزی داد.
جین پرسید:
ـ چی؟
آریانا دستش را روی گردنش گذاشت.
ـ یه گردنبند.
همه به گردن آریانا نگاه کردند.
گردنبند کوچکی که همیشه همراهش بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ این؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره.
مرد مرموز ناگهان جلو آمد.
ـ باید درش بیاری.
آریانا عقب رفت.
ـ چرا؟
ـ چون داخلش چیزی هست.
جونگکوک فوراً گفت:
ـ دست بهش نزن.
مرد گفت:
ـ اگه میخواید حقیقت رو بفهمید، باید بازش کنید.
جین گردنبند را با دقت بررسی کرد.
پشت پلاک آن یک خط بسیار باریک دیده میشد.
ـ این یه محفظهست...
مینسو ابزار کوچکی آورد.
چند ثانیه بعد، پلاک باز شد.
داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت.
جین آن را بیرون آورد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اتاق ۷، ساعت ۲۳:۴۰. دوربین خاموش نمیشود.»
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
ـ الان چند دقیقه مونده به ۲۳:۴۰؟
مینسو ساعتش را نگاه کرد.
ـ چهار دقیقه.
همه به هم نگاه کردند.
جین گفت:
ـ یعنی چی؟
مرد مرموز آرام جواب داد:
ـ یعنی...
فیلم واقعی تازه قراره شروع بشه.
در همان لحظه، تمام چراغهای ساختمان خاموش شدند.
آریانا دست جونگکوک را گرفت.
صدای یک دستگاه از گوشهی اتاق روشن شد.
بیپ... بیپ... بیپ...
لپتاپ خودش روشن شد.
روی صفحه فقط یک تصویر دیده میشد:
اتاق شمارهی ۷
اما تصویر مربوط به همین امشب بود.
و داخل تصویر...
خودشان دیده میشدند.
جونگکوک با وحشت گفت:
ـ یکی الان داره ما رو نگاه میکنه.
آریانا به صفحه خیره شد.
بعد تصویر زوم شد.
گوشهی اتاق، پشت سر آنها...
یک نفر ایستاده بود.
آریانا آرام برگشت.
اما کسی آنجا نبود.
وقتی دوباره به صفحه نگاه کرد...
آن شخص دیگر در تصویر هم نبود.
فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
«آریانا، این بار خودت باید انتخاب کنی به چه کسی اعتماد کنی.»
و درست همان لحظه...
صدای قفل شدن درِ ساختمان پیچید.
کلیک.
پایان پارت ۵۱...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
آریانا هنوز گوشی را در دستش گرفته بود.
جونگکوک با نگرانی نزدیک شد.
ـ صدای خودت بود؟
آریانا سرش را تکان داد.
ـ آره...
جین با تعجب گفت:
ـ امکان نداره.
ـ چرا؟
ـ چون اگه صدای خودت بوده، یعنی کسی صدات رو ضبط کرده.
مینسو آرام گفت:
ـ یا...
همه به سمتش برگشتند.
ـ کسی که تماس گرفت، سالها صدای آریانا رو داشته.
آریانا با ترس پرسید:
ـ یعنی اونها از قبل منو زیر نظر داشتن؟
مینسو جواب نداد.
مردی که سالها همه فکر میکردند مرده، ناگهان گفت:
ـ نه.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ پس چی؟
ـ اون صدا از گذشتهست.
جونگکوک اخم کرد.
ـ واضحتر حرف بزن.
مرد به لپتاپ اشاره کرد.
ـ فایل دوربین رو دوباره پخش کنید.
جین و مینسو به هم نگاه کردند.
مینسو فایل را باز کرد.
تصویر اتاق شمارهی هفت دوباره روی صفحه ظاهر شد.
اما این بار...
چند ثانیه قبل از ورود مدیر، صدای آریانا از داخل اتاق شنیده شد.
«اگه یه روز چیزی یادم رفت... یکی باید بهم یادآوری کنه.»
آریانا خشکش زد.
ـ این صدای منه...
جین آرام گفت:
ـ ولی تو اون موقع خیلی کوچیک بودی.
آریانا به صفحه خیره شد.
صدای خودش دوباره پخش شد:
«اسمش رو هیچوقت فراموش نکن...»
ویدیو قطع شد.
جونگکوک پرسید:
ـ اسم کی؟
چند ثانیه سکوت.
آریانا ناگهان دستش را روی سرش گذاشت.
ـ صبر کنید...
چشمهایش را بست.
تصاویر یکییکی در ذهنش ظاهر شدند.
اتاق سفید.
چراغهای سقف.
جین.
مدیر.
پدر جونگکوک.
و یک پسربچه که گوشهی اتاق نشسته بود.
آریانا با صدای لرزان گفت:
ـ یه بچهی دیگه هم اونجا بود.
جین با تعجب گفت:
ـ چی؟
ـ یه پسر.
ـ کی بود؟
آریانا نفسش را حبس کرد.
ـ نمیدونم...
اما ناگهان اسمش را به یاد آورد.
ـ تهیونگ.
همه ساکت شدند.
جونگکوک گفت:
ـ همون اسمی که توی پرونده دیده بودیم؟
مینسو با تعجب به صفحه نگاه کرد.
ـ پس اون هم اونجا بوده...
آریانا ادامه داد:
ـ اون پسر...
مکث کرد.
ـ به من یه چیزی داد.
جین پرسید:
ـ چی؟
آریانا دستش را روی گردنش گذاشت.
ـ یه گردنبند.
همه به گردن آریانا نگاه کردند.
گردنبند کوچکی که همیشه همراهش بود.
جونگکوک آرام گفت:
ـ این؟
آریانا سر تکان داد.
ـ آره.
مرد مرموز ناگهان جلو آمد.
ـ باید درش بیاری.
آریانا عقب رفت.
ـ چرا؟
ـ چون داخلش چیزی هست.
جونگکوک فوراً گفت:
ـ دست بهش نزن.
مرد گفت:
ـ اگه میخواید حقیقت رو بفهمید، باید بازش کنید.
جین گردنبند را با دقت بررسی کرد.
پشت پلاک آن یک خط بسیار باریک دیده میشد.
ـ این یه محفظهست...
مینسو ابزار کوچکی آورد.
چند ثانیه بعد، پلاک باز شد.
داخلش یک تکه کاغذ بسیار کوچک قرار داشت.
جین آن را بیرون آورد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اتاق ۷، ساعت ۲۳:۴۰. دوربین خاموش نمیشود.»
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد.
ـ الان چند دقیقه مونده به ۲۳:۴۰؟
مینسو ساعتش را نگاه کرد.
ـ چهار دقیقه.
همه به هم نگاه کردند.
جین گفت:
ـ یعنی چی؟
مرد مرموز آرام جواب داد:
ـ یعنی...
فیلم واقعی تازه قراره شروع بشه.
در همان لحظه، تمام چراغهای ساختمان خاموش شدند.
آریانا دست جونگکوک را گرفت.
صدای یک دستگاه از گوشهی اتاق روشن شد.
بیپ... بیپ... بیپ...
لپتاپ خودش روشن شد.
روی صفحه فقط یک تصویر دیده میشد:
اتاق شمارهی ۷
اما تصویر مربوط به همین امشب بود.
و داخل تصویر...
خودشان دیده میشدند.
جونگکوک با وحشت گفت:
ـ یکی الان داره ما رو نگاه میکنه.
آریانا به صفحه خیره شد.
بعد تصویر زوم شد.
گوشهی اتاق، پشت سر آنها...
یک نفر ایستاده بود.
آریانا آرام برگشت.
اما کسی آنجا نبود.
وقتی دوباره به صفحه نگاه کرد...
آن شخص دیگر در تصویر هم نبود.
فقط یک جمله روی صفحه ظاهر شد:
«آریانا، این بار خودت باید انتخاب کنی به چه کسی اعتماد کنی.»
و درست همان لحظه...
صدای قفل شدن درِ ساختمان پیچید.
کلیک.
پایان پارت ۵۱...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۲۶۷
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط