حکایت رفاقت دیرینه من با تو حکایت قهوهایست که امروز

حکایت رفاقت دیرینهٔ من با تو حکایت قهوه‌‌ایست ، که امروز با یاد تو تلخ و تلخ نوشیدم . که امروز با هر جرعه بسیار اندیشیدم . که این طمع را دوست دارم یا نه ؟ و انقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ، که انتظار تمام شدنش را نداشتم! تمام که شد فهمیدم .. باز هم قهوه میخواهم ، حتی تلخِ تلخ .
https://wisgoon.com/army-hida
دیدگاه ها (۲)

نبودی و ندیدی عزیزکرده...من برای از دست ندادنت حتی وقتی نداش...

قطرات ریز و درشت باران چهره اش که بر اثر سرما سرخ شده بود را...

ستاره‌ی چشمهای تو این شهر رو کازابلانکای من میکرد .

اگه لبخند بزنی،قول میدم شادتر زندگی کنم .

هزارمین قول انگشتی را به یاد اور پارت ۱۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط