هوسخان

#هوس_خان👑
#پارت180





با صدای بلند خندیدم و گفتم

آمادگی میخواد مگه؟
فکر کردی ۱۳،۱۴ سالته الان یه دختر ۲۰ ساله ای درست وقتیه که مادر بشی این همه ناز و افاده نداره...

پاهاشو از هم باز کردم و دوباره بین پاهاش جا گرفتم نگاهم به چشماش دادم و بدون توجه به عصبانیتش باهاش یکی شدم ...
وقتی رو تختی رو چنگ زد و چشماش بسته شد خودمو حرکت دادم نارضایتیش باعث می‌شد که دیرتر به اوج برسم و این به ضرر خودش بود.

هرچقدر رابطه برای من طولانی تر میشد من کنترلم و بیشتر از دست میدادم و اون موقع بود صدای گریه و ناله اش تکی اتاق که هیچ تمام عمارت و پر میکرد.

مطمئن بودم صدای ناله هاش به گوشه خدمتکارا و حتی مادرم رسیده اما برام اهمیتی نداشت این دختر باید یاد میگرفت که همیشه هر وقت که من بخوام باید از من تمکین کنه و حقی نداره که بخواد منو پس بزنه...

بلاخره وقتی بت رضایت کنارش روی تخت افتادم نفس نفس می زدم و هر دو نفرمون عرق کرده بودیم وقتی سعی کرد از جاش بلند بشه و به سمت حمام بره بازوشو کشیدم و کنار خودم نگهش داشتم و گفتم

تو هیچ جایی نمیری همینجا کنارم ن
می خوابی
با عصبانیت گفت
_ از بس که طولش دادی بوی عرق سگ گرفتیم می خوام برم دوش بگیرم
دوباره مانعش شدم و گفتم
بوی عشقه بوی سکیه لذت بخشه چرا میخوای این بو رو از خودتو من دریغ کنی؟
بخواب کنارم اجازه نمیدم که بری توی حمام از خودت خارجش کنی حتی نباید تا یک هفته تمام همین جا کنار من میمونی حق نداری حتی ثانیه از من دور بشی یا فاصله بگیری صبح که از خواب بیدار میشم اگر ببینم توی این اتاق نیستی دیگه هیچ وقت به این عمارت برنگرد
چون اگر برگردی جون تو میگیرم میفهمی که چی میگم؟

🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️
دیدگاه ها (۲)

#هوس_خان👑#پارت181بالاخره اون شب تموم شد و من با نور آفتابی ک...

#هوس_خان👑#پارت183بی توجهی به حرف و نگاهشون مشغول صبحانه خو...

#هوس_خان👑#پارت179همخوابی اجباری اونم با مهتاب برای من باب می...

#هوس_خان👑#پارت178🌹پله هارو بالا رفتم و وقتی به اتاقم نرسیدم ...

تتو آرتیست من [part³²]*ا/ت ویو**فردای پارتی*چشمام رو بالاخره...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁷⁹با حس سردی چشمام رو باز کردم... پلکام سنگ...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط