من چه در وهم وجودم چه عدم، دل تنگم

من چه در وهم وجودم چه عدم، دل تنگم
از عدم تا به وجود آمده ام، دل تنگم

راز گل کردن من، خون جگرخوردن بود
از درآمیختن شادی و غم دل تنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت!
من هنوز از سفر باغ ارم دل تنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را!
به گناهان نبخشوده قسم دل تنگم

حال، در خوف و رجا رو به تو بر می گردم
دو قدم دلهره دارم، دو قدم دل تنگم

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
گرچه امروز رسیدیم به هم! دل تنگم!
دیدگاه ها (۵۱)

رَخت دلم هر چه بود، عشق به‌ غارت سپُردصبر نه راهی‌ست سهل، عش...

من اگر مرد بودمو دست زنی را می گرفتم پا به پایش فصل ها را قد...

چه شب بدی است امشب، که ستاره سو نداردگل کاغذی است شب بو، که ...

دور از نشاط ھستی و غوغای زندگیدل با سكوت و خلوت غم خو گرفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط