پارت سوم اخر

پارت سوم ( اخر )


هوای روستا خنک بود، اما قلبت هنوز سنگینی عجیبی داشت.
ماه‌ها بود که دور از سئول زندگی کرده بودی.
همه می‌گفتن حالت بهتر شده، ولی تو می‌دونستی این فقط یه ظاهر بود.

دلت برای خیابون‌های شلوغ شهر، برای چراغ‌های نئون، برای صدای قهوه‌ساز کافه‌ها... و بیش از همه، برای صدای خنده‌ی تهیونگ تنگ شده بود.

یه روز بدون دلیل خاصی، چمدون کوچیکی بستی.
به مادربزرگت گفتی:

– "چند روزی می‌رم شهر، برمی‌گردم."

بعد راهی سئول شدی.

قطار طولانی حرکت کرد.
منظره‌ی کوه و جنگل پشت پنجره عقب می‌رفت.
دستات روی گوشی خاموشت بود.
بارها وسوسه شدی روشنش کنی، اما باز ترسیدی.
با خودت گفتی:

«فقط چند روز می‌رم، می‌چرخم، خرید می‌کنم، برمی‌گردم... هیچ‌چی نمی‌شه.»

اما ته دلت می‌دونستی دلیل اصلی سفر چیز دیگه‌ست.

شب که رسیدی سئول، شهر مثل همیشه پر از نور و سر و صدا بود.
توی خیابون‌ها غرق جمعیت شدی.
اون شلوغی بهت حس غریبی می‌داد، اما یه جایی ته قلبت می‌لرزید.

دوستات با هیجان گفتن:

– "هی! دلتنگی رو بذار کنار، بیا امشب بریم کلاب. حالتو عوض می‌کنه."

اولش نه آوردی.
از کلاب خوش‌ات نمی‌اومد، از شلوغی و موزیک بلند ولی بعد از کمی اصرار، قبول کردی.
فکر کردی:

«شاید حواس‌مو پرت کنه.»

پس رفتید.
کلاب شلوغ بود.
نورهای رنگی چشمک می‌زدن، موسیقی بدن‌ها رو به حرکت می‌آورد.

تو با یه لیوان نوشیدنی کنار میز ایستاده بودی.
سرت پایین بود، انگار نمی‌خواستی جایی باشی.

اما یه حسی... یه نگاه سنگین و آشنا، وادارت کرد سرتو بالا بیاری.

اون اونجا بود.

تهیونگ.


چشماش مستقیم توی چشمات دوخته شد. انگار دنیا ایستاد.

اون لحظه، نه موسیقی رو می‌شنیدی، نه نورها رو می‌دیدی. فقط ضربان قلبت بود که محکم توی س*ینه‌ات می‌کوبید.

تهیونگ با قدم‌هایی لرزون به سمتت اومد.
صورتش خسته بود، خسته‌تر از همیشه، اما چشم‌هاش... پر از اشک و عطش.
وقتی بهت رسید، با صدای لرزون گفت:

– "ات... چرا رفتی؟ چرا حتی یه بار بهم نگفتی... چرا؟"

اشک توی چشمات حلقه زد.
گلوت خشک شده بود.
نتونستی چیزی بگی.

تهیونگ دستات رو گرفت.
انگشتاش یخ کرده بودن، اما فشار دستش محکم بود.

– "من همه‌جا رو گشتم... هر شب، هر روز. فکر می‌کنی برام آسون بود؟ اون عکسا... اون لعنتی‌ها... فوتوشاپ بودن. قسم می‌خورم! من حتی یه لحظه هم بهت خیانت نکردم."

اشک‌هات بی‌صدا جاری شد.

– "من... نمی‌تونستم تحمل کنم. دلم شکست، تهیونگ. خیلی شکستم..."

تهیونگ سرشو پایین آورد، پیشونیشو گذاشت روی دستات.
صداش شکست:

– "منم شکستم. بدون تو، من مُردم. چرا باور نکردی منو؟ چرا به یه مشت عکس بیشتر از من اعتماد کردی؟"

چند لحظه فقط سکوت بود.
صدای موزیک اطراف محو شده بود.

تو به آرومی زمزمه کردی:

– "من هنوز... دوستت دارم."

اون لحظه، تهیونگ ن*فسش بند اومد.
بهت نگاه کرد، با چشم‌هایی پر از اشک و امید.
بعد لبخند کوچیکی زد، همون لبخند آشنای قدیمی.

– "پس دیگه نرو. این بار، من همه‌چی رو ثابت می‌کنم. فقط پیش من بمون."

تو سر تکون دادی.
قلبت سبک شد.
همه‌ی اون زخم‌ها، همه‌ی ماه‌های سخت، با همین کلمات انگار مرهم شدن.

تهیونگ بغلت کرد.
وسط اون همه نور و موسیقی، فقط شما دوتا بودید.
شما... و عشقی که حتی از تاریک‌ترین سوءتفاهم هم قوی‌تر بود.


پایان
دیدگاه ها (۹)

تولد جونگکوک مبارک باش بانی همه ارمیا 🎉🎉

درخواستی تهیونگ پارت اول نورهای سفید استودیو همه‌جا رو پر کر...

پارت دوم ماه‌ها گذشت.برای تهیونگ هر روز مثل صد سال می‌گذشت.و...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم پارت اولبارون بی‌وقفه روی...

🪐تکپارتی🌺عشق واقعی🌺تکپارتی🪐یه شب مهتابی، توی یه خیابون خلوت ...

P1 زمین خیس بود نه از سر بارون. سئول شب ها زیباتر می‌شود. نه...

برف زمستونی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط