زخم عمیق
𝓭𝓮𝓮𝓹 𝔀𝓸𝓾𝓷𝓭🖤
زخم عمیق💣
پارت سوم/تهیونگ ویو🦦
تقریبا شش ماه میگذرد که من عاشق او هستم اما من به او نگفتم و فقط گاهی اوقات حس میکنم ممکن است او از من خوشش می آید هدیه ای برای او گرفته بودم به پاتوق همیشگی مان یعنی حیاط پشتی مدرسه رفتم وقتی رسیدم او روی زمین نشسته بود و گریه میکرد...
_جنی!!جنی!!چیشده؟؟
+اون.. اون بهم خیانت کرد(با گریه و لکنت)
_کی؟؟؟
+جون... جونکوک من ...من عاشقش بودم(با گریه فراوان)
_من.. من دوست دارم جنی
+چه... چی؟
_من عاشقتم
نزدیک او رفتم و صورت خیس او را پاک کردم و بهد لبانم را نزدیک او بردم و لبان خیس او را بوسیدم. بعد چند لحظه هدیه را کنار او گذاشتم و رفتم
جنی ویو🦦
وقتی از مدرسه خودم بحاطر قلدری شدن برام به مدرسه الانم انتقالی گرفتن دومین نفر به کلاس رسیدم و پسری رو دیدم که شد صمیمی ترین رفیقم. بعد یه مدت با جونکوک اشنا شدم و باهم رفتیم تویه رابطه خوشگل و عاشقانه من واقعا دوستش داشتم حس کردم اون رومئو منه ولی یه روز دیدم اون داره توی راهروبت ولع یکی دیگرو میبوسه
+چیکار میکنی عوضی!!!
نگاهی به من انداخت و دختر رو از خودش جدا کرد
# اشتباه میکنی
+منه احمق رو بگو که عاشقت بودم
دویدم به سمت حیاط پشتی که شاید ته کمکم کنه مثل سیل اشک میریختم و مانند سنگ روی زمین نشستم و گریه کردم
ته با یک جعبه دوان دوان به سمتم آمد
_جنی!!جنی!!چیشده؟؟
+اون.. اون بهم خیانت کرد(با گریه و لکنت)
_کی؟؟؟
+جون... جونکوک من ...من عاشقش بودم(با گریه فراوان)
_من.. من دوست دارم جنی
+چه... چی؟
_من عاشقتم
او به من از همیشه بیشتر نزدیک شد دستش را به صورتم زد و اشکانم را پاک کرد و من را بوسید تمام مدت چشمانم با تعجب باز بود و بعد زیر لبی گفت
_دوست دارم جنی
و بعد جعبه را کنارم گذاشت و رفت
ادامه دارد....
زخم عمیق💣
پارت سوم/تهیونگ ویو🦦
تقریبا شش ماه میگذرد که من عاشق او هستم اما من به او نگفتم و فقط گاهی اوقات حس میکنم ممکن است او از من خوشش می آید هدیه ای برای او گرفته بودم به پاتوق همیشگی مان یعنی حیاط پشتی مدرسه رفتم وقتی رسیدم او روی زمین نشسته بود و گریه میکرد...
_جنی!!جنی!!چیشده؟؟
+اون.. اون بهم خیانت کرد(با گریه و لکنت)
_کی؟؟؟
+جون... جونکوک من ...من عاشقش بودم(با گریه فراوان)
_من.. من دوست دارم جنی
+چه... چی؟
_من عاشقتم
نزدیک او رفتم و صورت خیس او را پاک کردم و بهد لبانم را نزدیک او بردم و لبان خیس او را بوسیدم. بعد چند لحظه هدیه را کنار او گذاشتم و رفتم
جنی ویو🦦
وقتی از مدرسه خودم بحاطر قلدری شدن برام به مدرسه الانم انتقالی گرفتن دومین نفر به کلاس رسیدم و پسری رو دیدم که شد صمیمی ترین رفیقم. بعد یه مدت با جونکوک اشنا شدم و باهم رفتیم تویه رابطه خوشگل و عاشقانه من واقعا دوستش داشتم حس کردم اون رومئو منه ولی یه روز دیدم اون داره توی راهروبت ولع یکی دیگرو میبوسه
+چیکار میکنی عوضی!!!
نگاهی به من انداخت و دختر رو از خودش جدا کرد
# اشتباه میکنی
+منه احمق رو بگو که عاشقت بودم
دویدم به سمت حیاط پشتی که شاید ته کمکم کنه مثل سیل اشک میریختم و مانند سنگ روی زمین نشستم و گریه کردم
ته با یک جعبه دوان دوان به سمتم آمد
_جنی!!جنی!!چیشده؟؟
+اون.. اون بهم خیانت کرد(با گریه و لکنت)
_کی؟؟؟
+جون... جونکوک من ...من عاشقش بودم(با گریه فراوان)
_من.. من دوست دارم جنی
+چه... چی؟
_من عاشقتم
او به من از همیشه بیشتر نزدیک شد دستش را به صورتم زد و اشکانم را پاک کرد و من را بوسید تمام مدت چشمانم با تعجب باز بود و بعد زیر لبی گفت
_دوست دارم جنی
و بعد جعبه را کنارم گذاشت و رفت
ادامه دارد....
- ۳۴۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط