پارت ۱۷ ازدواج تحمیلی
پارت ۱۷ ازدواج تحمیلی
نور زرد و کمرمق لامپ سقف، سایههای بلندی روی دیوارهای نمناک انداخته بود. صدای باد از پشت پنجرههای شکسته میآمد و گاهی زوزهمانندی فضا را پر میکرد.
بازی تمام شد.
یوکی اولین نفری بود که خسته شد. چشمهای آبیاش سنگین شد، همان طور که بغل خرگوش صورتی محبوبش لم داد. بدون سر و صدا، فقط افتاد روی پتو و یک نفس عمیق کشید.
یوری دنبالش آمد. موهای نارنجی بهم ریختهاش را از صورتش کنار زد، تلاش کرد بیدار بماند... اما پلکهایش بسته شد. چند ثانیه بعد، آرام روی شانهی ا.ت خوابید.
کای اما ایستاد تا آخر. همان پسر کوچولوی ساکت با چشمهای سبز نافذ، تا وقتی مطمئن شد خواهر و برادرش خوابند. فقط بعد از آن، بدون اینکه حرفی بزند، کنار ا.ت نشست، سرش را روی پاهای او گذاشت و چشمهایش را بست. حتی در خواب هم دست کوچکش را روی پای ا.ت نگه داشت، انگار میگفت هنوز بیدارم برای تو.
ا.ت به بچهها نگاه کرد. سه نفس آرام و منظم. سه روح کوچک که هیچکدام حق نداشت در این مکان لعنتی باشند.
---
سکوت اتاق سنگین شد.
نیکولای گوشهی اتاق لم داده بود و با ریسمان کفشش گره میزد. فئودور ایستاده بود کنار پنجره، پشتش به همه. سیگما همان طور مقابل ا.ت ایستاده بود، دستهای قلاب شده پشتش، چهرهای که هیچ چیز از پشت آن نمیشد خواند.
ا.ت سرش را بلند کرد.
صدایش آرام بود. اما نه آرامش یک قربانی — آرامش کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
«چرا منو با بچهها آوردین اینجا؟»
---
سکوت.
فئودور اول جواب داد. بدون اینکه برگردد، صدا از پشت شانهاش پیچید:
«سوال خوبی است.»
چرخید. چشمان شرابیاش در آن نور کم، مثل دو قطره خون خشک شده برق زدند. موهای مشکی صافش روی شانههایش ریخته بود.
«چند دلیل داریم. دلیل اصلی... دازای است.»
ا.ت پلک نزد.
فئودور قدمی جلو برداشت. صدایش نرم بود، تقریباً مودب، همان طور که همیشه بود. آرامش یک متعصب.
«دازای سالهاست که از دست ما فرار میکند. ما هرگز نتوانستیم به او نزدیک شویم. او همیشه یک قدم جلوتر بوده. اما حالا...»
لبخند زد. آن لبخندی که به چشمهایش نمیرسید.
«حالا او یک نقطه ضعف دارد. تو. و این بچهها.»
---
خون ا.ت سرد شد. اما صورتش هیچ حرکتی نکرد.
سیگما این بار حرف زد. صدایش سرد و بیاحساس بود، مثل سنگ خارا:
«تو فقط طعمهای. نه بیشتر. تا وقتی دازای بیاید، تو و بچهها سالم میمانید.»
ا.ت به چشمهای یاسی اش خیره شد. ته نگاه سیگما چیزی بود که ا.ت قبلاً در آدمهای سرد دیده بود — تعهد به یک قانون. حتی اگر قانون اشتباه بود.
«و اگر نیاید؟» ا.ت پرسید.
نیکولای ناگهان از گوشه خندید، صدایش در اتاق پیچید. بلند شد و با آن ریتم دیوانهوار خودش چند قدم برداشت.
«نمیاد؟ آهاها! بابا که بیاد! اون همیشه میاد برای بچههاش! دازای که آدم نیست که نره پی بچههاش!»
چشم سبز و آبیاش برق زدند. برای یک لحظه، شوخی در نگاهش نبود.
«حرف راست رو بگم؟» خم شد جلو، انگار میخواست رازی را بگوید: «میخوایم یه مهمونی درست کنیم. با دازای. فقط ما چند تا آدم باحال. تو و بچهها هم مهمونای مخصوصین.»
فئودور با نگاهی به نیکولای گفت: «بس است.»
نیکولای دستش را بلند کرد: «باشه باشه، چقدر جدی شدین.»
---
ا.ت به هر سه نگاه کرد.
سیگما — سرد، بیاحساس، اما تهش چیزی بود شبیه «این کار را دوست ندارم».
فئودور — آرام، مودب، وحشتناک. کسی که پشت لبخندش یک ایدهی سیاه پنهان شده.
نیکولای — دیوانه، اما نه به آن شکلی که همه فکر میکنند. شاید تنهاترینشان بود.
ا.ت نفس عمیقی کشید. نگاهش را برگرداند به بچهها که کنارش خوابیده بودند.
«خب... پس تا وقتی دازای بیاد، ما اینجام.»
سکوت.
بعد با صدای آرامتری — چنان آرام که انگار فقط داشت با خودش حرف میزد — گفت:
«امیدوارم زود بیاد. چون...»
به مچ سوختهاش نگاه کرد.
«نمیدونم چقدر دیگه میتونم ازشون محافظت کنم.»
---
چیزی در چهرهی سیگما برای یک لحظه شکست.
تنها یک چشمک. آن قدر کوتاه که اگر کسی نگاه نمیکرد، میرفت.
سیگما برگشت به سمت در. قبل از رفتن، بدون اینکه به ا.ت نگاه کند، گفت:
«شب راحت بخواب. کسی نمیاد توی این اتاق تا صبح.»
در بسته شد. سکوت برگشت.
ا.ت سرش را عقب داد به صندلی. به سقف نمناک خیره شد.
و در تاریکی، زیر لب، فقط یک کلمه گفت:
«دازای... نمیتونم صبر کنم باید حداقل بچه هارو فراری بدم....»
نور زرد و کمرمق لامپ سقف، سایههای بلندی روی دیوارهای نمناک انداخته بود. صدای باد از پشت پنجرههای شکسته میآمد و گاهی زوزهمانندی فضا را پر میکرد.
بازی تمام شد.
یوکی اولین نفری بود که خسته شد. چشمهای آبیاش سنگین شد، همان طور که بغل خرگوش صورتی محبوبش لم داد. بدون سر و صدا، فقط افتاد روی پتو و یک نفس عمیق کشید.
یوری دنبالش آمد. موهای نارنجی بهم ریختهاش را از صورتش کنار زد، تلاش کرد بیدار بماند... اما پلکهایش بسته شد. چند ثانیه بعد، آرام روی شانهی ا.ت خوابید.
کای اما ایستاد تا آخر. همان پسر کوچولوی ساکت با چشمهای سبز نافذ، تا وقتی مطمئن شد خواهر و برادرش خوابند. فقط بعد از آن، بدون اینکه حرفی بزند، کنار ا.ت نشست، سرش را روی پاهای او گذاشت و چشمهایش را بست. حتی در خواب هم دست کوچکش را روی پای ا.ت نگه داشت، انگار میگفت هنوز بیدارم برای تو.
ا.ت به بچهها نگاه کرد. سه نفس آرام و منظم. سه روح کوچک که هیچکدام حق نداشت در این مکان لعنتی باشند.
---
سکوت اتاق سنگین شد.
نیکولای گوشهی اتاق لم داده بود و با ریسمان کفشش گره میزد. فئودور ایستاده بود کنار پنجره، پشتش به همه. سیگما همان طور مقابل ا.ت ایستاده بود، دستهای قلاب شده پشتش، چهرهای که هیچ چیز از پشت آن نمیشد خواند.
ا.ت سرش را بلند کرد.
صدایش آرام بود. اما نه آرامش یک قربانی — آرامش کسی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.
«چرا منو با بچهها آوردین اینجا؟»
---
سکوت.
فئودور اول جواب داد. بدون اینکه برگردد، صدا از پشت شانهاش پیچید:
«سوال خوبی است.»
چرخید. چشمان شرابیاش در آن نور کم، مثل دو قطره خون خشک شده برق زدند. موهای مشکی صافش روی شانههایش ریخته بود.
«چند دلیل داریم. دلیل اصلی... دازای است.»
ا.ت پلک نزد.
فئودور قدمی جلو برداشت. صدایش نرم بود، تقریباً مودب، همان طور که همیشه بود. آرامش یک متعصب.
«دازای سالهاست که از دست ما فرار میکند. ما هرگز نتوانستیم به او نزدیک شویم. او همیشه یک قدم جلوتر بوده. اما حالا...»
لبخند زد. آن لبخندی که به چشمهایش نمیرسید.
«حالا او یک نقطه ضعف دارد. تو. و این بچهها.»
---
خون ا.ت سرد شد. اما صورتش هیچ حرکتی نکرد.
سیگما این بار حرف زد. صدایش سرد و بیاحساس بود، مثل سنگ خارا:
«تو فقط طعمهای. نه بیشتر. تا وقتی دازای بیاید، تو و بچهها سالم میمانید.»
ا.ت به چشمهای یاسی اش خیره شد. ته نگاه سیگما چیزی بود که ا.ت قبلاً در آدمهای سرد دیده بود — تعهد به یک قانون. حتی اگر قانون اشتباه بود.
«و اگر نیاید؟» ا.ت پرسید.
نیکولای ناگهان از گوشه خندید، صدایش در اتاق پیچید. بلند شد و با آن ریتم دیوانهوار خودش چند قدم برداشت.
«نمیاد؟ آهاها! بابا که بیاد! اون همیشه میاد برای بچههاش! دازای که آدم نیست که نره پی بچههاش!»
چشم سبز و آبیاش برق زدند. برای یک لحظه، شوخی در نگاهش نبود.
«حرف راست رو بگم؟» خم شد جلو، انگار میخواست رازی را بگوید: «میخوایم یه مهمونی درست کنیم. با دازای. فقط ما چند تا آدم باحال. تو و بچهها هم مهمونای مخصوصین.»
فئودور با نگاهی به نیکولای گفت: «بس است.»
نیکولای دستش را بلند کرد: «باشه باشه، چقدر جدی شدین.»
---
ا.ت به هر سه نگاه کرد.
سیگما — سرد، بیاحساس، اما تهش چیزی بود شبیه «این کار را دوست ندارم».
فئودور — آرام، مودب، وحشتناک. کسی که پشت لبخندش یک ایدهی سیاه پنهان شده.
نیکولای — دیوانه، اما نه به آن شکلی که همه فکر میکنند. شاید تنهاترینشان بود.
ا.ت نفس عمیقی کشید. نگاهش را برگرداند به بچهها که کنارش خوابیده بودند.
«خب... پس تا وقتی دازای بیاد، ما اینجام.»
سکوت.
بعد با صدای آرامتری — چنان آرام که انگار فقط داشت با خودش حرف میزد — گفت:
«امیدوارم زود بیاد. چون...»
به مچ سوختهاش نگاه کرد.
«نمیدونم چقدر دیگه میتونم ازشون محافظت کنم.»
---
چیزی در چهرهی سیگما برای یک لحظه شکست.
تنها یک چشمک. آن قدر کوتاه که اگر کسی نگاه نمیکرد، میرفت.
سیگما برگشت به سمت در. قبل از رفتن، بدون اینکه به ا.ت نگاه کند، گفت:
«شب راحت بخواب. کسی نمیاد توی این اتاق تا صبح.»
در بسته شد. سکوت برگشت.
ا.ت سرش را عقب داد به صندلی. به سقف نمناک خیره شد.
و در تاریکی، زیر لب، فقط یک کلمه گفت:
«دازای... نمیتونم صبر کنم باید حداقل بچه هارو فراری بدم....»
- ۴۹۵
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط